آزاده خانوم و نویسنده اش بدیع بود و شگقتی های قلم براهنی را با خود داشت. کتابی که احتمالا در زمانه ی خود بسیار هم مطرح تر و قوی تر بوده است. کتابی پست مدرن و کلازی تکه پاره از نویسنده ای که تلاش می کند تا کتابش را جلوی چشم خواننده بنویسد. به همین دلیل مثل این است که نسخه ی اول یک کتاب بدون پاکنویس و ویرایش های زیاد مقابل خواننده است. کتاب پر است اطاله های طولانی که نویسنده به آن ها اگاه است اما چون همزمان با خوانده شدن ان را می نویسد توان حذف و تمیز کردن ان ها را ندارد. یعنی این هوش براهنی ست. تا جایی می گفتم چقدر زاده از حد و.. دیدم نوشته چقدر زاید است و اینها را می توان حذف کرد. یعنی با آگاهی همه ی این ها را گنجانده است. این است آن هوشی که از ان حرف می زنیم.

 همینطور کتاب پر است از آزاده خانوم در دوره های مختلف تاریخی با عکس های فراوان. این استاده ی عکس در کتاب را در " خون خورده" یزدانی خرم هم می شود دید. استفاده درست و به جا و حال خو ب کن.

. همینطور استفاده از کتاب های دیگر و ایلیاد و اودیسه و اسطوره ها و حضور نویسنده های دیگر و...

کتاب خیلی خیلی طولانی ست اما من در دوره ی هاری بودم و باید براهنی را قورت می دادم و به همین دلیل به خودم گفتم هر روز 50 صفحه بخوان تا 650 را تمام کنی. دو هفته طول کشیدن و در کمال ناباوری تمام شد.

.

"رییس جمهور بیل کاف دستور محاصره ی اقتثادی ایران را داده بود."

یعنی انگار هیچ چیزی تغییر نکرده است.

.

فصل اول به این صورت تمام می شود. " تنها پس از گذشت سی سال بود که فهمید آن شب چرا خواب می دیده که زنی به نام آزاده خانوم مدام روی نقش های نسبتا تیز و رنگ های کهنه ی آن قالی هندسی تبریز خم می شود و با پارچه قطرات خونی را که ریخته پاک می کند."

آزاده خانوم را برای اولین بار در طرح قالی می بیند.

" باهوش" . "نابغه" واقعا نبوغ این ادم بی نظیره

.

کتاب دوم با نامه های مجید از جبهه به پدر مادری که پدر مادر او نیستند آغاز می شود. یک داستان عالی

.

" آیا داستان غریب شخصی قصه ای را نشنیده اید که از اواسط قرن بیستم در تبریز به اواسط قرن نوزدهم در پطرزبورگ سفر کرد تا شاهد وقوع بخشی ار زندگانی خود در آن شهر باشد؟"

دقیقا مثل سریال دارک.

کتاب پر از است از شعر و دستخط نامه های جبهه و نقاشی و عکس های تاریخی و عکس های ساده ی معمولی از شخصیت های غیرتاریخی. به شدت پست مدرن ساختار زمان را  شکسته

.

"گرچه اون به خوبی تو نیست ولی من اون رو بیشتر از تو دوست دارم."

." در واقع زنی بیست و دو ساله از جایی دیگر در قرنی دیگر است."

.

" زنی از قرن آیده که روح همه ی قرن ها را در خود جمع کرده است از سرزمینی دور به این شهر سفر کرده است. از شهری کهن که حالا رو به ویرانی ست و از دروازه های بلندش فقط چند دیوار لرزان باقی مانده است. زیرا گفته می شود که شهرها را زبان قصه ها و افسانه ها برپا می کنند و سرپا نگاه می دارند. می گفتند که کوچه های این شهر زمانی زرتشت یا مرد نورانی دیگری عبور کرده است و ایت زن کهنسال بیوه اوست."

.

زنده بود شهیدی که فهمیدند نفس می کشد. در جبهه فهیمدم که پدر مجید دنیال جنازه ی پسرش می گردد."پ

.

" انسان یعنی موجودی که مرده را به حال خود رها نمی کند و رای زبان مرز و آیین تعیین می کند. همه ی این ها نشانه ی تمدن بود."

.

" من شخصیت اصلی رمان تو هستم و هرگز اجازه نمیهم این سگ ها آن جنازه های روی باربند را تکه پاره کنند و یا به تو صدمه بزنند. ماشین را روشن کن پسردایی. این رمان باید به مقصد برسد."

.

" همین نویسنده نیست. نویسنده رفته. وجود ندارد."

تو چی؟ تو کی هستی؟"

 من خواننده ی رمانم. یعنی شخصیت توام. و تو شخصیت یکی دیگه هستی و ما هر دو خواننده ی رمان هستیم. هر شخصیتی یک خواننده ست. یعنی من و تو درواقع خواهردوقلوی نویسنده هستیم و او همزاد سوم ماست. ولی ما در زمان های مختلف به دنیا می آیمم و با وجود اینکه سه جنس در یک جنس هستیم و همزمان."

" خدا لعنت کند من را که تو را آفریدم. و حالا همه چیز را برایم پیچیده کرده ای.

" و خدا جهان را به صورت رمان آفرید."

.

" میخ هایی بودند در تبریز که زمین رات به جای ثابتی متصل کرده بودند و کافی بود که اجازه نمی دادند زمین طوری تند بچرخد که از مسیرش خارج شود"

.

حضور راوی های گوناگون. لعنتی تو چرا این همه باهوشی جدی؟ رضا براهنی من را بهشدت هرچه تمام تر یاد رضا یاری می اندازد. تبریز زبان ترکی و دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران و زندگی های شبیه و هوش های عجیب غریب

.

حتی ادیت کردن هم جلوی چشم خواننده رخ می دهد.

.

" شایع شده دیشب تو تبریز نورباران بود. گویا زن مرده ای زنده شده. قبرستان دوچی بوده و به پرواز درآمده." شبیه کارهای مارکز شد اینجا

.

" به همین دلیل کل ماجرای مربوط به زنده شدن آزاده خانوم و گذاشتن و نگذاشتن سیبیل و برخورد با شادان را حذف کرد. شعر ترکی را هم که می گفت حذف کرد. اصلا اینها چی بود که می نوشت؟ چه دخلی به کتاب داشت؟ به علاوه او نمی خواست با نوشتن قصه راجع به آنچه بر سر زن بیب اولی آمده بود تاریخ جهان معاصر را بنویسد. اشتباهی که اغلب قصه نویس ها می کردند و گمان می کنند یا یک قصه ی ده صفحه ای دارند چکیده ی کل تاریخ را می نویسند."

.

قسمتی از مسلول بودن که  در این کتاب در صفحه ی 288 امده است دقیقا شبیه سلیمان د رکتاب آواز کشته گان. احتمالا جایی در تجربه ی زیسته اش نقش داشته.

.

حضور فیبم و شخصیت های ادبی. بونویل و نیچه وارد می شوند.

.

" نیچه می گوید انسان می گوید یادم می آید و به حیوان حسودی اش می شود که فورا فراموش می کند و تماشا می کند هر لحظه را که می میرد و در شب و در مه ناپدید می شود و برای ابد فراموش می کند. به این ترتیب حیوان زندگی غیرتاریخی دارد و در افقی زندگی می کند که گسترش ندارد و در وضع نسبی خوشبختی زندگی می کند. مادر هر روز به حیوان نزدیک تر می شود."

.

" باز هم خندید. مثل تو خندید. مثل پدر خودم خندید. بعد مرده ها همه خندیدند. به من گفتند تو هنوز به دنیا نیامده ای تا بمیری. گفتم پس چطور مرات کشته اند؟ گفتند آن هم ممکن است. گفتم من نمی فهمم. گفتند ما هم نمی فهمیم."

.

" یک سال تمام من و مادرم نمایشنامه ی اعدام فدور را برای سالمندان زن آسایشگاه اجرا می کنیم."

.

" مادر توانسته فراموش کند پس وجود دارد. من فراموش کرده ام پس هستم."

.

" دست هایم را می نویسم. به تو می دهم.

چشم هایم را می نویسم. به تو می دهم.

سرم را می نویسم به تو می دهم.

قلبم را می نویسم به تو می دهم.

پاهایم را می نویسم به تو می دهم.

و مثل یک دونده ی واقعی  سر از پانشناس

از کنار دیوار چین تا رود دانوب را می دوم.

 و بعد به خراسان برمی گردم. امانتی را که تو گرفته بودی به صاحب نام پس می دهم

و می گویم بی نام و گمنامم کنید.

و می خواهم گور تو باز شود و استخوان هایت برای بغل کردن من تنظیم شود

آزاده ی بیجان

.

دنبال دستم می گردم که چیزی بنویسم. نیست.

.

.

" ما قبر ار پیدا نمی کنیم. از آن علامت قبر خبری نیست. فقط عده ای روی قبر نشسته اند و گریه می کنند." یاد داستانی می افتم که ح برایم تعریف کرد. وقتی بچه بودند با پدرش و عموها می روند."

.

" در زیر پوست همه ی ما مادر پرئاز می کند. مثل تصویر مکاشفه ی " حزقیال نبی" در چهار سمت هم زمان می رود. درست است که فراموشی بزرگترین انتقام را از یکی از قوی ترین حافظه های زنانمه ی تبریز گرفت ولی صبح که از کنار قهوه خانه رد می شدم پرنده بازها می گفاتند بری چهلم همه ی پرنده هامان را به آسمان می فرستیم."

.

ساچلی- اسم ترکی که هم در این کتاب و هم در مجموعه داستان اسم شوهر من تهران است امده است."

.

" استانبول به جای انکه پدیده ای در مکان باشد در تاریخ و زمان حضور دارد. تجلی زبان و رویا و گفت و گوهای خلوت ادم هاست."

.

" به وین که رسیدند شریفی به همه جا سر می زند حتی به خانه ی فورید و نمایشگاه دائمی آثار بروگل و آسایشگاه روانی که کافکا زمانی در آن بستری شده بود."

.

" انسان وقتی که رویا می بیند خداست."

.

حضور اخوان ثالث و جلال در کتاب و چهره های زنده و مرده ی ایرانی و غیر

.

" نوینسده ناراحت شد. تا اینجا سه رمان. جمعا هزار صفحه از زندگی اش حذف شد. ثمره ی چهارده سال. ولی نوشته نوشته است."

.

" من آزاده ام. شخصیت اصلی رمان شما. فکر کردم از اون دنیا به دیدن شما بیام. و این چک بانکی رو بعه شما بدم."

" در این زمانه که کسی به داد نویسنده ها نمی رسه هاد اگر ما شخصیت های رمان ها بدادشون نرسیم دیگه چیزی نوشته نخواهد شد."

.

یادداشت ناشر و همه ی ویرایش ها و نامه های رد و بدلی نویسنده و ناشر همه و همه در کتاب وجود دارد.

.

 نکته ی جالب یادداشت ها و فهرست ها و ضمیمه های انتهای کتاب است که در نوع خود یگانه است.

 

 

نوشتن دیدگاه