این کتاب را در یگ نشست خواندم. قلبم خراشیده شد. از ادبیات سنگینش لذت بردم. و اندوه عمیقی روحم را نابود کرد. بارها در طول خواندن کتاب با خودم فکر کردم یعنی ایران برای این ادم ها چه شکلی بوده که تن داده اند به تمام خفت ها و تلخی ها و رنج های روی زمین؟

.

" پذیرفتن مرگ یک چیز است. به پیشواز مرگ رفتن چیزی دیگر. نمی خواستم به پیشواز مرگ بروم. ان هم در سرزمین دور از سرزمین مادری ام. در جایی که فقط آب بود و آب. احساس می کردم مرگ من در جایی اتفاق می افتد که به دنیا امده ام.

.

روز بعد جنازه ی بادکرده اش را در میان نواختن دهل از آب بیرون اوردند. آوای دهل رودخانه را متقاعد می کند جنازه ی بادکرده را پس بدهد. رابطه ی موسیقیایی میان مرگ و طبیعت.

.

  1. کوه ها و موج هاو بلوط ها و مرگ

آن ها و رودخانه و این دریا

نزاع برای نشتسن در قایق و قلمرو-

ادمی محصول شرایط است. شرایط است که انسان را می سازد.

.

تلاش برای زنده ماندن و پس دادن آب های داخل قایق دست به دست با یک شتاب منظمو غرش امواج. " کف قایق سوراخ شده بود و بلافاصله نیرد با سوراخ آغاز شد.

ورق برگشته بود. به این باور رسیده بودیم که قدرت داریم تا تمام آب اقیانوس را برگردانیم.

.

درست در همان موقع بود که گوشه ای از ذهن پریشانم تصویر ان بچه را حفظ کردم که هرازگاهی به او سر بزنم.

.

شخصیت حیرت انگیز کمک ناخدا عالی ساخته شده.

تمام رگ های برآمده ی ساق ها و پاهایش با آدم حرف می زد. شبکه ای از رگ ها کبود و متورم استخوانی. سال های سال بود که نترسیده بود و بازی با مرگ و شب های خروشان و تاریک برایش تفریح یا شاید عادت شده دبود. به راحتی می شد این را از سکوت اسرارآمیز و حرکات چالاکش فهمید.

.

ارتباطی قدرتمند و جادویی بین او کمک ناخدا و قایق. ارتباطی ناگفتنی که کاملا حس کردنی بود و نیازی به هیچ کلمه ای نداشت.

.

 تعداد سطل ها چندبرابر شده بود. زن ها با مرگ شجاعانه ر از مردها می چنگیدند. حس و غریزه ی مادری به ماده گرگ هایی درنده بدل شان کرده بود.( همه در اینجا نوشته اند چقدر عالی توصیف کرده است. یکی از قشنگی های کتابخوانی الکترونیک که می توان نظر دیگران را هم خواند. صفحه ی ست که همه را مجذوب خود کرده است.)

.

" بلکه چیزی خداگونه بیایم و به ان چنگ بزنم."

.

امیدی محال و مبهم به امیدی بزرگ و گرم تبدیل شد.

.

نوشته ام- این کتابی ست که از دل مرگ به زندگی آمده است. ا زدل مرگ نوشته شده تا زندگی را به سخر کشد و احساس بزرگ پوچی را گران دارد.

.

داشتم زندگی را با همه ی زیبایی هایش حس می کردم و جریان مرگ در حاشیه بود. حضور مرگ و حرکت در دهلیزهای اسرارآمیزش ترس را می کشد و شیرین ترین لحظات را رقم می زند. با لبخند زندگی، مرگ ترسناک تر و پر هیبت تر می شود. مرگ از دل زندگی می آید.

.

 چشمانش مانند من پر بود از سطل های خالی- زبان شاعرانه و استعاری و هوش در استفاده ی به جا. زبان پرمغز و سفت و محکم با نگاه شاعرانه شاید درست ترین تعبیر باشد.

.

اعتماد عمیق و باشکوه ادمی به خود تنهایش. به تنهایی عظیم و عمیقش.

.

این خاصیت مرگ است. حتی لمس کردنش هم به زندگی طراوت و شادابی شگفت انگیزی می دهد.

.

گرسنگی آنقدر قدرتمند است که همه چیز را تحت تاثیر قرار دهد. اخلاق وقتی که پای مرگ در میان باشد به شدت کند و بی مصرف است.

.

 و این خصوصیت انسان های ضعیف استو. در فروپاشی و نابودی و سقوط دیگران میشه رگ هایی نیرومند برای شادی وجود دارد.

.

 ان موقع بود که از ماه بدم آمد. چون حقیقت سرگردانی و گم شدن مان را در من آشکار کرد.

.

 سفری در قایق پوسیده روی اقیانوس فرصتی بزرگ بود تا عصاره ی وجودم را حس کنم و بتوانم با خودم مواجه بشوم.

.

این را هم می دانم که شجاعت پیوند عمیقی با ناامیدی دارد. ادم هرچقدر ناامیدتر باشد بیشتر قدرت انجام دادن کارهای خطرناک را دارد.

.

شاید سبکبارترین و بی چیزترین مهاجر تاریخ همه ی فرودگاه های دنیا بودم. فقط خودم بودم و لباس های تنم و یک کتاب شعر و اندام جنسی ام.

.

 صورتم درد می گرفت و در عمق چشمانم ردی از کشتی گرفتن با مرگ پیدا بود.پ

.

الان که از فراز این همه سال به آن روزها فکر می کنم خودم را درخت نارگیل لاغری می بینم که ریشه هایش را تا عمق زمین فرو کرده است و موهایش را به باد سپرده است.

.

شکوه و حشت شب های مانوس این قدرت را داشت تا هرکس را به گذشته های دور و درازش پرتاپ کند. عشق های کهنه را از اعماق قلب بیرون بکشد. زخم ها را شیاری تازه بزند. زندگی را از بالا تا پایین و در همه ی ابعادش شخم بزند.

 

سفرهای درونی بودند که به زوایای ناریک و پمهان ناوداگاه چنگ می زدند و کهنه ترین و تلخ ترین خون های روح را مثل معجونی مرموز پیش چشم زندانی می چیدند.

.

 تنهایی آرام آرام زیر پوستش می خزید و ناگهان می فهمید محاصره شده است.

.

میثم همه چیز را به سخره می گرفت. و حشونت زندان با وحود و و رقص و آوازش به لحظاتی فراموش می شد. او درست نقطه ی مقایل سسمتمی بود که می خواست همه را به گوسفندانی پروار تبدیل کند. او در یک کلام بوی زندگی می داد.

.
حسی از حضور ناچیز زندگی در برابر حضور پررنگ مرگ.

.

این هدف اصلی سیستم حاکم بر زندان بود. بازگشت زندانی به سرزمینی که از آنجا امده است. شکنجه ی زندانی به وسلیه ی زندانی دیگر.- نفرت ادم ها از همدیگر- شبیه سارتر که می گوید جهنم دیگری ست.

.

صف تیغ. صف غذا. ادم هایی که مهارت زیادی برای در صف ایستادن داشتند.

  • سیستم سادیسمی زندان که جزیان آب و برق را قطع می کردند.

شخصیت های زندان و سیتسم حاکم را به دقت دیده و روان کاوی کرده در فضای اجتماعی کوچک و با زبانی فلسفی و با نگاهی شاعرانه.

.

 بوی گرسنگی، شب ها در زندان می پیچید. بی اغراق می گویم. چون معتقدم گرسنگی بود دارد.

.

می خواهید کمتر رنج بکشید مانند گاو زندگی کنید. بخورید و بخوابید و هیچ سوالی نکنید- یک قسمت صد سال تنهایی. آیورلیای دوقلو که پولدار شده بود در مهمانی همین فریاد را می زند.)

.

غول مهربان، سایرین را با تصویر واقعی شان رو به رو می کرد.

آدم ها اینطوری اند که وقتی قدرت درک رفتاری بزرگ را ندارد دچار یاس و آشفتگی می شوند  به همین خاطر هرطور شده آن رفتار را نفع می کنند.

.

رویاها شعرند. رویاها خود زندگی اند.

. در تاریکی و بی چیزی زندان در خود سفر کردن. سفر درون خود. به نقطه های محال و دور و دتس دنیافنتی رسیدن. یک سفرنامه- زندگی نامه است این کتاب. یک کار قوی.

.

اینکه زن و شهر و آزادی و مدنیت چطور با خودش عطر و بو دارد.

.

این کتاب در تن مرگ نوشته شده است اما می خواهد به زندگی آری بگوید.

نوشتن دیدگاه