من شرمنده ام که همسایه ها را تا امروز نخوانده بودم و چقدر خوب شد و خوشبخت شدم که تمام کتاب را در دو ر وز خواندم. شب ها بیدار ماندن و خواندن این داستان پر کشش ئ  جان دار. مدت ها بود کتابی و داستانی با همه ی موجز بودن و جمله های کوتاه و شخصیت های به یادماندنی این همه من را نکشانده بود.

.

فضای شلوغ زندگی همسایه ها در کنار هم و رابطه ی بلور خانوم و خالد من را یاد صد سال تنهایی مارکز انداخت کمی و به نظرم این اثر به همان اندازه می تواند جهانی شود و دیده شود. همینطور فضای ملی شدن صنعت نفت در بطن داستان من را به یاد انقلاب موز در کلمبیا و صد سال تنهایی انداخت.

خالد ساده است. خودش است. زندگی در کتاب به شیوه ای جان دار در جریان است. رابطه ی همسایه ها و اتفاق ها بدون کم و کاست. بدون طولانی بودن و اضافات بی معنا. همه چیز به اندازه است و یک نکته ی دیگر که باز هم من را یاد قلم مارکز انداخت اینکه جمله های کوتاه هر کدام اطلاعاتی را می دهند که حذف کردنش ضربه می زند به فضای کلی داستان.

نثر بی اندازه گرم و خواندنی و در کلب لذت فراوان.

چرا 5 ستاره نه؟

فضای زندان برایم مطول بود و شاید همزمان شدنش با دیدن سریال های فراوانی که بخشی های زیادی از آن ها به یکباره به زندان منتهی می شود- شیم لس و سوتس و اورنج ایز نیوبلک و... حس حوصله سر بر بودن را به من داد.

.

فضاسازی ساده کوتاه و دقیق

" دیواره های اتاق بلور خانوم سفید است. کف اتاق جریز آبی رنگ پهن شده که لبه های توری سفید دارد."

دقیقا بعد از این کتاب " خانه ی ادریسی های" غزاله علیزاده را شروع کرده ام و تمام داستان چیزی جز فضاسازی خانه ی بزرگ و اشرافی نیست که اولش لذت بخش است اما چنان پر می شود از وسایل قدیمی و به حاشیه می رود که دیگر چیزی از لذت باقی نمی ماند و فقط طول و تفصلی است. یادم باشد فضاسازی یعنی چی.

.

" حاج شیخ علی شربت بیدمشک را مزه مزه کرد."

.

" بوی تریال خوئاج توفیق" آفاق" " بلورخانوم" " خالق" " خاله رعنا" " جمیله خواهر کوچک"

" امان آقا که شوهر بلور است و خالد در قهوه خانه ی او کار می کند."

.

" پدر کتاب اسرار قاسمی می خواندو می گوید اگر ادم بتواند به دستورارت این کتاب عمل کند می تواند غیب شود."

به شدت من رو یاد کارهای آئورلیانو پدر می اندازد.

.

" محمد مکانیک می گوید بعد از عمری دل تیرخورده ام هوس قلوه کرد. گفتم فکر کردم بخرم و بیارم خونه کباب کنم که زهرمارم شد."

.

" آسمان مثل شیر برده ای ست که رگه های خون تویش دویده باشد. روشهر انگار که سرپوش گذاشته اند. یک سرپوش مفرغی"

.

" اگر بخواهم بروم اتاق بلور خانوم باید اول از جلوی مطبخ بگذرم. بعد از جلو اتاق مجمد مکانیک و بعد از جلو اتاق عمو بندر. باید حواسم به آفتابه ی عمو بندر باشد که پام بهش نخورد. به سایبان الاغ ها. بعد هم کبوترخانه است و بعد درخانه."

 این جزییات دقیق و نشان دادن دلهره ی پسر نوجوان. عالی.

.

" حیاط آنقدر پر از آفتاب است که انگار هیچ وقت سایه به خودش ندیده و نخواهد دید."

.

پدرم ورد خوانی را رها کرده است.

بعد پدر ول می کند و می رود کوبیت که کار کند و در نامه ای می نویسد. کویتی ها نوکر اروپایی ها هستند و ما نوکر اینها. در کویت کار هست پول هست اما.

.


" به چشمان پدرم نگاه می کنم. رنگ باخته است. انگار اولین بار است که اینهمه غم توی چشمان پدرم می بینم. انگار اولین بار است که حس می کنم پدرم چقدر به این ساعت دلبستگی دارد."

" دست پدرم رعشه می گیرد. اولین بار است که می بینم دست پدرم می لرزد."

.

. برای اولین بار وارد ماجرای پخش کردن اعلامیه ها شدن و رفتن به کتابفروشی مجاهد."

.

" مردحسابی ما هنوز نمی تونم کون یه سوزن رو نخ کنیم که بخوایم مستقل بشیم و ملی شدن صنعت نفت و.."

.

" ننه حسنی را سپردیم به خاک. ابراهیم و حسنی هلاک شدند و صدایشان گرفته است و چشم هایشان سرخ است. مادرم نگاهشان داشته است."

.

در حاشیه ی صفحه ی 100 نوشته ام " دیالوگ به اندازه. فضاسازی دقیق و تک جمله ای و موجز"

.

اسم های بیدار، پندار، آزاد. شفق

.

" صدای عمو بندر رگ زده است. خواب زده است. خسته است."

.

" باد افتاده زیر طاق های بین پایه های پل و هوهو می کند. انگار که همهمه ی هزاران نفر با هم قاطی شده باشد. ساحل شرقی کارون با چراغ های ریز و درشت انگار که فرسنگ ها از ما فاصله دارد. صدا ی آب آدم را می گیرد. به جان ادم ترس می اندازد."

.

وضعیت رفت و برگشتی زمان و دوباره رجوع کردن به اتفاقات در لحظه ی حساس

.

نگاه کردن دقیق به همه چیز از چشم پسر نوجوان

.

" بهار آغاز شده. کارون سیلابی و توفانی و گل آلود است. رنگش عینهو شیرقهوه است. با موج های بزرگ و کوچک، پیبست خانه های ساحلی را می کوبد."

.

" اتاق رو بام است. پنجره اش رو به کارون. صدای پرخروش کارون می آید. هوا گرم است.

.

صحنه ی مرگ رضوان توسط مش رحیم وسط عروشی که به عزا تبدیل می شود عالی بود این صحنه. یک شاهکار بی بدیل. هر لحظه صدای جشن و پایکوبی و هر لجظه اتفاقی که به مرگ رضوان نزدیک تر می شویم.

.

مش رحیم را به همنی دلیل به زندان می برند و به جایش ملااحمد ساکن خانه می شود با سه دختر که یکی از دختران عضو حزب است.

.

 در یکی از فرارها خانه ای خالد را نجات می دهد که او عاشق دختر سیه چشم می شود و در اولین بیرون رفتن شان دختر به او می گوید دوستش دارد.

.

و بعد هم زندانی شدن خالد.

طرح جلد را اگر با دقت نگاه کندی عکس یک کبوتر سفید است که بال هایش خونی ست و فضای سیاه –نفت- و لکه های خون در میانه ی ان و چهره ی خط خطی شده ی یک پسر بچه

.

در کل لذت بی اندازه ای بردم و خیلی خوشحالم از خواندنش. خیلی زیاد

 

نوشتن دیدگاه