در مه و باران و بی آفتابی نورروشن روزهای من بود. چند روزی طول کشید . راه می رفتم و یم خواندم. روی چمن ها، روی پارکت چوبی خانه... همه جا با من بود و به وجد می آمدم وبا نسیم و یگانه حرف می زدم که چقدر جان دار است این عشق. این سفر ها، این شادمانی اموزش، این کشف و شهودهای درونیف این انتظار برای الهام شدن... 
.
زبان و فرم نوشتاری داستان هم به شدت منسجم بود با متن و زندگی ابن عربی. کتاب که تمام شد حس کردم چقدر خوب بود بقیه ی بزرگان را نیز ایچنین خوانده بودم. من مدت هاست که ابن عربی را می شناسم. شاید از نوزده سالگی و از سال های فلسفه خوانی اما ادبیات این کشف و شهود را به من داد که کیف کنم. که از ابن عربی به عنوان یک اسم بگذرم و به زندگی اش برسم و کیف کنم. ادبیات این جاده را می سازد و از این طریق از فلسفه عبور می کند. ان موقع سارتر و سمیون دوبوار را به همین دلیل دوست می داشتم. چیزی بود که از فلسفه گذر کرده بود. شاید آبکی تر اما جاندارتر و زخمی تر. زخم است که باید باقی بماند.
.
قسمت های عربی نیز خواندن شان بی اندازه جذاب بود. کاش عربی بلد بودم.
.
" زهدان ها وطن ما بودند و با زاده شدن از آن ها دور شدیم."
.
" خداوند به من دو برزخ داد. یکی پیش از تولد و دیگری بعد از آن.
.
" تقوایی که باعث خروج تو از سختی ها نشود بی فایده است."
.
رابطه ی خانوادگی ابن عربی با پدرش و خانواده ی متمولی که داشته و پدر که به نوعی دیپلمات محسوب می شده است.
.
" مادر سست و لرزان مانند گاهی بی نام که کنار مردابی رسته باشد مویه کنان برخاست."
.
" هر فرسنگ از زمین خدا پیمودیم دل من به همان اندازه گسترده شد. خداوند چشمانم را به کرانه هایی می گشود که تا کنون کس ندیده و سینه ام را مالامال هوایی می کرد که کس نفس نکشیده."
.
" الناس نفوس الدیاره" مردمان جان های زمین اند.
.
زوزه ی شغالان تسبیح خداوند است. آیا ذکر نام الهی شما را ترسانده؟"
.
" نخستین اندیشه درست ترین اندیشه است/"
.
" هر مکانی که زنانگی نداشته باشد اعتباری ندارد."
.
" زمان مکانی ست سیال و مکان،زمانی ست جامد." 
.
تقوایی که تنها به یک کار محدود باشد بی ارزش است."
.
حقیقت بسته به درک عارف، رنگ های مختلفی دارد مانند آب که به رنگ جام درمی آید."
.
دوستی با ابن رشد و وتدهای متعدد داشتن و به دنبال یافتن و آموختن از ایشان راهی سفر شدن و شهرهای مختلفی مثل قاهره و بغداد و.. را درک کردن.
" غریق محبت او شدم و محبت گاهی رودربایستی می آورد."
.
" به ان نور که تاریکی را از بین نبرد اتکا نتوان کرد."
.
" الحقیقه تابی الحصر" حقیقت حصر را برنمی تابد.
.
شعری که خداوند برایم کشف کرده بود. " حق عشق این است که عشق دلیل عشق باشد."
.
" شب بیداری بی داستان زدن سودی ندارد."
.
" هر حالی که در دو زمان یکسان بماند سودی ندارد."
.
" تو یکی ابری بر خورشید خویش. پس خود را بشناس."
.
" فلسفه یعنی دوست داشتن دانش و البته همه ی کسانی که چیزی را دوست دارند بنا نیست به آن برسند."
.
" ظهور حقیقت تنها در زن کامل می شود."
.
" آدمیزاد روزهایی هم دارد که بر مدار مرادند. پی در پی اتفاق های خوشایند می افتد. شاید امید بودن این روزهاست که ادمی را سرپا نگه می دارد."
.
4 زن در زندگی محی بودند. اولی مریم بود که از او دختری به نام زیبب داشت. در کودکی بیمار می شود و می میرد. با مریم خوشبخت و شاد بوده. دومی نظام که عشق آتشین با هم داشته اند و دختری ایرانی بوده است و وتد او. سومی فاطمه که خدمت و همبستری می کرده تا اینکه شوهرش شهید نشده و اسیر جنگی بوده و باز می گردد. چهارمی زن اسحاق دوستش به اسم صفیه.
.
" مادر نصیحت می کند که تو را به خواندن دائم سوره ی فاتحه سفارش می کنم که هر چیزی در زندگانی دیده ام از خواندن آن بوده و هر بدی که رسیده با آن مرتفع نموده ام."
.
" گویی از راه چشم به من نفوذ می کرد تا وجه اشتراکی ناگزیر بیابد."
.
" پناه بردن به گورستان و گوشه نشینی و خلوت در شش ماه و سخن گفتن با گورها که انگار شش روز بود."
.
" سفر اگر پرده از چیزی برندارد سودی ندارد."
.
" آزاده کسی ست که زمام امور را به دست گیرد نه اینکه امور زمام او را به دست گیرند."
.
ابن رشد آرام و سلانه می امد. پیر شده بود و از خلیفه کینه بر دل داشت. چند هفته بعد انگار که دیگر کاری در دنیا نداشته باشد رخت بربست و دیار آخرت رفت.
.
" فکر این مرد غریب که سرنوشت من با او متصل شده است مرا رها نمی کند. او را به هر شکلی تجسم کرده ام."
 سفر به مراکش
.
" به معرفتی که گوناگون نباشد اعتماد نتوان کرد."
.
اولین وتد ریاضی دانی که به او ریاضی و گیاهان را آموخت. حصار
.
" هر بلایی که بدل به ابتلا نشود بی اعتبار است."
.
" اندوه اگر از دل بیرون رود ویران می گردد."
.
" جلیل ان است که به وصف درمی آید اما شناخته نمی شود."
.
" الحب سر الهی" عشق رازی ست الهی
.
" هر مهرورزی که دلیلش دانسته شود سبب جدایی ست و غیرقابل اعتماد."
رسیدن به مکه بدون وتد ریاضی دان زیرا او تلف شد و مرد و حالا مکه شهر عشق است. زن و بچه اش را از دست می دهد اما عشقی جدید پیدا می شود. ان ها سر کلاس درش عمه ی نظام فخرالنسا که آلزایمر دارد می نشیند و با هم معاشقه می کنند.
.
" بدون خداحافظی از دل هم بیرون رفتیم. خواست خدا چنین بود و خواست مکه نیز. برخی عشق ها تنها در سرزمینی مشخص رشد می کنند و در هر جای دیگر می میرد. عشق ما فواره ای بود که تنها در اندلس می جوشید. از انجا که دور شدیم آبمان کم شد و در مکه به تمامی فرونشست. آیا این همان مریم است که زمانی دیوانه وار دوستش داشتم؟ آیا جنازه ی عشق است که اکنون نشسته بر کجاوه، به مغرب می رود."
.
در خواب مرگ مریم و بچه اش را کشف کرده.
.
پس از شانزده سال که با خانواده اش زیست یک شب دردی در پهلویم احساس کردم دانستم مریم مرده است. چند ماه قلب هم شوهر بودم و هم پدر. اکنون هیچ کدام نیستم.
.
" عشق پیچکی ست که بر شاخه ی تاک می پیچد."
.
" به عشق از سرگردانی شکایت می کنی؟ عشق خود حواس پرت می کند و عقل را می برد. پس با بودن عشق چه چیز دیگری باقی خواه ماند که تو سرگردان بود و نبود آن شوی؟"
.
" الحب موت صغیر"
 عشق، مرگ کوچک است."
.
" به زبان فارسی گفت عشق من. معنای این جمله که گفتی چیست. برایم ترجمه کن. ترجمه آن را ناقص می کند. چرا به عربی نمی گویی؟ عشق تنها در زبان مادری می گنجد.
به شدت نویسنده ی باهوشی ست و به مباحث روز ادبیات یعنی شهر و زبان و سفر توجه کرده است. حسودی های فراوان
.
" تو در قلب محی الدین به دنیا آمده ای و زنده ای و هرگز نخواهی مرد."
.
" تو ای انسان تویی چراغ و فیتیله و چراغدان و شیشه."
.
" خشنودی خداوند تو را قلبی می دهد از نو تازه و پاکیزه و رویایی، خواستنی و شیرین."
.
" این عشق از من و تو قدیمی تر است. قسمتی ست که پیش از ما نوشته شده و پس از ما باقی خواهد ماند. کوچک نبوده که بزرگ شود. ناقص نبوده که کمال یابد. کامل آفریده شده و کامل خواهد ماند. چیزی ست چنان فطرت... چنان سرشت... چنان نهاد..
.
" درد یا با زوال علت از بین می رود یا با بقای آن"
.
 رفتن به دمشق. دمشق با همه ی کاروانسراها و باغ ها و بازارها و خانه هایش شبیه مکانی بود که می خواهد بهترین اقامتگاه باشید برای خستگان و غریبانی مه عشق یک بار حتی دو بار قلب شان را جریحه دار کرده است."
 نظام و رفتارش من را یاد مرضیه انداخت.
.
فاس و دمشق دو شهری که غربت را از تو می گیرند و برایت وطن می شوند. وطن به معنای کامل کلمه. روزهای آرامش.. روزهای خرسندی. 
.
" سفر سرگردانی را نهایتی نیست."
.
" سفر کردم. هیچ چیز به اندازه ی سفر از اندوه من نمی کاست و غمم را کم نمی کرد."
.
" اندوه میان اولین قسمت شده است و چون آب که از رود به آبراهه ها می ریزد میان قلب های ایشان تقسیم می شود."
.
" بر من حرجی نیست اگر عقیده ام را می گویم. بگذار جاهلان حق را باطل جلوه دهند."
.
" از وقتی پی بحث و تحقیق افتادم در میان مردم دوستی برایم باقی نماند."
.
سفر به قاهره
.
" طوبی لمن حاره"
خوشا به حال سرگردان.
.
" اندوهی را که مدام همنشین انسان نباشد اعتباری نیست."
.
رفتن به بغداد
.
" خداوند در مکان و زمان مرا میان انگشتان خود می چرخاند تا قدر خود را بدانم و از قدر خود فراتر نروم."
.
" به خشنودی او نخواهد رسید مگر کسی که خلاف خود کند."
.
" در هستی هیچ چیز نیست جز عاشق و معشوق"
.
" می دانم که تو مرا نیز عاشقی و البته اندکی از ان را می دانی و اگر همه ی آن را درمی یافتی تاب درک آن نمی آوردی. این راشنیدم و گویی دجله یکجا در عروقم ریخت."
.
" ببین چوبه ی دار سهروردی هنوز در دمشق برپاست. صلاح الدین که بزرگ خاندان ایوبی بود او را به دار آویخت. دیگر وای بر فرنزدان و پسران نادان او"
.
" چه چاره از مرگ. چه چاره از غم"
.
" شکیبایی به خدا را آن گاه که شکی در آن راه داشته باشد اعتباری نیست."
.
پسردار شدن از فاطمه به نام عمادالدین.  و پسر اسحاق و صفیه که صدرالدین نام داشت و عاشق علم و دانش بود.
.
" عشقی که زوال یابد عشق نیست."
.
" انکه خواهان سلطه بر خلق باشد خداوند دلش را مشغول می دارد."
.

آن را که ساکن شد عاشقی نیست."
.
وتد دیگر شمس تبریزی که در بازار از سرنوشت او می گوید.
کتاب انقدر رمز و راز دارد ادم کیف می کند. کاش جهان این همه رازآلود بود. این همه گره خورده با حال و اخوال درونی. یا کاش مجالی بد برای توجه مدام
.
" وقتی تمام دنیا در سینه ی تو باشد تفاوت میان خانه و زندان چیست؟"
.
دمشق محلی که عیسی فرود می آید.
.
" انچه با زور می شود با مهربانی هم می شود. اما آنچه با مهربانی می شود با زور نشدنی ست.
.
" بزرگترین گناهی که یک زن می تواند در حق خود روا دارد این است که نگذارد حداقل قلبش یک بار گداخته شود از شدت عشق. بسوزد.زنی که در جوانی عاشق نشود در پیری هرگز خود را نخواهد بخشید. قلب من از آن قلب هاست که هرگز نسوخته است. دست نخورده و تازه...
.
 محی به فرزندش می گوید هرگز با اوحدالیدن کرمانی تنها نشود چون او شیفته ی پسران زیباروست:) فقط از او بیاموزد علم و دانش:)
.
در پیری در فقر و در حالیکه مشغول باغبانی ست می میرد.
.
" او به دنبال درخششی برقی از چهار سوی عالم است. از هر جهت که در خششی ببیند به همان سو رهسپار می شود. از شهری به شهر دیگر.
.
هانری کربن، محی الدین عربی را فردی می داند که تحلیل پدیده های عشق را به بی نهایت رسانده است. دیالکتیک عشق
.
" ان کس جاودانه می زید که در لحظه ی کنونی زندگی می کند."
.
انسان به عنوان جهانی کوچک در سه عالم سیر می کند. روح. خیال. جسم.
ابن عربی خیال را نه تنها عنصر تشکیل دهنده ی ذهن بلکه کل عالم می داند. خیال های منفرد ما انسان ها نهرهای بسیاری هستند در شبکه ی بی نهاتی از خیال درهم تنیده، خیال محور دغدغه ی انسانی ست. 
.
راوی در فضایی برزخ گون " عالم خیال" پیش از تولد و بعد از مرگ خود را روایت می کد.
 
 
 
 
 
 

نوشتن دیدگاه