نماز میت یک اثر بی اندازه درخشان بود. از ان لذت های عجیب و رویاگونی را به همراه داشت که بعد از خواندن " روزگار دوزخی آقای ایاز" همراهم شد. 
زبان به شدت سلین گونه- شروع تند وتیز و یادآور روزگار دوزخی و انگار وط های داستان فردنیان سلین در سفر به انتهای شب امده بود و داشت قصه تعریف می کرد.
همینطور سیال ذهنی که به خاطر وضعیت شکنجه دو آشفته حالی شخصیت رخ می دهد عالی ست. یعنی به شدت علت و معلولی و فکر شده برای این نوع از سیلان ذهن.
.
کتاب با شکنجه آغاز می شود و سه شخصیت دارد. خواهر و برادر که از طبقه ی بورژوا هستند اما می خواهند انقلاب کنند و همسر خواهر که ارمنی ست و نامه های او روشنگر آشنایی و رابطه ی خواهر برادر است. یکی زیر شکنجه تاب می آورد و در زندان می ماند- همسر خواهر- و دیگری از زندان آزاد می شود چون خواهر با سروان خوابیده است.
.
رضا دانشور را دیر کشف کرده ام اما باید خسرو خوبان ش را خیلی سریع شروع کنم به خواندن. دانلود کرده ام  و مخصوصا اینکه در ادبیات مهاجرت است. 
.
 فضاهای متعدد داستان- وضعیت مالیخولیایی برادر که زیر شکنجه داستانش را تعریف می کند. 
.
 دوستش در جذام خانه که کی از شخصیت های جالب است. او قبل ترها به خدا اعتقاد داشته اما حالا با شیخی که می آید تا برایشان روضه بخواند جدل می کند که مگه امام حسین علم نداشت و نمی دونست پس چرا این کارو کرد که خودشو به کشتن بده و...
این شخصیت همه ی فکر و ذکرش خوابیدن با راهبه هاست و برای این کار نقشه می کشد.
.
 
" بعد از آن همه قرنی که گذشته بود. ان همه نسل. و آن همه زندگی. گویی هیاهوی فسیل شده ی مزدک، کنار من دوباره تولد یافت. با حالتی خیلی خیلی نزدیک به موت، آهسته بیخ گوشم زمزمه کرد.
.
" باتوم را در مقعدش فرو کردند و.."
.
" هیچ چیز را حس نمی کردم. نم را، توهین را، کوفت را، زهرمار را حس نمی کردم. روز را اما حس می کردم که گرد من می چرخد. نابکارانه گرد من می چرخید."
و
 جمله ها کوتاه و تشبیه ها و توصیفات فوق العاده جان دار. این کتاب را باید دوباره نیز بخوانم. 60 صفحه است و بسیار بیشتر می توان از داشنور آموخت. او دانشگاه ما ادبیات خوانده است و اینجا قلبم روشن و پر نور می شود و در دل می گویم " اه زنده باید داشنگاه تهران
.
.
" من به مرگ می اندیشیدم که در آستانه ها نشسته بود و پشت گربه پیرزن را دستمالی می کرد. با نوازش شروع می کرد. با اشک و ندامت رهایشان می کرد."
.
بخش " اهسته به یاد می آروم" نامه های عاشقانه ی ارمنی برای دختر در حالیکه از اکثر زن ها کینه ای نامعقول در دل داشت و ان ها را کوته فکر می خواند."
.
" خیابان ها شروع کرده بودند به خنک شدن و عصر رشد آهسته اش را از آغاز بو های جگرکی و رفت و امدهای خانوادگی آغاز کرده بود. شادی قریبی گلویم را نوازش می داد.چیزی به امدنش نمانده بود. به انتهای خیابان نگاه می کردم. به عصر نگاه می کردم. به آرامش و سعادتی که روی پیاده روها رد و بدل می شد. فکر کردم عاشق شدن کاری ست تجملی. انجا یک جای تجملی رخوت اور بود و عصر یک عصر تجملی خیلی شاد و سبک. 
برایش گفتم که امروز هیچ کجای دنیا خونی به جز آرامش جریان ندارد و من بادبادکی بودم در دست بچه ای شاد. بی دوام و قرمز و کوچک
.
" خیال کردم زندگی دارد در میان دستانم اخرین نفس هایش را می زند."
.
برگشتم توی سلولم. به خودم مژده دادم و با خودم فکر کرده ام آیا زنده ام؟ اه خوش به حالت عقیل تا صبح جلق زده ا. من چه کار باید می کردم و فردا چگونه باید باور می کردم که زنده ام. اه سن توماس تو باید دست هایت را در زخم های مسیح فرو ببری. سن توماس مورد احترام و خواهر جنده."
.
" جذام خانه میان باران بود. باران مدامی که پیوسته می شست و گوشت های ریزه را از روی سنگفرش های تنهای جاده باغ پاک می کرد.
.
یکی از نکته های مجهول برای من صفحه ی 40 است. که آیا خواهر برادر با هم می خوابیدند یا نه؟ این رو متوجه نشدم چون در لایه ی خیال و رویا روایت می کرد. 
.
" ان زن همیشه وقتی او را در کنار خودش داشت گریه می کرد حتی خوشبخت بود."
.

" تو هیچ وقت فقری را که برای آن می جنگیدی از نزدیک ندیدی.برای تو فقر عبارت بود از مرد کچلی که سر کوچه تان گدایی می کرد. تو سرگرمی نداشتی طفلک معصوم."
.
پایان درخشان که من را یاد بوف کور صادق هدایت انداخت. شخصیت ها که عوض شدند.
" مثل محکومین دبه اعمال شاقه به جذامخانه نزدیک می شدیم. رفیق هم اتاقی م دم در منتظر بود تا مرا با آیه های قرآن بکشد و بر جسدم نماز میت بگذارد. صدایش زیر سقف می پیچد و منعکس می شد. صدای قاری ها را داشت و آیه هایی از داستان لوط می خواند."
.
"کسانی که به جریانی که به آن ایمان ندارند کشیده شوند و فداکاری های پوچ کنند شایسته  ترحم بیشتری هستند از ان هایی که در نهایت بیهوده گی می میرند." " انیس هیچ وقت به چیزهایی که ما اعتقاد داشتیم اعتقادی نداشت. با خون این زن سرگشتگی و بی باوری عجین شده بود. کینه اش نسبت به چیزهایی که من دوست داشتم و به ان ها متعلق بودم معصوم و عمیق بود. روزی که مرا گرفتند خودش را توهین شده حس می کرد. او فقط می توانست ه برادرش کنار بیاید. آن ها در بسیاری از رنج هایی که با می بردند با نهایت ورزیدگی سهیم بودند. 
.
گفت برادرش را ترک کرده است. صورتش را به میله ها چسبانده بود و می گفت " یوسف به من بگو چه کار کردم؟"
نه که برای بخشایش یا تبرئه ی خودش چیزی بخواهد. جدا می خواست بداند چه کار کرده است. و احتیاج داشت کسی برایش شرح دهد. 
.
 رابطه ی خواهر برادر عمیق بود و یگانه در ادبیات فارسی و یادآور چیزهای در ذهن سرگردان من...
 ز

نوشتن دیدگاه