خاطرات باب دیلن دقیقا در جست و جوی یک نسیم خنک از سوی ادبیات آغاز کردم. در طاقچه پیدا کردم و زایگان بود و شروع کردم به خواندن و به طرز عجیی دوست داشتم شب و روز بخوانمش. یک نثیر ساده و گیرا و یک زندگی یلخی سرشار از ترانه و صداهایی که رد گوش می پیچیند.

خواندن این کتاب، من را یاد " زنده ام که روایت کنم" مارکز انداخت. زندگی های معمولی و حتی فقیرانه. اما پر از ادم. این همه ادم دیدن در طول زندگی کاری و هنری برای من واقعا حیرت انگیزه. یعنی مارکز، نویسنده است و آدم فکر می کند باید منزوی باشد و.. اما در زندگی اش که اصلا هم پول و پوزیشن اجتماعی و خانواده و.. نداشته و اصرلا دقیقا معلوم نیست چن دتا بچه بودند با ادم های مهم روزگارش سلام عیلک داشته. از این طرف، دیلن در نوجوانی خیلی هولدن وار به نیویورک مسافرت می کند تا موسیقی فولک بزند و اجرا کند. و با هیچی. واقعا با هیچی به این شهر می آید و شب ها نوبتی خانه ی این دوست و ان دوست می خوابیده.

نثر کتاب صمیمانه و ساده است. انگار سلین مودب نوشته باشد. سلینی که می خواهد در راستای موسیقی فولک قدم بردارد. سلین در نیویورک که در کتای سفر به انتهای شب نوشته است وقتی به این شهر رسیدیم شهر سرپا ایستاده بود. بیقه ی شهرها روی زمین بودند اما این شهر بلند شده بود و ایستاده بود. به خاطر ساختمان های بلندش.

جزییاتی که در کتاب ومجود دارد درمورد هوا و وضعیت احساسی درونی و تیپ و قیافه و لباس و برخورد با ادم ها و تعریف کردن از ادم ها و شخصیت شان و رابطه ای که با ان ها داشته است خودش یکی از چیزهایی که می شود به ان رجوع کرد. یکی از شویه های زندگی نامه نویسی که پرکشش ترش می کند.

" بالاخره رسیدم به نیویورک. شهری که مثل تار عنکبوت اونقدر پیچیده بود که نمی فهمیدمش. البته من همچین قصدی نداشتم."

.

 تک تک ادم های موسیقی که می بنید از گذشته و تیپ و قیافه و سیک موسیقی و اینکه چرا از آن ها خوشش می آید می گوید.

.

" در واقع می خواستم واسه هر کسی که شد ساز بزنم. هیچ وقت نمی تونستم تنهایی تو یه اتاق بشینم و واسه خودم ساز بزنم."

.

  • " مجموعه آهنگ های ناب. اواز ملوان هاف آهنگ های گاوچران هاف آهنگ های جنگ های داخلی، آهنگ های سوگواری، تو کلیساها، سرودهای صنف کارگری"
  • جاده ای نیست که به خوشبختی ختم بشه بلکه خوشبختی خود او جاده ست.

( از وقتی خواندن این کتاب را شروع کردم گوش دادن ترانه های باب دلین را هم شروع کردم. سادگی و صمیمیت... سهل و ممنتع بودن. یک لحظه  ی خیلی کوتاه و ناپیدا از زندگی. فولک گوشه های زندگی ست. زندگی معمولی...)

. آهنگ هایی راجع به ادم های دائم الخمرف مادرهایی که بچه هاشون رو غرق کردند، آتیش سوزی تو اتحادیه ها، تاریکی و اجساد رودخانه و... اهنگ های من به درد رادیو نمی خورد.

.

 کتاب هایی که باب در کتابخانه ی دوستان به شیوه ی ویشی واشی می خوند و ایده می گرفت. رفتن به کتابخانه ی نیوویرک و گشتن بین زورنامه ها و پیدا کردن اتفاقات جذاب برای موسیقی.

( فرزانه یک بار حر قشنگی زد. وقتی شعرهایم را برایش فرستاده بودم گفت شاعران در فکر تخلیص جهان هستند و داستان نویس در فکر بسط جهان... )

.

 تو شهری که باب زندگی می کرده نهایت ایده رفتن به اکادمی نظامی بوده که اونم پارتی می واسته ( دقیقا مثل کارل در شیم لس)

.

بهم گفت بعضی از آدم ها هستند که هیج وقت نمی تونی جذب شون کنی. ولش کن. بذار فراموش بشن.

.

 بالزاک خیلی نویسنده ی بامزه اس. چرم ساغری رو خوندم. اصل حفش اینه که انرژی ت رو یه جا جمع کن. تنها منبع آگاهی خرافات هست. و متربالیسم خالص باعث جنون می شه.

.

شخصیت ها خیلی با جزییات جذابی توضیح داده می شوند.

" این اهنگ گیج و منگم نمی کرد. فکر های عجیب نمی نداخت تو سرم. فقط آورمم می کرد."

.

تو یادداشت های کتاب نوشتم " شهرها و ادم ها و قصه ها را از داستان ها بیرون می کشیده و جهان رو از این منظر می دیده."

.

 ترانه هایی که می نویسی باید راجع به چیز عجیب و اتافق خاصی باشه که برات افتاده. باید بتونی از مرزهای زبانی ردت کنی."

.

قصه هایی که در کتاب تعریف می کنه درهم پیچیده با اتفاق های تاریخ امرکیاست. مثلا ماجرای جو که می گه خاکسترم رو هرجایی خواستید پخش کنید به جز یوتا... که کارگرهارو با هم متحد می کنه و ...

.

. اهنگ گوش دادن و حال و هوای خود موقع گوش دادن به هر کدام از اهنگ ها و شخصیت ترانه سرا و آهنگساز  

.

یه نکته ی جالب که از 15 سالگی از خونه بیرون زده و رفته دنیال زندگی ش.  و در نیویورک به مهمانی های مختلف دعوت می شد و می رفت و... یکی از مهمانی ها که بهش پیشنهاد کار هم دادن پدر مادر هنمند اسپایک لی بودند که خودش اون موقع 5 سالش بوده. توی مهمانی هاف هنرمندپیشه های برادوی و ... هم بودند. هنرمندهایی که توی مهمانی ها می دید رو با شرح و جزییات و اینکه سیکش چطور بود و...

.

" چیزهایی که من باید یاد می گرفتم رو اون توی ژن هاش داشت. حتی قبل از اینکه به دنیا بیاد این موسیقی توی خونش بود"

++++++++++

قسمتی که به یکباره خانواده دار می شه و همراه با زنش و بچه ها با هم در یک خانه زندگی می کنند و مشهور شده اند و.... خیلی بد نوشته شده و با گپ فراوان

.

اینه منم:

همه ی کارهای من تند تند بود. تند فکر می کرد. تند می خوردم. تند حرف می زدم. و تند راه می رفتم. حیت اهنگ هامم تند می خوندم. اگر می خواستم ترانه هایی که می نویسم حرفی برای گفتن داشته باشند باید ذهنم رو اروم می کردم " دقیقا این منم که باید آهستگی یاد بگیرم. دیروز به مقاله می خوندم تو بی بی سی که فهمیدم ای دی اچ دی دارم و خوبی و بدی های خودش رو داره. رفتارهای تکانه ای و سخت بودن تمرکز و ایستادن و.. روی یک کار و یک زمان مشخص و ... هم خوبه و هم بده. باید روش تمرین کرد.

.

 نوع خاطره ای که از لن می گه که هم ترانه می نوشت و هم یه موتور وسپا داشت که با هم دیگه از روی پل بروکلین رد شده بودند. جزییات جذاب

.

یه چیز جالب اینکه مادربزرگ بابف در اصل اهل ترکیه بوده و به آمریکا مهاجرت کرده.

.

" همیشه دنبال چیزهایی می رفتم که جرکت می ردن از بچگی. پرنده و.... دوست داشتم انگار به یه جای روشن تری برسم. یه جایی پایین رودخونه. اون موقع البته هیچ ایده ای از اینکه چه جای درب داغونی زندگی می کنیم نداشتم.  

.

دوره ی بلاک شدن

: چیزی که باید بی خیال بشی هر فرمی از ابزار هنریه که بهش علاقه داری. هنر در مقابل زندگی هیچ ارزشی نداره و مجبوری بچسبی به زندگین. دیگه اشتیاقی به هنر نداشتم. خلاقیت از تجربه، مشاهده و تخیل سرچشمه می گیره و اگر هر کدوم از این عوامل اصلی نباشن خلاقیت هم نیست. حالا دیگه واسه من غیرممکن بود بتونم مشاهده کنم بدون اینکه مشاهده بشم.

.

 یه آلوم کامل بر اساس داستان کوتاه های چخوف ضبط کردم. منتقدها فکر می کردن داستان زندگی خودمه. ( این کاریه که رضا بزدانی در ایران داره انجام می ده استادم از من خواست داستان کوتاه هامو برای ترانه بهش بسپارم.)

.

" اودیپ رفت دنبال حقیقت. وقتی پیداش کرد نابود شد."

.

دوره یای که در تصاوف دستش شکسته بود و فکر می کرد دیگر نمی تواند با این دست ساز بزند- تن-

.

یه خونه ی قایقی گرفته بود تو دوره ی بلاک به امید اینکه صدایی بشنوه و ایده ای به ذهنش برسه.

اما هیچ نیومد. با تام تو تور بودیم. او تو اوج بود و من تو قعر بودم. در حال گندیدین با خودم بودم. نمی تونستیم بفهمم این از کجا اومده و دیگه روشنایی در کار نبود. جوب کبریت تا اخرش سوخته بود. هر کاری می کردم موتورها روشن نمی شد.

 

"تکنیک های خوندن و اجرا کردنی که هیمشه دقیقا همونطور که باید و. پیش فرض شده جواب نمیدن"

.

 قدرت پشت رنگ های آسمان. در باغچه بودن. توجه به جزییات زندگی معمولی و روزانه مثل قدم زدن در باغچه.

.

"وقت گذروندن با بوتو مثل غذا خوردن تو قطار می مونه.م انگار یه جا ثابت نیستی. روح بوتو مال یه شاعر باستانیه.  یه فیلسوف مخفی هم هست. همیشه با هم راجع به چیزهایی حرف می زدیم که وقتی با یه نرف زمستون رو سر می کنی حرف می زنی. راجع به جک کرواک حرف زدیم.

.

 از نیویورک هم به عنوان شهری که شهر خودش نیست و پایتخت دنیاست و بی رحم و.. خیلی در طول کتاب حرف می زند.

.

وودی گاتری که اسطوره ی او بوده و برای دیدنش به بیمارستان می رفته و کم کم وسعت ترانه ها از ترانه راجع به خشکسالی و ترانه ی بچه ها و کولی ها و... را درک می کرده و ارتباطی بین شان بوده که من دارم می رم تو می تونی جای من رو بگیری.

.

خودش رو تو موقیعتی قرار نمی داد که راجع بهش قضاوت بشه. و به نظرش هیچ کس استادانه کار نمی کرد و.."

.

داری سعی خودتو می کنی اما تو هیچ وقت وودی گاتری نمی شی. داشت از بالای یه تپه ی بلند نگام می کرد. باهاش به ادم خوش نمی گذشت. عصبی م می کرد. می گفت بهتره بری یه کار دیگه بکنی.

گفت اونم می خواست ادای وودی گاتری را دربیاره و بهتر از تو این کارو می کرد. " مردی با ظاهر نه چندان موجه و به بند زین اسب و لباس کابویی تنش بود و تن صداش، زیر بود و کلمه هارو اونقدر می کشید و اعتماد به نفسش اونقدر زیاد بود که حال آدمو بد می کرد.

اون راست می گفت. الیوت خیلی از من بهتر بود.

.

تاثیر نگرفتن از چیزی که گوش داده بودم کار سختی بود. فعلا باید فراموشش می کردم و به خودم می گفتم این صفحه رو نشنیدم و این ادمو نمی شناسم. تازه طرف خودشو به خارج تبعید کرده بود و رفته بود اروپا. امرکیا امادگی شنیدن کارهاشو نداشت.

.

اون هم مثل من دوست داره تنها باشه اما زیاد اینور اونور رفته بود از بغدا تا سن خوزه. همه جا زندگی کرده بود و تجربه ش از دینا خیلی از من بیشتر بود. خیلی خوش شانس بود. چون خیلی زود درگیر موسیقی درست حسابی شده بود و کامل توش فرو رفته بود.  هیچ کس مثل اون نبود. فاصله اش از بقیه خیلی زیاد بود. نمی شد بهش رسید.

.

 نیویورک وسط زمستون کاری که داشتم جواب می داد. احساس می کردم دارم به یه چیزی نزدیک می شم. یه جای ثابت میون نوازنده های ولیچ.

می رفتم بار تو بورکلین. یه دختر عجیب غریب هم هیمشه اونجا بود که می گن جک کرواک یه رمان بر اساسش نوشته بود- اینو خودم می نویسم- شاید رمان جاده رو می گه. من عاشق اون داستان بلندم.-

.

دوست دختر اولی. کوپید که هفده ساله بود و توی ساحل شرقی بزرگ شده بود. توی کوینز و تو یه خانواده ی کمونیست. پدرش تو یه کارخونه کار می کرد و تازه فوت شده بود. خودش تو گروه های مختلف هنری نقاشی می کشید و خیلی سرزنده بود. لبخندش می تونست یه خیابون پر از ادم رو روشن کنه."

.

اولین آپارتمان و وسایل خریدن براش و ویو خونه که – شبیه خونه ی نیما تو برانکس- رو به سطل آشغال همسایه بود. و وسایل های خانه را از لوازم دست دوم خریدن و پر کردن و...

.

رابطه ی من و سوزی اونقدرا که امیدوار بودم خوب پیش نرفت- مامان سوزی که از باب متنفر بود.- بالاخره سرنوشت نگهش داشت و به بن بست کامل رسید. باید تموم می شد. من از یه خروجی رفتم و اون از یه خروجی دیگه. از زندگی همدیگه عبور کردیم.

.

 کارولین نظر آدم رو به خودش جلب می کرد. خیلی تحت تاثیرش بودم. چون با بادی هال کار کرده بود و دوست داشتم زیاد دور و برش بپلکم.

.

( صفت هایی که برای هرکدوم از ادم ها استفاده می کنه خیلی منحصربه فرد و جذابه)

" از هر نظر ادم موسیقی بود. تند تند حرف می زد. عبارت های کوتاه و بریده به کار می برد. همه چیزرو راجع به موسیقی و ادم هیای که باهاشون کار کرده بود می دوسنت."

.

شعرهای جاسنون با کارهای وودی فرق داشتند. باعث می شدند تارهای بدنم به لرزه دربیان.

جانسون یه شب تو یه چهاراه روحش رو به شیطان می فروشه و به خاطر همین می تونه اونقدر خوب بزنه.  (قصه هایی که از جانسون و ساز دهنی زدنش رد یک مزرعه وجود داره و تو هیچ کتاب تاریخی و ... نیست. میگن چون آلبوم موسیقی رو صبط نکرده نتونست هیچ وقت معروف بشه)

نوشتن دیدگاه