الفبای خانواده ماجرای ساده و صمیمانه ی خانواده ای ست که در تورینو ایتالیا زندگی می کنند. نویسنده در ابتدای کتاب به این نکته اشاره می کند " کتابی که صد در صد از روی حافظه ی محض و عریان و بدون سختگیری نوشته شده است."

.

توصیف پدر و مادرش و سه دختر میانشان که راوی باید زندگی و لایف استایل یکی از گروه ها را انتخاب می کرد. پدر استاد داشنگاه و علمی و سختگیر و مادر، شاد و سرخوش- موقع نوشتن قسمت هایی از کتاب را برای گروه خانواده گی مان می فرستادم و یاد لوجان و مدل زندگی خودمان می کردم- شروع  کتاب و ساده گی و صمیمت اش را خیلی دوست داشتم اما وسط کتاب، بی حوصله و خسته کننده شد و دیگر دوست نداشتم ادامه بدهم. یعنی از کشف شخصیت ها و عادت های زندگی شان تبدیل شد به زندگی خیلی خیلی معمول روزانه و دفترچه خاطرات.

.

" پدرم در قضاوت بی رحم بود و به همه می گفت: احمق. احمق در زبان پدرم می شد بله"

.

پدرم می گفت: شماها حوصله تان سر می رود چون زندگی معنوی ندارید."

.

پدرم صبح های زود که زا خواب بیدار می شد مادرم را هم بیدار می کرد و می گفت: نمی دانم چطور می توانم با این وضعیت سر کنم؟ قیمت سهام بالا می رود و...

.

ما پنج خواهر و برداریم. در شهرهای مختلف زندگی می کنیم. برخی از ما در خارج ساکنیم و به ندرت به هم نامه می نویسم. ممکن است هر وقت همدیگر را می بینیم از هم دلخور باشیم و... اما یک حرف یک جمله کافی ست از قدیم تا به دوران طفولیت مان برگردیم و ...

.

 پدرم فقط حوصله ی حرف های و بحث های سیاسی را داشت و جا به جا شدن استادان و ...

.

پدرم به طور کلی از حکایت های خنده داری که ما برای هم تعریف می کردیم بدش می امد ...

.

در طرف چینو و راستی بودند با قله های حشرات و بلورها- پدرشان استاد گیاه شناسی بوده است.- و در طرف دیگر، خواهرم که از کوهستان بدش می آمد و در اتاق های دربسته و گرم، نقاشی و تئاتر و کتاب های انتشارات گالیمار و پروست می خواند. ابن دو جهان بی ارتباط به هم بودند."

.

مادرم از این دو جهان، نه این و نه ان را برگزیده بود اما کمی در این زندگی می کرد و کمی در ان زندگی می کرد و در هر دو با شادمانی به سر می برد. چون کنجکاوی اش از هیچ چیز دل نمی کند."

.

دیگر آلمانم را به جا نمی اورم.
جمله ی معروفی که در خانه ی ما مانده بود و مادرم عادت داشت هر بار که هر چیزی یا کسی را به یاد نمی اورد این جمله را بگوید.

.

 مامان می گفت: از این خانه خوشم نمیاید. از این خیابان و از این...

اما حزن او زود می گذشت. صبح آوازه خوان بیدار می شد و می رفت خرید و سوار قطار می شد و...

.

شباهت زیاد بین خانواده ی سنتی در ایتالیا و ایران و روباط خانواده ها و فرهنگ ها و سنت هاشان- اتفاقا دیشب داسشتم شب های کابیریا را می دیدم و نگاهی که به ازدواج دارند ایتالیایی ها که چقدر شبیه ایران بود.

.

 مادرم هنگام صحبت تلفنی با دوستانش همیشه می گفت نمی دانم اربابم چه خواهد کرد. من را هیمشه اربابم خطاب می کرد.

.

زیبایی و نظر دادن راجع به خوشگلی یکی از مباحثی که همیشه در خانه شان مطرج بوده. دقیقا مثل خانه ی ما

.

یکی از برادرها بعدها پزشک مهمی شد اما پدرم هرگز این موضوع را قبول نمی کرد.- عین لوجان شیوه ی تحقیق و توهین و خودبزرگ بینی داره. کاری که در شمال و ماجرای خانه و بیزینس درست کردن با ایمر کرده.)

.

 در صفحعه ی 122 کتاب، نوشته ام همیشه یک اتفاق برای این خانواده ها وجود دارد مثل جنگ و انقلاب و عوش شدن رژیم.

.

همانطور که سیون سگر گفته بود: دیگر چیزی نداریم که به خود بگوییم.

.

او و مادرم در زیرزمین ماندند تا اینکه خانه در اثر بمباران آسیب دید. او هنگام بمباران رد تورینو حاضر نبود به زیرزمین برود. مادرم هزار بار باید او را با قسم و آیه به زیرزمین می برد. پدرم در راه پله ها گفت: این ابلهانه است. به هر حال اگر خانه فرو بریزد زیرزمین هم مسیما فرو می ریزد."

.

 پس از جنگ، مادرم شادانه زندگی اش را از سر گرفت. چون طبیعتی شاد داشت. نمی توانست پیر شود و هرگز پیری را به معنای غصه و گریستن برای گذشته از دست رفته نگرفت."

مادرشون چقدر دوست داشتنی بوده. شاید اگر در ایران هم انقلاب نمی شد و با خودش فرهنگ اشک و اه ناله نمی اورد مادر من هم که طبیعت شاد و شمالی و سبز داشت در پیری اش اینچنین می زیست. اما فرهنگ و جامعه هم تاثیر خودش را داشته است.

.

پدرم همیشه در باره ی علت دوستی های مردم با یکدیگر کنجکاو بود. می پرسید: چطور با او آشنا شده است؟ شاید در کوهنوردی و.." وقتی به این ترتیب، ریشه ی رابطه ی میان دو نفر را پیدا می کرد خیالش راحت می شد.

.

 به نظرم اولش خیلی گرم و راحت و صمیمی شروع شد اما بعد به شیوه ی منسیجم و با یک خط داستانی نتونیست پیش برود و متراکم شد.

خانواده ی شش نفره و سرنوشت شان. شبیه نان فیکشن مارکز "زنده ام که روایت کنم." و  زندگی شان که به نوعی به قبل از جنگ و بعد از جنگ تقسیم می شود.  همینطور یاداور فیلم پاییون سفید مشاییل هانکه که ریشه های فاشیسم در آلمان را نشان می دهد در این فیلم.

.

مادرم پیش خود اعترفا می کرد که دوستان من هستند و اعتقادات دورغین و راستین شان برایم اهمیتی ندارد."

.

مادرم مدتی از من دل آزرده شد. او هرگز نمی گذاشت دل آزرده گی در ذهنش ریشه های تلخ و عمیق بدواند.

.

پایان کتاب خیلی بد بود و به یکباره و با مکالمات عادی و روزمره تمام شد.

برای شخصیت پردازی ها و شروع درخشان و روایت گرم و صمیمی، این کتاب را دوست دارم.ز

نوشتن دیدگاه