اندوه عیسی و داستان های کوتاهش، نفس گیر بودند. در عین سادگی و جمله های کوتاه و پر از تصویر و به شدت موجز. هر جمله انگار ضربه ای، تصویری از جنگف از جبهه و فضای سرد سربازهایی که دقیقا نمی دانند اینجا در میانه ی درگیری چه می کنند.

پارسال وقتی نسیم گفت منایی گفته این کتاب را بخوانید. – نویسنده ی باسواد برج سکوت- کتاب را شروع کردم و اصلا یادم نیست که چطور کنارش گذاشتم برای وقتی دیگر. امسال وقتی شروع کردم ناتوان بودم از کنار گذاشتنش. داستان های بی نهایت کوتاه و سرد و سوزدار.

نویسنده با سختی فراوان و گشنگی و بیماری های بسیار در جنگ آلمان در سوریه می میرد. در سرما و در برف که فضای بیشتر داستان های اوست. در سن بسیار کم و در جوانی

.

" وقتی رفتم جای تیم را بگیرم چهره اش توی برف خیلی به زردی می زد."پ

 تیم می گفت هر کاری بکنیم آلت دستیم. می ترسیم. همه چی داریم. اما از ترسه که اینهارو داریم. خونه داریم، بچه به دنیا می آریمف از ترس همبستر می شیم. کلاه خود رو هم فقط از ترس روی سرمون می ذاریم."

.

" کم کم ان دو مرد انقدر کله داغان کردند که می شد از ان ها کوهی بزرگ ساخت. وقتی این دو مرد می خوابیدند کله ها شروع می کردند به غلتیدن. انگار در بازی بولینگ باشند."

.

" صد سال بعد دو کرمی که از آن ها تغذیه می کردند پی نبردند که اینجا دو انسان متفاوت به خاک سپرده شده اند. خاک همان خاک بود. درست همان خاک بود."

.

داستان های

برادر رنگ پریده ی من-

پایان این داستان. جمله های کوتاه. پر از نماد. پر از تصویر.

این کتاب و داستان هایش را باید بارها بخوانم.

" شپشی را میان ناخن انگشتان شست گرفت. صدای ترق کرد. شپش مرده بود. روی پیشانی اش... لکه ی کوچکی خون نقش بست."

 

 

داستان فوق العاده نمادین ساعت آشپزخانه. – ان و ضربه های داستانی- که هر بار با موج انفجار ساعت ها در همان لحظه به خواب می روند.

داستان اندوه عیسی که بر سر گوری خم شده است و به شیوه ی چگونگی کندن گور نظارت می کند. انگار گور خودش.   " عیسی بلند شد. نشست. بالاتنه اش کمی بالاتر از قبر قرار گرفت. از دور به نظر می رسید تا شکم توی قبر فرورفته است."   " شنیدی سرجوخه، عیسی دیگه همکاری نمی کنه؟ " چون عیسی قهر کرده بود از ادامه ی کندن قبر سرباز زده بود. چون به نظرش جا برای هر نفر و قبرش خیلی تنگ و کوچک بود. عالیه این داستان. نمادین. کوتاه. ضربه زننده.)

.

شروع داستان اندوه عیسی" با ناراحتی توی قبر کم عمق دراز کشید. مثل همیشه خیلی کوتاه از کار درآمده بود به طوریکه ناچار شد زانوانش را خم کند. به نظرش رسید که آسمان خیلی دور است."

.

 داستان رادی

نان.

سه قدیس تیره

" من اخه تو زمستون مردم. نتونستن درست منو دفن کنن. همه چی یخ زده ود. همه چی مثل سنگ سفت شده بود.    " خوب نیست ادم تو روسیه بمیره. درخت ها غریبن. خیلی غم انگیزن. هبیشترشون توسکان. اینجا که من دراز کشیدم پر از درخت های غم انگیز توسکاست.)

 

این سه شنبه( که در جنگ سه شنبه های زیادی وجود دارد. هفته یک سه شنبه دارد. سال، پنجاه سه شنبه. جنگ، سه شنبه های بسیار دارد.)

 

چهار سرباز ( چهرا سرباز و ان ها که از چوب و گرسنگی و خاک درست شده اند. یکی از سربازها می گوید امیدوارم اینجا مزرعه ی شغلم نباشد. من از یک مرده ی آغشته به مرگ و شلغم بیزارم.)

 

گربه در برف یخ زده است.  (فضای مرگ و جنگ با برف و یخ بسیار پوشیده شده است. هم سفیدی و هم سوزناکی و هم سکوت و آهستگی که خاصیت برف است.)

فضا و شب آکنده از صداست. ( خواه ژنرال باشید و خواه سرباز موهایتان در اینجا می ماند.)

 

داستان هایی از یک کتاب درسی

 

 

نوشتن دیدگاه