فرنی و زویی با انتظار در قطار در یک روز سرد آفتابی آغاز می شود. مکان اگر دانشگاه ییل است پس نیوهیون است. همان قطاری که سوارش شدیم و در سک روز برفی رفتیم ییل و داشنگاه و قبرستان معروف و خانه ی یک خانوم پیر- چقدر جالب همون خانوم پیره شاید- خانوم پیر با یک سگ بزرگ در خانه ی سه خوابه اش زندگی می کرد و به ما می گفت این روزها جوان ها از موبایلشان استفاده می کنند اما اگر بخواهید من نقشه ی شهر را دارم. و داشت. یک نقشه ی بزرگ که نشان می داد بهترین پیتزافروشی و غذاخوری شهر کجاست و.. همینطور شماره ها به یخچالش وصل بودند و عکس بچه هایش را به یخچال چسبانده بود. یک پسر سفید توپول که به جنگ رفته بود با پرچم امریکا

فرنی و زویی

نامه ی زویی که در جیب لین است. نامه ذای که شبی روزهای جوانی ما فلسفه خوانده هاست.

دوست دارم هر دقیقه تو را ببینم. تازگی ها دیوانه شده ام. کشته مرده ی نامه ات هستم مخصوصا آن قسمت الوت. فکر می کنم دیگر به جز سافو هیچ شاعری به دلم نچسبد.

در ان نامه ی وحشتناک یک بار هم نگفتی که دوستم داری. وقتی خیلی مردانه رفتار می کنی ازت متنفر می شوم. نه اینکه کاملا متنفر شوم. اما کلا از مردهای قوی و ساکت خوشم نمی آید.

.

 رفتن به ذهن شخصیت

: به هر حال خیلی سخت است که به احجبار مرد باشی و وظیفه ی تاکسی گرفتن بر دوشت باشد.

فرنی بازوی لین را به نشانه ی مهر و محبت ساختگی قدری فشرد. سوار تاکسی شدند. چمدان سرمه ای با حاشیه ای چرمی سفید روی ثندلی کنار راننده قرار گرفت.

.

 تاکسی که راه افتاد فرنی گفت: اقعا از دیدنت خوشحالم. دلم خیلی برایت تنگ شده بود." هنوز جمله اش تمام نشده بود که دریافت یک ذره هم راست نمی گوید. باز دیگر با احساس گناه دست لین را گرفت.

.

 فرنی بار دیگر گلویش را صاف کرد. ظاهرا جمله ای که به عنوان تکلیف بر زبان آورده بود تا نشان دهد واقعا شنونده ی خوبی ست به کار نیامده بود. پرسید : چرا؟

.

رفتن به زیرلایه های رفتاری و فکری فرنی.

" متاسفم من ادم مزخرفی هستم. تمام هفته را همینجوری منفی بافی کردم. من خیلی مزخرم."

دیالوگ اینقدر صمیمانه و اینقدر شبیه به زندگی.

.

 اگه دیر نشده بود و عین احمق ها تصمیم نگرفته بودم تخصصمو بگیرم بی خیال رشته ی انگلیسی می شدم. دیگه زا ملانقطی ها و جوجه استادهای متکبر حالم به هم می خوره. یا اگه دلشو دادم اصلا برنمی گشتم دانشکده. منظورم اینه که همش مسخره بازی و لودیگه"

.

" اونا شاعر واقعی نیستن. فقط شعر می نویسن تا چاپ بشه و اسم شون تو همه ی گزیده ها و جنگ ها بیاد ولی شاعر نیستن."

.

  • حتما ادم باید عین کولی ها باشه یا مرده باشه که شاعر واقعی به حساب بیاد؟"

فضای ییلی و ایلتی داشنگاه ها و ادم ها که " ادم ها وقتی به یه جایگاه اجتماعی و مالی می سرن مجاز هستن هر چی دلشون می خواد چسی بیان و خودشونو به دیگران بچسبونن البته به شرطی که بعد از آوردن اسم طرف حرف زشت و تحقیرآمیزی هم پشت سرش بزنن."

یا اگه دختر بود تمام تابستون رو تو به شرکت منظره ی نقاشی می کرد با ولز رو با دوچرخه می گشت یا تونیویورک یه آپارتمان می گرفت و تو یه مجله ی تبلیغاتی کار می کرد. یعنی کارهایی که می کنن نه اشتباهه و نه احمقانه و نه معمولی. فقط کوچیک  بی معنا و غم انگیزه.

.

صحنه ی تئاترو ول کردم. وقتی می رفتم پشت صحنه از خودم بدم می اومد که خیلی مهربون و گرم بودم و باید خیلی دوستانه رفتار می کردم. از خودم بیزار می شدم.

.

نیم ساعته داری حرف می زنی. انگار کسی غیر از تو قدرت نقد و تحلیل نداره. می خوام بگم اگه چندتا از منتقدها فکر می کنن این بازی خوبه شاید بشه نتیجه گرفت تو اشتباه فکر می کنی. اصلا این به ذهنت رسیده؟ می دونی تو هنور به مرحله ای نرسیده ای که...

.

" من از رقابت نمی ترسم از این می ترسم که هیمشه رقابت می کنم. این منو کمی ترسونه. اینکه من شرطی شدم و ارزش های همه رو می پذیرم. از تشویق و تحسین خوشم میاد. دوسن دارم دیگران منو به به چه چه کنن. از اینکه جرات ندارم هیچ کس باشم حالمو به هم می زنه. از خودم و از دیگران و از هرکسی که میخواد به جایی برسه و کار بزرگی بکنه بیازم. نفرت انگیزه"

.

کتاب سلوک زائر- که دهقان که دستش از کار افتاده و زنش مرده و مال قرن نوزدهم. میخواد یاد یگره چطور ذکر دایم بگه. راه می افته تمام روسیه رو پیاده می گرده. کل کتاب همینه.

بعد از مدتی دعا خود به خود به زبون میاد. یعنی کلمات با ضربات قلبت همزمان و همگام می شن. اینجاست که بدون وقفه دعا می کنی . یعنی کمیت لازمه که تبدیل به کیفتیت می شه. نام های خدا قدرت عجیب غریبی داره که وقتی شروع می کنی خود به خود به کار می افتن.

.

تمام شدن بخش اول- با رفتن پی در پی فرنی به دسشویی و گریه کردن و آب پشایدن و دروغ گفتن و تظاهر کردن به لین دوست پسرش که بعد از مدت ها او ر دیده است.

" فرنی تنها و کاملا بی حرکت دراز کشیده بود. به سقف نگاه می کرد. لب هاسش شروع به حرکت کرد و کلماتی بی صدا بیرون داد و حرکت لب ها ادامه یافت."

.

 شروع فصل زویی از جای یکه در وان حمام دراز کشیده است و مشغول خواندن نامه ی برادر بزرگتر بادی گلس است.

شروع فصل نویسنده و راوی وارد دساتان می شود و کلیات ماجرا را بدون فاصله با مخاطب در میان می گذارد که این است وضعیت خانواده ی گلس و اینگونه است ماجرای برادر بزرگتر که خیلی هم د رنامه اش گنده گویی می کند و..

.

مادرشان را هب اسم صدا می زنند. بسی- خیلی مامان خوبی دارند. کلا این خانواده ای که سلینجر ساخته و در همه ی کتاب هایش آن ها را وارد می کند خیلی هوشمندانه و جذاب است. ادم اسحسا می کند قصه ی آشنایانش را می خواند- شبیه فرندز-

.

" تو یک زندگی پیش رو داری. جنابت می کنی اگر قبل از غرق شدن در هنرپیشگی دنبال دکترایت نروی- شباهت به حرف هایی که بابام به من همیشه می زنه. ناغافل که متاسفانه یا خوسبختانه من تا گردن در ادبیات غرق شده ام. خوب است یا بدش را نمی دانم. اما وضعیت کنونی اینچنین است.-

در بخش دیگر نامه از برادر خیلی باهوش خودشکی کرده شان یاد می کنند که سیمور دکترایش را در سنی گرفت که خیلی از آمریکایی ها هنوز دبیرستان را تمام نکرده اند.

شاید اگر من و سمیورف کتاب های اوپانیشادها و دیامونند و اکهارت را سر راه تو نمی گذاشتیم بازیگر بهتری می شدی.- تاثیر دو برادر بزرگتر روی فرنی و زویی که بچه های کوچکتر بودند.-پ

.

 امروز بین دریایی از نیم سیگار نشسته ام و نوشتن نامه ای ربطی به حرف های بسی ندارد. هر هفته اطاعاتی از تو و فرنی بهم می رساند.

.

 سیمور همان موقع به این نتیجه رسیده بود که اگر تحصیلات در هر عنوانی با جست وجو نه برای دانستن بلکه جست و جو برای ندانستن همانگونه که در آیین ذن می گوید اغاز شود همان شیرینی را خواهد داشت.

.

" تو تنها کسی هستی که با کینه جویی با خودکشی سیمور برخورد کری و تنها کسی هستی که واقعا او را بخشیدی. ما در ظاهر بی کینه بودیم و در باطن بی گذشت- کنار این جمله نوشته ام این منم. – دقیقا من وقتی با کسی دعوام میشه در ظاهر بی کینه خودم رو نشون می دم و در باطن اصلا نمی تونم اون فرد رو ببخشم.

.

خانه شان در نیویورک در خیایان هفتادم شرقی ست- بروم ببینم.- مادرشان وادر می شود با یک کیمنو که پر بود ز دو سه پاکت سیگار و قوطی کبریت و یک چکس و یک پیچ گوشتی و یک چاقوی سفری...

.

 خانوم گلس قیافه ای مفرح داشت که اصلا و ابدا از ساختمان بیورن نمی آید یا اگر هم می آید با شالی تیره بر دوش به سمت خیابان اوکانل می رود تا جسد یکی از پسران ایرلندی یهودی اش را تحویل بگیرد که به دلیل اشتباهی اداری توسط نیوزهای بلک ند تنز کشته شده است.

.

 توصبف کامل وسایلی که در حمام و روی آینه است.

شربت منیزیم. دو تیغ ژیلتف یک خودتراش شیک. دو خمیر ریش. یک عکس شکسته و نیمه پاره از گربه ای چاق و سیاه سفید. سه شانه و دو برس و بطری روغن. شیاف. قطره ی بینی. ویکس. شش قالب صابون زیتون. یک کرم موبر. سه قیچی. یک ساعت مچی بند طلا. یک موچین. یک بطری ایتاپین .... یک صفحه ی کامل شرح وسایل روی آسنه.

.

حرف زدن با زویی- 40 صفحه.

 از پسرش بادی. نگرانی برای فرنی. پسرش را آقاپسر صدا می زند. رف زدن از تیپ و قیافه زویی و بچه هایش. کمک نکردن هیچ کدام از بجه ها. برنامه ی کودک دانا که پدرش دوست دارد هنوز توی همان حال و هوا باشد و بچه هایش همان سن و سال باشند و هنوز ان رویا را دارد.

غر زدن مادرانه که همه تون باهوشید ولی شاد نیستید و به درد من نخوردید.

نگرانی برای فرنی که چیزی نمی خورد.

غر زدن به فرنی که روتو کم کن پسر با او وضع حرف زدنت.

حرف زدن از مسیح و مذهب

زویی هیچ چیز را جدی نمی گیرد و مسخره بازی درمی آورد.

در میان دیالوگ های خانوم گلس و حرف های زویی. روای به زندگی گذشته ی زن هم اشاره ای می کند که دو پسرش مرده اند. یکی که تواناترین و مهربان ترین بوده خودکشی کرده است و دیگری تنها پسر شوخ و شنگش در جنگ مرده است.

ایده ی زنگ زدن به بادی که فرنی با او حرف بزند تا حالش بهتر شود را با زویی می گیود.

مادر می گوید که خیلی هم خوب خبر دارد که همه چیز زیر سر ان کتاب کوچک است.

حرف زدن از دوست پسرش که مادر خوشش می آید اما زویی می گوید پسره به دلایل تخمی نگران فرنی و پسر به دردنخوری ه.

ما ادم های ناقص الخلقه ای هستیم. هم من و هم فرنی.

زویی به مادرش می گوید و اینکه کتاب زایر را از روی میز سیمور و بادی برداشته است.

خانوم زویی به یکباره می گوید کاش ازدواج می کردی و ... وقتش شده موهاتو کوتاه کنی.

بحث روانکاوها و بردن فرنی پیش لن ها.

زویی برای مادرش از کتاب زایر می گوید و ماجرایی که در آن رخ می دهد.

و کتاب دیگری به اسم " خدا سرگرمی من است."

.

خانوم گلس از حمام بیرون می اید و وارد هال می شود که تمام جزییات فضا و وسایل اتاق توضیح داده می شود. صفحه ی 96

.

حرف زدن زویی و فرنی باهمدیگر که با خنده و شوخی و مسخره بازی همراه است و با خاطره دو برارد سیمور و بادی

." مشکل ما دوتاییم که عجیب الخلقه ایم. اون دئ تا حرومزاده خیلی زود به خفت ما چسبیدن و مارو با معیارهای هیولایی شون عجیب الخلقه بار اوردند."

.

 فرنی برایش نعریف می کند که از یک روز صبح همه چیز شروع شد که جمله های ایپیکور را از روی تخته پاک می کند و بعد شروع می کند به همه چیز و همه ی ادم ها گیر دادن.

فکر می کردم تو این چهار سال دانشگاه، هیچ کس حتی یه کلمه هم نگفت که دانش باید به حکمت و معرفت منتهی که اگه نشه مفت نمی ارزه."

 .

خودت هم داری یه جور صروت جمع می کنی. فکر کردی چون پای دعا در میونه همه چی فرق می کنه. یعنی فرقش برای تو اینه که ثروتشون رو کجا و چطور تلمبار می کنن؟

زویی می گه: به خدا چیزهای قشنگ هم توی دنیا هست. ما خیلی احمقیم که همه چیزهای دنیا رو به من کوچیک و کثیف مون برمی گردونیم.

.

 خواهر برادری: می خوای دعاتو بخون. می خوای سیگار بکش. می خوای با گربه بازی کن. ولی فقط 5 دقیقه وقتت رو به من بده رفیق.

" تو اولین کسی نیستی که دنبال گفتن ذک زایر می گردی. منم یه زمانی می خواستم کوله مو پر از نون کنم راه بیفتم تو این مملکت ذکر بگم. کلام خدارو ترویج کنم. خلاصه ی داستان."

.

 وقتی بچه بودی مسیح رو درک نمی کردی. الان هم درک نمی کنی. فکر کنم مسیح رو با چهار پنج تا شخصیت دیگه قاطی کردی و نمی فهمم چطوری ذکر مسیح رو می گی.؟

.

 تو هم تو این تفکر درجه صدمی و پیش پاافتاده فرو رفتی. هم مذهب و دعا خوندنت درجه صدمیه و هم بحران روانی ت.

زویی با حرف های تند و تیزشف اشک فرنی را درمی آورد.

.

یه چیز بامزه در این خوانش سه باره این که تا صفحه ی 120 زیر خیلی از دیالوگ ها و ساختار جملات و ... را خط کشیده ام. چون می خواستم بیاموزم و شاید تقلید کنم اما از 120 به بعد فهمیده ام خیر سهل و ممتنع که می گویند یکی سلینجر است و دیگری سعدی. و بی خیال شده ام از خط کشیدن زیر جملات.

.

" کاری که با نگرانی برای نتایج ان به انجام برسد بسیار پست تر از کاری ست که بدون نگرانی و در آرامش حاصل از تسلیم انجام شود.

.

 فرنی وارد اتاق سیمور می شود که خودشکی کرده است. کتابخانه و کتاب ها و همه ی وسایل همانطور نگه داری شده اند.

حرف زدن با برادر بزرگتر بادی. پشت سر زویی غیبت می کند که دیوونه ست و هیولاست.

بادی می گوید: اگر می خواهی دعا خوندنت رو ادامه بده مربوط به خودته. میل خودته. هرکی هم غیر این بگه غلط کرده. حق ندارم مثل غیبگوها حرف بزنم. تو این خونه به اندازه ی کافی غیبگو داشتیم. باز یکردن این نقش اذیتم می کنه. البته تو هم فورا شروع نکردی تو چهار گوشه ی عالم دنبال یه مرشد و استاد بگردی. اومدی خونه و غش و ضعف کردی. پس از این نظر تو هم سزاوار راهنمایی روحانی و درونی درجه چندم ما هستی. .

 حرف زدن راجع به کاسه سوپ بسی. که به نوعی متبرک است و باید از همین جا شناخت تبرک را بشناسد.

.

 حالا که تعلیم و تربیت عجیب داشتی ازش استفاده کن و کمک بگیر تا اخرین روز زندگی ت هم دعای مسیخ بخون اما تنها چیز مهم تو مذهب بی طرفیه. نمی دونم چطور اگر بی طرف نباشی می خوای یک میلی متر پیشرفت کنی. بی طرفی رفیق. بی طرفی.

.

 تنها دلمشغولی هنرمند این باید باشه که کارشو به کمال برسونه. کمال با تعریف خودش نه با تعریف یه نفر دیگه.

.

 نصیحت های که سمیور به بادی کرده. وقتی می خواسته بره به مسابقه ی هفتگی رادیویی تا برنده بشه و کفش هاش رو گفته واکس بزن. به خاطر خانوم چاقه... گرچه دیده نمی شه و مهم نیست. خانوم چاقه که تمام روز با بادبزنش توی ایوون می شینه و منظتره برنامه ی هفتگیه و احتمالا هم سرطان داره.

.

" من اهمیت نمی دم بازیگر کجا بازی می کنه. تو نمایش های تابستونی، یا توی برادوی یا تلیویزیون. همه ی تماشاگرها همون خانوم چاقه ی سیمور هستند. خانوم چاقه ی واقعی همون مسیحه رفیق.

 

نوشتن دیدگاه