داستان مردگان جیمز جویس را دوست ندارم. مثل اولیس که تلاش کردم به انگلیسی بخوانم و تا 50 صفحه خواندم و بعد به فارسی تلاش کردم و تنچنان تفاوتی نداشت برایم. دیرفهم و سخت خوان است. سه ویدئو کمک اموزشی هم در راستایش گوش دادم که شاید بیشتر بفهمم . شیا مشکلم یال ذهن باشد.

اما با جویس می توان مهربان تر بود. تبعیدهایش به فراسنه و دلی که برای دابلینش می تپد و اینکه در سال های نوشتن هیچ درامدی نداشت و با پول های نامزدیش و برادر کوچکترش به زندگی ادامه می داد. یا کتاب هایش که تا سال های بسیار در انگلیسی و آمریکا ممنوع بود و مستهجن خوانده می شدند. یا چشم هایش که در میانسالی جراحی های پشت سر هم و کوری های خفیف داشت با خودش....

اولیس به چالش کشیدن رابطه ی انسان مدرین با تاریخ و مسایل فرهنگی و سیاسی ایرلند است. او همیشه از ایرلند می نویسد و یک جمله ی معروف دارد که " اگر بتوانم روح دابلین را بشناسم روح همه ی جهان را شناخته ام."

.

اولیس را یک بار داخل اتش پرت کرده و می خواسته بسوزاند. – روزهای ناآمیدی در ادبیات- و همسرش دستنوشته ها را نجات داده است. از طرفی دخترش که سال ها بیماری روانی داشته و ...

رمان بیداری وفینگان را در زمانی می نویسد که ضعف بینایی دارد و با نگرانی دختر مریض ش همراه است.

این قصه های پشت قصه ها که خود یک قصه ی پرشور دیگر است. مثل ندایی که دست همه ی ان هایی که به نوشتن امید بسته اند را می گیرد و دل هایشان را روشن می کند.

 

 جیمز پوردی

نویسنده ی امریکایی که ده سال همه ی کارهایش ریجکت می شده و همه ی ادیتورها به اوئ گفته بودند تو برای این کار ساخته نشده ای. اما او داستان هایش را برای نویسنده ای در انگلیس می فرستد و او تعریف می کند و حاضر می شود کارهایش را با هزینه ی شخصی خودش چاپ کند.- یکی باید باشد.. یکی که کمک کند. در خاطرات باب دیلن هم حضور همچین ادم هایی بود.-

راستش من بعد از اینکه داستان رنگ تاریکی را خواندم با ادیتورها موافق شدم. یک داستان بیمزه و بی معنی... یکی از پابلیشرهایی که ده سال پیش کار او را رد کرده بود حاضر می شود کارش را چاپ کند. عکسش را خیلی دوست دارم و محله ی بالای ما زندگی می کرده. این جیزها را از او دوست دارم برعکس داستانش.همینطور چشم های درخشانش در جوانی

 

 

 نادین گوردیمو

نویسنده ای ست که تا به حال زا او نخوانده ام و احتمالا دیگر هم نخوانم زیرا مسایل و دغدغه هایش بیشتر درباره ی آفریقای جنوبی و تبعیض سیاهان است. داستانی که از او خواندم اسمش "یکی بود یکی نبود" بود که در ابتدای داستان شروع می کند از اینکه از او درخواست کرده اند قصه ای برای کودکان بنویسد و... – کاملا قابل حف می باشد این یک صفحه- ا

یکی از چیزهایی که در این خوانش های داستان معاصر و مهم متوجه شده ام اینکه داستان های کوتاه شان اصلا به شیوه ی کوتاه 1000 یا 2000کلمه ای نیست. یعنی به راحتی طول و تفضیل و استفاده از قید و صفت و ...

 

 

سورنتیو را دوست دارم چون در بیوگرافی اش نوشته همیشه خواندن را به نوشتن ترچیح می دهد. او نویسنده ای آرزانتینی ست که داستان های سورئال عجیب غربی می نویسد. مثل داستان " مردی که عادت کرده است با چتر بر سرم بکوبد." یک اتفاق عجیب که کم کم تبدیل به بخشی از زندگی فرد می شود و به نظرش نگاه متحیر ادم ها بی معنی ست و..

 

.

 یک نویسنده ی معاصر زن هم پیدا کردم. نویسنده ای که چیزی از او نخوانده ام تا به حال. 

کریستینا پری رسی که اهل اوروگویه است. عقاید چپ داشته و در خانه اسپانیایی حرف می زدند و پدر مادرش تباری ایتالیایی داشته اند و او به آرژاتنتین و اسپانیا مهاجر می کند.

داستان درگاه یک داستان سوریال است که اینطور شروع می شود:  "زن هیچ گاه خواب نمی بیند و این مایه ی درماندگی همیشه اوست. فکر می کند از آنجایی که خواب نمی بیند از چیزهایی بی اطلاع می ماند. از چیزهایی که خواب یقینا به او می دهد. برای او درِ رویا وجود ندارد. "

 

 

 و نویسنده ای که شیفته ی جنونش شدم. او یک زن باهوش و دیوانه ی شلیایی ست. ماریا لوییزیا بومبال

در پاریس درس خوانده در آمریکا و نیویورک- سی سال در این شهر زندگی کرد و اواخر زندگی اش به شیلی بزاگشت.- یک شوهر آمریکایی کرده و بعد طلاق گرفته و سه باز عاشق شده و یکی از عاشق ها را سه بار با گلوله زده است. به شانه ی او-

کتاب های بومبال: خانه ی مه آلود. زن کفن پوش

او یکی از نخستین زنان نویسنده ی اسپانیایی زبان است که از سنت زئالیسم گستت و بیشتر به کارهای ناخوداگاه و سیک شخصی روی اورد- من داستان کوتاه درخت را دوست داشتم. کمی سانتی مانتال بود اما شیوه سمبل وجود زن داستان که به نوعی با درخت بیرون پنجره گره خورده است برایم بسیرا جالب بود و جالب تر اینکه دقیقا من یک داستان دارم که در آن زن، مادری میانسال است و دارد برای شام تنکسگیونیگ غذاهای خوشمزه درست می کند و جشن برپا می کند و... و در طول همه ی این کارهای چشمش به پنجره و درخت بیرون پنجره است. ان درخت هم به نوعی نماد آرزوها و زندگی های نکرده ی زن می باشد. –

داستان درخت، با احساسی عاشقانه اغاز می شود و به افول رفتن این احساس را نشان می دهد.

وقتی درخت می شکند و او را می برند، زن تصمیمی که مدت ها با خودش کلنجار می رفته است را می گیرد و از خانه و زندگی می رود.

  

نوشتن دیدگاه