مجموعه داستانی که نسیم در گروه کارگاه داستان گذاشت و من بعد از مدت ها یک شب که خوابم نمی برد و نگران وضعیت بیمارستان و کرونا بودم خواندمش. و بعد صبح شد و رنگ رودخانه سرخ شد.
یک مجموعه داستان کوتاه موجز لذت بخش و بدون سانسور و پر از جسارت. لذت بردم از خواندنش و بعد از مدت ها داستان کوتاه های به یاد ماندن خواندم.
.
 داستان اول مرگ مرزی- قصه ی عشق است در مرز کانادا و آمریکا. در انتهای داستان رازی برملا می شود که مادر عاشق یکی بوده ان طرف مرز و به خاطر همین این همه دوست دارد برود از کانادا به آمریکا تا عاشق سال های دور را ببیند.
.
گرگور 
مردی که چند زن داشت و یکی از زن ها به دلیل بوی بد لای پاهایش از او جدا شده بود
.
در نیوبرانزویک از سقف مار می چکد
این داستان را قبل تر در پادکست هزارتو شنیده بودم. داستان تازه ای ست اما باورپذیر نیست. هر اتفاقی که در جهان بیرونی رخ می دهد لزوما در فضای داستانی باروپذیر نیست و این است تفاوت واقعیت داستان و واقعیت هان خارجی
.
کریستوفر را به خاطر داری
داستان دوهمسایه از ملیت های مختلف که یکی شان می میرد و دیگری بعد از دو ماه می فهمد. پیچیده در لایه های ابهام. موجز و ریچ
.
دودی که از دودکش خارج می شود دکتر برایان است
هم خوابی زن و مرد در حالیکه مرد زن و بچه دارد و رابطه محدود است به همین جهت. اما بعد از مرگش زن می فهمد همه ی هویت ساختنگی مردی جعلی بوده و زن و بچه و خانواده ای در کار نبوده سات
.
عشق من سیفون را نکش. گوهر خواب است
یکی از داستان های عالی و قوی که چگونه یک فرد تبدیل به فرد دیگری می شود. در غربت می گذرد و گوهر از کشور آذربایجان امده در کانادا زندگی کند و... ماجرای دو همسایه. مرگ یک همسایه و دیگری که بعد از مرگ خودش را جای او می زند. صحنه ی متلاشی شدن جسد عالی ست.
.
ماهی گیران رودخانه ی فرانوسی
یک روایت جان دار و پر از تن از صحنه ی زایمان. این چیزی که همیشه به دنیالش بودم. تن و تغییراتش بعد از پاره شدن. بعد از پدید اوردن. آیدا از پس این کار برآمده- یک ماجرای کیوت خاله زنکی- دایی مردکی- هم یادم آمد. ویراستار کتاب و فتیش به آیدا اسم یک کتاب دیگر باشد.-
.
صحنه ی بعد از زایمان و تنی که از خودش یک موجود زنده بیرون آورده است. دوست شدن با مرد عراقی که او ب خاطر زنش در اتاق است.
.
مرد مشترک آپارتمان 2112 
ماجرای عشقی قدیمی. مردی با خواهر زنش
دعوای دو همسایه و شروع درددل کردن و دوستی شان با همدیگر
.
پل های معلق مرزی- داستان عشقی که به خاطرش زن حاضر است از همه چیزش زندگی اش در این طرف مرز بگذرد. حرف زدن زن ا افسر و تعریف کردن داستانش
.
" همیشه می گفت برو با هم زبانت. ادم با هم زبانش نباشد انگار در خانه ی خودش هم با رخت بیرونش است. حتی شب ها هم انگار با کت دامن به رختخواب می روی. با کسی زندگی کن که وقتی به هوش می آیی یا هذیان می گویی بفهمد چی می گویی."
 

نوشتن دیدگاه