میخ ها 
آگوتا کریستف
.
 اگوتا ا دیگر دوستان من است که در زمان کوچ و هجرت یافته ام. او دوست من است از این جهت که هر چیزی که می نویسد گوشه هایی ش را برای من می نویسد.
.
" پنجره باز بود
پنجره ی شب لبریز از تاریکی و باد
با این همه تابستان بالای جاده ها تاب می خورد."
.
" چیزی ندارم که خود را به آن بیاوزم.
فردا دست تو دیگر اینجا نیست.
نه از این رو که تو دیگر فقط دیگران را می خواهی
تنها برای تصادف های بزرگی که به تو نسبت دادم.
تمام زیبایی ها و غم ها
و حالا که می روی 
راه را گم می کنم اینجا
نمی دانم سرم را به کدام طرف بچرخانم.
.
"مهم نیست. چون باید زندگی کنم به هر قیمیتی
فردا می روم بیرون.
به خیابانی که مرده ها در ان پرسه می زنند.
نگم می پرد در این خیابان ها و
درست نمی دانم به کجا بروم و چرا"
.
" ماه آسمان را ترک می کند."
.
" پاییز محو می شود. 
شهر از پا م افتد و سکوت می کند.
تو دور هستی
به دوری تابستان"
.
 

نوشتن دیدگاه