.

مالون می میرد یک ایده ی جذاب داشت. یک شروع گیرا از فردی که در حال احتضار است و برای غیاب خودش در جهان غصه دار است. او برای این دوران، برای خودش قصه می گوید.

.

 در حالتی مثل اغما زنده گی کرده ام. از دست دادن آگهی ام هرگز برایم خسران و آسیب بزرگی نبوده است.

.

دریا را هم واقعا نمی بینم. اما هنگام بالا امدن آب، صدایش را می شنوم. در ان سوی خیابان به داخل یکی از اتاق ها دید دارم.

.

شاید پنجاه و اندی یا چهل و اندی ساله باشم. از آخرین باری که آن را حساب کرده ام قرن های متمادی می گذرد. منظورم سال های عمرم است تصورم این است که مدت قابل توجهی در این اتاق بوده ام- شبیه فیلم پلتفرم است.-

.

هیچ نوری نیست. حواسم به تمامی به خودم معطوف است. خودم تاریک و خاموش و کپک زده.

.

از ران ها و پاهایم خواسته ام حرکاتی بکنند. آن ها را خوب می شناسم. تقلایشان را برای انجام تقاضایم احساس می کنم.

.

تجربه ی درد جدید- درد جدید را تجربه کردن هم خودش یک تجربه ی تازه است.

.

" مردان و زنان بالغ که عمیقا پاگیر زنده گی شده اند. بی آنکه توقع رسیده به چیزی بیشتر را داشته باشند. توقع از خودشان یا از دیگران.

.

فکر کنم ایده ی خوبی ست. سپیده دم اگر هنوز عمرم به این دنیا باشد تصمیم خواهم گرفت.

نوشتن دیدگاه