کتاب در کشف یک نویسنده ی تازه بود. نویسنده ای مجار

.

آغاز و پایان کتاب که با خواب و رویاست را دوست ندارم اما شیوه ی پیشبرد روایت و رابطه ی پیچیده ی انسانی نقطه ی عطفی بود که کشش خواندن ایجاد کرد و در یک روز تمامش کرد. نصفش را با باد نیمه سرد پاییزی و بقیه اش را بعد از کلا در هوای بارانی و صندلی های نیمه روشن اتوبوس.

.

چیزی که خیلی برایم جالب بود اینکه یک موضوع به شدت ساده و حتی گاهی با فضاها و المان های کلیشه ای را چنان با دقت و ظرافت در رابطه ی انسانی پرداخت کرده که باعث ادامه دادن و خواندن می شد.

زنی رازآلود و بدخلق که برای کارهای خانه استخدام می شود و با داستان پرده از رازها و شیوه ی زندگی و احساسات و دلایل رفتاری اش برداشته می شود.

اسم کتاب در" به نوعی روزنه ای ست به دست یابی به خانه و محل زندگی و شخصیت پیرزن که سال ها در مجله ای زندگی می کند و به همگان کمک می کند، بی ایمان است، لجباز است و مهربان است و...

 پیچیدگی رابطه ی انسانی در برخورد دو زن به خوبی نشان داده می شود. ظرافت های قهر و آشتی و دلبستگی و نفرت و...

.

" امرنس هیچ وقت هراکلیتوس نخوانده بود اما بیشتر از من از این چیزها سردر می آورد."

.

" وقتی زمانش آزاد بود مدام هول و هراس برش می داشت که چه کاری بکند. هر کاری را شروع می کرد به کمال انجامش می داد و...- یه کم منو یاد عمه اقدس می ندازه این فرز بودن و همه کراه بودن و کمک کار بودنش برای همه ی فامیل

.

امرنس در خانه اش به تنهایی با نه گربه زندگی می کند و هرگز مهمان هایش را به دورن خانه دراه نمی دهد. همی بسته بودن همیشگی در به رازآلود لودن و جذابیت داستانی کمک می کند.

( می دونم که جای مسخره بازی نیست و واقعا بی ربطه. اما یاد چندلر می افتم که می بینه مانیکا یه در همیشه بسته داره تو خونه که هیچ وقت ندیده داخلش رو چندلر)

ارزوی امرنس این است که بتواند یک قبرستان خانوادگی باشکوه درست کند با همه ی پول هایش. همیشه پول دارد و یک روز از عمرش را هم بی کار نبوده است. اخلاق خاص خودش را دارد. اصلا اجازه نمی دهد با او مثل خدمتکارها برخورد شود. و به شدت مغرور و متکی به نفس است و کرامت انسانی اش را با رفتارهایش می شود فهمید.)

.

یکی از دلایلی که به کتاب ستاره ی کم دادم حضور راوی ست که همه چیز را سعی می کند با یک مترادف در انجیل و اسطوره، پرمغزتر کند و این قصه ی صاف و جذابیت خواندن را می گرد و به نوعی شوآف بودن اطلاعاتی نویسنده را به رخ می کشد. البته راوی در این داستان چون خودش نویسنده است می تواند از این حرف ها و روایت ها استفاده کند اما برای من کمی اطاه داشت این بخش

.

.

حضور سگ- ویولا که نقش مهمی در آشتی دادن و روابط دو زن هم پیدا می کند و خودش به یکی از شخصیت های کلیدی داستان تبدیل می شود.

.

امرنس می گوید: شما دوتا حتی ابهمدیگه هم حرف نمی زنید. تمام وقت توی اتاق های مجزا روی ماشین تحریرهایتان می کوبید و در حال تق تقید."

.

" عذرخواهی کرد و تا به جال هیچ کسی را ندیده ام که با چنین وقار و آنطور بدون نوکر مآبی و سرافکندگی عذرخواهی کند."

.

رابطه شان شکست ها و گستت های بسیاری به خاطر اختلاف سلیقه و اختلاق نوع نگاه پیدا می کند و رفع می شود. چون هر دویشان به همدیگر علاقه پیدا کرده اند. مادرانه دخترانه

.

ظرافت خیلی دقیق شخیصیی امرنس عالیه.

.

" تنها مشکلی که ممکن است سر راهت ثبت شود این است که کسی توی روزنامه درباره ات چیز بدی نوشته باشد ولی خوب مشکل خودت است که حرفه ی سطح پایینی را انتخاب کرده ای که هر کسی می تواند رویت لجن بپاشد. خدا می داند چطور برای خودت اسم و روسمی دست و پا کرده ای. تو که خیلی باهوش نیستی و درباره ی آدم ها هم چیز چندانی نمی دانی."

.

شبیه عمه اکرم هم هست. اینکه جزم اندیش است و با خودش موقع کار حرف می زند و اعتقادات زیاده از حد سفت و محکمی دارد."

.

 

" شب روز تعطیل اینجا چی کار می کنی؟ برو خانه زبانت را تمرین کن. ورور کن. حتی سگه هم بهت می خنددک. بگوی ببینم هیچ می شود فهمید برای چه زبان تمرین می کنی؟"

.

" فکر ما از هر جهت با هم فرق می کند. تو برای هزاران چیزی که بلدی اموزش دیده ای ولی نمی دانی آن چیزی که واقعا اهمیت دارد چیست."

.

و در نهایت کشمکش ها و جزییات ظریف شخصیتی و مرگش که ویولا به شکل غریزی اولین نفر متوجه می شود و...

.

کتاب خوب و جذاب و خوش خوانی ست با همه ی موقعیت های هزاربار خوانده و دیده شده اش اما به خوبی به عمق رابطه و شخصیت ها رفته است.

 

نوشتن دیدگاه