یک داستان بلند جان دار پر از جزییات گرم که فضای داستان را تشکیل می دهد. هر فصل به شیوه ای اغاز می شود که دوره ای از زندگی راوی را دربرمی گیرد. این کتاب به نظرم یک پرش اساسی نسبت به کتاب زخم شیر بود و به شدت من را یاد فضا و سبک زندگی خانواده هایی مثل صد سال تنهایی مارکز و همسایه ی های احمد محمود می انداخت.
.
" بابابزگر همیشه در حیاط بود. در سرما و گرما زیلوی کوچکش همیشه کنار دیوار آجری نزدیک آشپزخانه پهن بود. زیرس سایه سار خنکی بود که هیچ وقت آفتاب نمی شد. سایه ی درخت کنار بزرگ حیاط. آبریزگاه هم نزدیکش بود."
.
صحنه ای که انگشت یک مرده را در جیب می گذارد و ان را چال می کند. یک فضای عالی.
.
"عینک طبی به چشم داشت. باغ های لیمو از پشت شیشه هم سرسبز و شاداب بودند و چلچه ها شاداب تر از همیشه"
این رو می شه برای مرضیه نوشت.
.
" حالا دیدی سربلندی مردم برگ هیچ درختی نبود؟"
این تکه کلام بابابزرگ است که اسم کتاب نیز می باشد.
.
کتاب کوتاه و خواندنی ست. اگرچه فصل آخر می توانست گزنده تر باشد و کتاب جان دارتر تمام شود. ولی در کل کتابی ست برای توصیه کردن.
 

نوشتن دیدگاه