طعم گس زندگی را از اینترنت خریدم. ایران که بودم زنگ زدم و گفتم سریع تر بفرستید و تا فرستادن شروع کردم به خواندنش. با اشتیاق بیش از اندازه که نوشته هایی از نویسنده ی برج سکوت می خوانم.
.
ایران که بودم کلاس ها و کارگاه ها و هرجا که سمیناری بود از او شرکت و بسیار آموختم. به وقت خواندن این کتاب سعی کردم دقیقا به شیوه ای که او داستان های ما را نقد می کند کتاب را بخوانم. با اموخته های خودش زیر خطوط کتاب را با قرمز خط می کشیدم به وقت خواندن. واقعیت این است در مجموع کتاب بسیار ضعیف تر از برج سکوت است و خیلی از داستان ها ته مایه ی فقر و اعتیاد برج سکوت را دارند اما داستان اخر، داستان آخر انقدر شاهکار است آنقدر درخشان و جسورانه نوشته شده است که باید بخوانید این کتاب را. یعنی به خاطر ان یک داستان عجیب غریب. ماجرای دختری ست که برای برطرف کردن امیال جنسی یک جانباز می آید هر هفته به خانه ی او و... یک شاهکار جسورانه.
.
اما ریویو خط به خط کتاب
.
داستان اول- طعم گس زندگی
کلمه ی شیرین و قند 7 بار در طول داستان تکرار شده است. 
به لحاظ رسم الخطی و استفاده از کلمه هایی که داستانی نیستند و استفاده ی زیاد از صفت هایی که حشو دارند. 
.
"شیوه ی زندگی اش عصیانی عمیق در مقابل هستی ست. عصیان و شورشی درونی که فقط ذاتش مهم است نه چگونگی پدید آمدنش."
این جمله ها به شدت غیرداستانی و توضیحی هستند.
.
تبدیل شدم به یک ادم قندی- چیزی مثل خروس قندی- برای چهارمین بار تکرار می شود. تکرار مکررات.
.
در صفحه ی 11 " از درون در حال گندیدن" دو بار در یک پاراگراف تکرار شده است.
.
پرستو فکر می کند... چیز عجیبی ست. 
فکر می کند و تصور کرد و می خواست بگوید در داستان نداریم.
.
با خنده گفت خودش قند مکرر است. دوباره حشو و تکرار قند مکرر
.
" به قول خودش وقتی تجربه ی زسته ی یک انسان از حدی بالاتر رفت به همان نسبت از توقع ارتباطش با دیگران کم می شود. پی به راز ترکیب ذهن فرسوده و لا یه لایه  با روحی ساده و زیبا و بدوی ببرم
"
جمله به شدت انتزاعی و غیر تصویری و غیرداستانی به اضافه ی صفت های ساده و زیبا و بدوی. که بیشتر به سمت شاعرانه کردن نثر می رود.
.
جایی در افسانه های یونانی خواندم که.. ماجرای لوتوس....- به گل درشت ترین شیوه ی ممکن استفاده از اسطوره- 
.
" هیچ پرستویی منتظر پاییز و زمستان نمی ماند. سربسته گفتم رها کن برو. گفت انتظارش از روی میل و انتخاب نیست. پر و بالش قدرت کوچ ندارد و جا مانده. می فهمم که او هم بریده است."
.
استفاده ی دوباره گل درشت از ماجرایی که در تلویزیون دیده شده و استفاده از معنای تخیل در نزد ابن عربی که در متن داستان نمی گنجد.
.
لحنش ساده و بازیگوشانه بود. آزار نمی داد."
 توضیح اضافی و به جای نشان دادن به درحال گفتن شخصیت تازه وارد شده به داستان
.
تصویری در انتهای داستان که سرکیسه ی برنج شل شده و برنج ها می ریخته. تصویری که کاملا غیرضروری ست و هیچ کمکی در پیشبرد داستان نمی کند. 
.
" این نامه را برای خودم بهانه کرده ام. دلم می خواهد ببینم کجا ایستاده ام."
.
در داستان اول نامه نوشته می شود که صرفا انگیزه روایت داشته باشیم. اما نامه و راوی دوم شخص به شدت زبان سانتی مانتالی به داستان داده است.
.
داستان دوم- اهل خیال
.
 شروع- همیشه همینطور است. انگار.
همینطور و انگار در داستان نداریم.
.
بالا و پایین می پرم. اسفند روی آتشم. 
دقیقا تکرار جمله ی قبلی ست. در این داستان سه نقطه ی انتهای سلین را اخر خط ها می بینیم.
.
 در صفحه ی سی دو پاراگراف هشت خطی بدون نقطه و پر از "و" داریم.
.
فقط همین...
یاد نوشته های دیانی می افتم. همین.
.
.
راوی داستان اهل خیال همان راوی برج سکوت یا راوی سلین است در سفر به انتهای شب 
.
دفتر و قلم را برمی داری می نویسی.. 
بسیار انگیزه روایت عجیبی ست که کسی در این وضعیت فقر و جسمی و روحی روانی به یاد نوشتن می افتد. داستان یک هوم لس را می خوانیم. در این داستان هم به نوعی نامه ی هوم لس را به مری می خوانیم. فرم هر دو داستان نامه بود.
.
استفاده از تکنیک برج سکوت که هیج کس اسم درست درمانی نداشت. اینجا هم به جای مرتضی، مری داریم.
.
داستان سوم
مرگ نابهنگام یک پیرمرد هشتاد و پنج ساله
.
" مثل صدای صدفی که بر گوش می گذارد. همهمه ی هیچ
جمله کارکرد داستانی ندارد. شاعرانه ست. 
.
در صفحه ی 64 دیالوگ پنج خطی داریم و به شدت شعاری و فسلفی
.
دیالوگ نیم خطی مستحب و دیالوگ دو خطی گناه کبیره است.
.
صفحه ی 67 یک بار از تصویر مهتابی نیم سوز استفاده شده. صفحه ی 68 دوباره همان تصویر تکرار می شود که زور تصویر اول را می گیرد.
.
این داستان من را یاد فیلم یک حبه قند انداخت. 
همچنین در این داستان برش های زمانی و مکانی زیاد داریم که تا حدی به پرش تبدیل می شوند. بیمارستان و خانه و قبرستان
.
داستان چهارم. من خاطره ی نکبت آلود و کم رنگ
بوی عرق. بوی نا. بوی کثافت و...
 دقیقا در برج سکوت یک قسمت طولانی داریم در باب بوها.
.
 دیالوگ های رفت و برگشتی زیاد و طولانی 
.
 در این داستان هم دوباره برج سکوت را می بینیم. مارکز می گوید همه ی نویسنده ها خودشان را تکرار می کنند. به عنوان مثال که ابوتراب همیشه یک چیز می نویسد. و در این کتاب هم کم و بیش ردپای برج سکوت و ان لحن ها و ان فحش ها و.. محسوس است.
.
بوها در صفحات بعدی نیز تکرار می شوند و زهر ان تازگی و خلاقیت اولیه را می گیرند.
.
.
و داستان اخر این شاهکار جان دار که برای این تک داستان باید همه ی کتاب را بخرید و بخوانید.
 اسم داستان یلدا بنت آدم است و با فونت ریزی زیر ان نوشته شده - به عاشقان- 
هر کلمه ای بیش از این از ان جایگاه خدایی داستان می کاهد. بخوانید.
 

نوشتن دیدگاه