صد سال تنهایی خواب بود. رویا بود. همه ی جهان های موازی و غیرموزای بود. صد سال تنهایی همه ی عصاره ی روح بود. نشست در من. در تمام جان و تنم. در استخوانم. در مویرگ هایم. در خاطره ی سلول هایم به اندازه ی هزاران سال تنهایی به اندازه ی هزارارن سال محنت و جان دادن و دوباره جان گرفتن. آدم دوباره یادش می آید ادبیات را اینگونه می خواستم. ادبیات اینچنین در اوج و در شکوه آدم را بی نیاز می کند. تمام و کمال. جامع و مانع... دوباره آدم می افتد توی خودش. گیر می کند در هزراتویش. صدسال تنهایی را آنقدر خط کشیدم. انقدر گوشه گوشه اش را رنگ زدم که نمی توانم همه اش را بنویسم. باید با لحظه های گذر کرده و رد شده از جان و تن همه را نوشت. می شود؟ نمی شود مسلما. سیر نمی شدم و رفتم سراغ " زنده ام تا روایت کنم" قکر می کردم 400 صفحه است و هی می خواندم و می گفتم مانده حالا حالاها تمام نمی شود. اما به صفحه ی 300 که رسیدم تمام شده بود. من مانده بودم و پس و پشت صد سال تنهایی. زنده ام تا رویات کنم همه ی زندگی اوست به همان اندازه که ما خیال می کنیم جادوست اما ناب واقعیت زندگی اوست در کلمبیا. همه ش حتی دیدن جن و پری و روح و همه ی تخیل ش واقعی ست. همه در زندگی اش رخ داده و آدم در حبرت و حسرت می ماند. می گوید چرا من روج نمی بینم اینتقدر پرنگ.

ماکاندو برای من میانده بود. شخصیت های شبیه، زندگی های شبیه. همه را در خودم داشتم در ان روستای دور... دوست دارم تا ابد از صد سال تنهایی بنویسم. دلم قنج می رود. دلم شور می شود.

شب است و فردا مهمان دارم. فردا دوباره صبح قبل از آمدن میهمانم از این کتاب از این جادو از این معجزه خواهم نوشت.

.

دوست دارم از روی صد سال تنهایی بنویسم. دقیقا از روی خط ها و کلمه ها. – ذوق زدگی- نسیم از ذوق دگی گفت و من به حرفش فکر کردم. حرفش کاملا درست و منطقی ست مخصوصا در نوشتن نقد و نظر و بررسی و تحلیل عقلی باید این ویژگی را گرفت. این ذوق را این پرنده ی کوچک آبی را که بوکوفسکی می گوید در گلویتان گیر می کند و نباید به کسی نشان بدهدی چون می میرد دیر یا زود. چون نشان دادن همانا و کشتنش ذره ذهر در طول سال ها و زمان های گوناگون توسط آدم ها همان. ادم ها پرنده ی کوچک آبی تان را می کشند زیرا دنیا خشن است و زبر. جایی برای این سانتی مانتال بازی ها نیست. بوکوفسکی هم دقیقا همینطور می گوید که این پرنده ی کوچک آبی را نشان نمی دهم بیرون نمی ریزمش زیرا همه ی کارهار را خراب خواهد کرد اگر بیاید بیرون. اشتباه من این است که پرنده را از قفس آزاد می کنم. به خطا. به بی قیدی. به یکباره و ... بعد پشیمان می شوم. بارها و بارها پرنده ی کوچکم من را شرمگین کرده و من به خودم قول داده ام هوایش را دفعه ی بعدی داشته باشم. حواسم باشد که در گلویم نگاهش دارم اما باز هم زیر قولم زده ام و وقتی بیرونشان کرده ام پرنده ی آبی با بال های زخمی و قرمز به داخل آشیانه بازگشته است و ان موقع هم دیگر از دست من کاری ساخته نیست. او را از دست داده ام به خاطر سهل انگاری خودم.

نسیم می گفت هر چیزی که می خوانی از خون خورده و برج سکوت هی می نویسی شاهکار بی بدیل. راست می گفت. حرفش را واقعا قبول دارم. اینها همان جاهایی که پرنده ی کوچک آبی خودش را می زند بیرون و از دست من هم کاری ساخته نیست.  باید مراقبت کنم. باید همیشه یادم باشد. باید مواظبش باشم. هر وقت در معرض خطر بود بسپارمش به اسب تندرویم از من بسیار جوان تر است. بگویم این پرنده را هر چه سریع تر از اینجا دور کن. اینجا جای او نیست.

.

 صد سال تنهایی را اما با پرنده ی کوچک آبی ام می نویسم. اینجا آزادش می کنم. می گذارم بچرخد در حال و هوای ماکاندو که آرمان شهری بود و با امدن جنگ و قدرت و سیاست ان هم به نابودی رفت. پرنده ی کوچک آبی ام باید در این شهر و آسمانش بچرخد و کیف کند.

.

" سال های سال بعد زمانی که سربازان جوخه ی آتش برای اجرای حکم در مقابل سرعنگ آئوریا بوئندیا صف کشیده بودند وی بعداظهری را به یاد آورد که پدرش او را برای یافتن یخ همراه خود برده بود. در آن زمان، دهکده ی ماکاندو تنها بیست خانه ی خشتی و گلی داشت که در کناره ی رودخانه بنا شده بود.

.

" بسیاری از اشیا هنوز نامی نداشتند و برای نشان دادن آنها، باید به آن ها اشاره می شد. نزدیک ماه مارس، گروهی ژنده پوش در نزدیکی دهکده چادرهای خود را برپا می کردند و با سر و صدای زیادی که از سازهای خود در می آوردند اهالی دهکده را از جدیدترین اختراعات روز آگاه می کردند. "  کولی قوی و درشت هیکل ملکیادس- حضور مهم این کولی و رمزگشایی تا پایان.

ملکیادس می گفت: اشیا هم جان دارند فقط باید بیدارشان کرد.

ملکیادس می گفت: علم فاصله ها را از میان برداشته. به زودی بشر می تواند در خانه اش لم بدهد و هر آنچه را در هر نقطه ای از جهان در حال وقع است مشاهده کند."

( شیرین می گفت وقتی برای دو ماه به ایران آمده بود با دوربین گربه اش را نگاه می کرد. ملکیادس این روزها را پیش بینی کرده بود.... من آنقدر در حال و هوای این کتا بودم و تا مدت ها نمی توانستم بیرون بیایم که خیلی سریع پشت سرش کتاب " زنده ام که روایت کنم" را خواندم و جالب اینکه همه ی اتفاق های عجیب غریب و غیرواقعی و سوررئال در خانواده و در زندگی مارکز به وقوع پیوسته. مثلا به صورت خیلی هر روزه ای آن ها روحی را می دیدند که در خانه شان سرگردان در حال پیاده روی بوده است. همه ی اعضا... )

.

" خوزه آرکادیو ماه های طولانی فصل باران را در اتاقی می گذراند که در پشت خانه اش ساخته بود تا زمانی که مشغول آرمایش هایش است کسی مزاحمش نشود. شب های پی در پی در حیاط به مطالعه ی ستارگان می پرداخت. می خواست سرزمین های دورافتاده را سیاحت کند و با موجودات افسانه ای ارتباط برقرار کند. در این زمان بود که عادت کرد با خود حرف بزند."

.

من عاشق و شیفته ی خوزه آرکادیا شدم. دیوانه بازی هایش من را یاد بابا می اندازد. کارهای بی سرانجامشف این شوقش به یادگیری و کنجکاوی هایش.

.

" ولی ناگهان نوعی حالت جاذبه جایگزین فعالیت تب آلودش شد و چندین روز مانند فردی افسون شده حدسیات خود را زیر لب زمزمه کرد بی آنکه کسی چیزی از ان سر دربیاورد. سرانجام در یکی از روزهای سه شنیه ی ماه دسامبر هنگام نهار ناگهان تمام سنگینی بار عذاب وجدان خود را بیرون ریخت. فرزندانش تا آخر عمر این لحظه را که پدرشان با وقاری خاص و ظاهری باشکوه لرزان از شب زنده داری و خظم ناگهانی از تخیلاتش بر سر میز نیشت و کشف جدید خود را اعلام کرد: زمین مثل یک پرتقال گرد است.".

.

" ملکیادس یک آزمایشگاه کیماگری می زند برای دهکده ی ماکاندو

ملکیادس معقتد بود مرگ هرگز نخواسته ضربه ی آخر را به او بزند. او موجود آواره ای بود که به هر بیماری و مصیبتی که بر بشر نازل می شود دچار شده بود. پلاگر در خاورمیانه، اسکوربورت در شبه جزیره ی مالزی، جذام در اسکندریه و...

.

" طی فرانید ناایمد کننده ی تقطیر، ارثیه ی گرانبهای اورسلا در اثر ذوب شدن همراه با هفت فلز سیاره ای و سپس جوشاندن در پیه خوک به جای روغن گیاهی تبدیل به مشتی تفاله ی سوخته شد که به ته دیگ چسبیده بود."

.

" وقتی کولی ها برگشتند اورسلا تمامی اهالی دهکده را علیه آن ها شورانده بود ولی میزان کنجکاوی اهالی بیشتر از ترس شان بود."

( اورسلا دقیقا ویژگی های شخصیتی مادر مارکز را دارد و اتفاقات جنسی که در طول کتاب می افتاد هم همه و همه برای مارکز و برادرش به عینه رخ داده است. همه چیز واقعی ست و در کتاب همه چیز پیدا می شود. از واژینیسموس اورسلا تا جادو و روح و درخت ها و...)

.

" وحشت ان ها زمانی افزایش یافت که ملکیادس دندنش را از روی لثه ها برداشت و چند لحظه به همه نشان داد. "

." این شی چنان برایش ساده و در عین حال شگفت انگیز بود که هنوز شب نشده همه ی مطالعات و دانش کیمیاگری اش در نظرش بی ارزش جلوه کرد. دوباره دچار بحران بدخلقی تازه ای گشت و نظم و ترتیب غذا خوردنش مختل شد. تمام روز در خانه راه می رفت و با خود حرف می زد."

 دقیقا مثل لوجان می مونه این کارهای ملکیادس. دقیقا.

.

" خوره آرکادیا بوئندیا از همان آغاز پیدایش دهکده به کار ساخت تله و قفس پرداخته و در مدت کوتاهی نه تنها خانه ی خود بلکه تمام خانه های دهکده را از قناری و مزغ و سینه سرخ پر کرده بود. اولین باری که قبیله ی ملکیادس به دهکده آمدند و گوی های شیشه ای مسکن سردرد را در آنجا به فروش گذاشتند اهالی سخت حیرت کرده بودند که آن ها چگونه در ان سوی مرداب ها و باتلاق ها این دهکده ی دورافتاده را پیدا کرده بودند و کولی ها اعتراف کرده بودند که آواز پرندگان دهکده راهنمای آن ها بوده است."

.
دیوانگی خوزه ارکادیا بوئندیا در واقع باعث ساختن دهکده ی ماکوندو شده بود. روزهای راه افتادن و زدن به دل کوه و جاده ها برای ساختن این دهکده. روزهای اول که آسان بود و بعد روزهای سخت در ادامه.

.

" مانند انسان های خوابگرد در جهانی سرشار از غم و اندوه پیش رفتند. جهانی که تنها روشنایی اش بازتاب درخشش کرم های ابریشم شب تاب بود."

توصیفات جزیی و دقیق. توصیف هایی با نگاه کردن بیش از اندازه دقیق

.

" بر اساس نقشه ای که خوزه آرکادیا با خود داشت تا مدت ها همه فکر می کردند ماکوندو یک شبه جزیره است."

.

" وی غرغرکنان به اورسلا می گفت: ما هیچ گاه به جایی نمی رسیم. تا آخر عمر بی آنگه از فواید علم و دانش بهره مند شویم در اینجا خو اهیم پوسید." اطمینانی که در اتاقک آزمایشگاه به دست اورد از میان رفت و این امر او را به فکر انداخت که دهکده ی ماکوندو را به محل مناسب تری منتقل کند."

.

اورسلا با خونسردی تمام گفت: ما از اینجا نخواهیم رفت. ما همینجا می مانیم. زیرا ما در اینجا فرزندانی به دنیا آورده ایم." خوزه آرکادیا بوئندیا گفت: اما هنوز کسی در اینجا نمرده است. وقتی کسی مرده ای در جایی ندارد به آنجا تعلق ندارد." اروسلا با لحنی آرام و مصمم گفت: اگر لازم باشد من بمیرم تا بقیه در اینجا بمانند خواهم مرد.

خوزه آرکادیا که تا به حال چنین عزم و اراده ای را در همسرش ندیده بود سعی کرد با وعده های خیالی خود راجع به دنیای شگفت انگیز که در انتجا کافی ست چند قطره ی جادویی را روی زمین بریزی تا درختان میوه دهند و در انجا انواع داروهای مسکن را با بهایی اندک می فروشند او را فریب دهد. ولی این چرندیان در اورسلا اثری نداشتند. او می گفت بهتر است به جای اینکه مدام به فکر کشفیات تازه و عجیب باشی کمی هم به پسرانت فکر کنی. نگاهشان کن. درست مثل دو تا یابو همین اطراف ول هستند."

.

فصل دوم

جد اروسلا و خوزه آرکادیا بوندیا. یکی جنگ دریایی و دیگری که جدش تنباکو می کاشت.

" نبیره ی تنباکو کار با نبیره ی تاجر آراگونی ازدواج کرد. به همین سبب هرگاه اروسلا از کارهای احمقانه ی شوهرش به ستوه می آمد سیصد سال به عقب بازمی گشت و به ان روزی که فرانسیس دریک به ریوچا جمله برده بود لعنت می فرستاد."

( اینقدر طبیعی و اینقدر خود زندگی ست که من به راحتی می توانم پدربزرگ مادربزرگ خودم را در میانده ببینم. در همین میان کتاب پرد حضاتنی دیدیده ون کورلات را خواندم اصلا دوست نداشتم خیلی فرانسوی و مرتب و احساساتی. اما این مدل روستایی شلخته وار را بی اندازه می توانستم ارتباط برقرار کنم.)

.

" اورسلا به همراه مادرش گلدوزی می کرد و شب ها ساعت ها با هم درگیر می شدند و این زورآزمایی ها به گونه ای جای عشق بازی آنان را گرفته بود."

.

خوزه آرکادیوا بوئنیدا به روح گفت: از اینجا برو/. اگر دوباره به اینجا بازگردی باز هم تو را خواهم کشت."

.خوزه آرکادیا قبل از عزیمت نیزه اش را در حیاط خانه دفن کرد و برای آرامش روح پردونسیو آگیلار تمامی خروس جنگی های زیبایش را خفه کرد."

ماجرای واژینیسموس اورسلا و کشته شدن فردی در روستا و رفتن به ماکاندو

.

" حاضر بودند از پیری بمیرند ولی موفق شوند. آن شب خوزه آرکادیا بوئندیا خواب دید که در آنجا شهر پرسر و صدایی به وجود امده که دیوار خانه هایش همه از آینه است. او در خواب پرسیده بود نام این شهر چیست. در پاسخ وی اسمی که هرگز به گوشش نخورده بود اسمی بی معنا که انعکاسی از ماوراطبیعه داشت شنید. ماکوندو

خوزه آرکادیو تا آن روزی که یخ را کشف کرد معنی خانه هایی با دیوارهای آیینه مانند را نفهمیده بود. با کشف یخ او پی برد به معنای خوابش.

.

پسری که با پیلانتار فاحشه ی محل خوابید. پسر بزرگ که... اورسلا می گفت این بچه ها انگار دیوانه شده اند. برادر همه چیز را برای برادر خود در رابطه با سکس تعریف می کند. 13 ساله اند حدودا در نوجوانی. برادر کوچکتر پرسید: ادم چه حسی پیدا می کند. جواب داد: مثل زلزله است.

.( نکته ی خیلی جالب اینکه برادرها با هم از سکس حرف می زنند. در کمتر فرهنگی این نوع از برادرانگی و معاشرت را دیده ام. خیلی خاص و دوست داشتنی)

.

آرکادیو و پیلانتر در وضع شلوغ دهکده که با امدن گروه کولیان جدید که فقط به نمایش و بازی می پرداختند و مثل گروه ملکیادس مبلغان آینده نبودند، با هم عشق بازی می کردند و دریافتند عشق حسی ست عمیق تر از شادمانی زودگذر حاصل از ملاقات های پنهانی شبانه

.

پسر همراه با کولی های می رود بعد  از اینکه متوجه می شود پیلانتار از او حامله است. یک شب غیبش می زند و اورسلا هم به دنیال او می رود و 5 ماه غیبت می کند برای یافتن پسرش.

" ناگاه اورسلا بعد از پنج ماه غیبت بازگشت. اما جوان تر از قبل با هیجانی بسیار ملبس به لباس هایی وارد شد که کسی در دهکده تا به حال ان پارچه ها را ندیده بود."

.

 

فصل سوم.

فرزند تازه تولد یافته ی پیلانتار دو هفته پس از تولدش به حانه ی پدربزرگ مادربزرگش آمد.( در واقعیت هم پدر مادر مارکز همین کار را می کردند. یعنی مادر مارکز فرزندان پدرش را از زنان دیگر می پذیرفته و ان ها با هم زندگی می کردند. همه چیز عین حقیقت است.)

بر همین اساس وارد شدن ربکا به مزرعه که دختر عجیبی بود و سرنوشت غریبی داشت.- دقیقا مثل سرنوشت یکی از خواهرهای مارکز یا خاله اش که در پیری در تنهایی و در خانه ای بزرگ رو به قبرستان زندگی می کرد شبیه خانه ی میانده) ربکا به خوردن خاک و گچ هایی که با ناخن از دیوار می کند علاقمند بود و همیشه انگشتش را می مکید.

.

" در ـن زمان ماکاندو قبرستانی نداشت زیرا هنوز کسی در آنجا نمرده بود.

.

  • در روستا طاعون بی خوابی می افتد برای مدتی " چه بهتر که نتوانیم بخوابیم چون در این صورت از زندگی بهره ی بیشتری خواهیم برد."
  • " اورسلا در ان حالت عجیب بیداری نه تنها خواب های خود بلکه خواب های دیگران را نیز مشاهده می کرد."
  • " در ان زمان کسی از بی خوابی ناراحت نشد چون انقدر کار در دهکده ی ماکوندو زیاد بود که همیشه برای انجام دادن شان وقت کم می آوردند. سرانجام همه آنقدر کار کردند تا تمامی کارها تمام شد. و همین طور مدام شب های طولانی تکرار می شد."
  • .
  • و بعد هم فراموشی و نوشتن نام اشیا بر هر یک و نوشتن کاربرد هر کدام شان. " دهکده در دریای فراموشی فرو رفته بود و در این اوضاع یک روز ملکیادس دوباره باز می گردد.
  • " به خاطر علاقه اش به زندگی همه ی نیروهای ماورالطبیع ی خود را از دست داده بود و به آن گوشه ی دنیا که هنوز مرگ به آنجا قدم نگذاشته بود آمده بود تا وقتش را صرف عکاسی کند."

.

" آئورلیا لباسی از مخمل سیاه بر تن داشت و میان آمارانتا و ربکا ایستاده بود. نگاهش عمیق و خمار بود. درست به همان گونه که سالیان سال بعد در برابر جوخه ی اعدام می نگریست. " این بازگشت های رفت و برگشتنی صحنه های مهم در زمان های عقب و جلو و تکرارشان در تمام نسل های کوچک و بزرگ. این به یاد ماندن ها و به نوعی تذکر دادن ها فوق العاده ست.

.

" چند ماه بعد فرانسیسکو به دهکده بازگشت او مردی سالخورده بود که حدود دویست سال از عمرش می گذشت." خیلی از پیرها مثل اروسلا هم 100 سال دویست سال عمر می کنند دقیقا مثل اتفاقات زنده ام که روایت کنم و ماده خام واقعیت.

.

عکاسی کار جدید خ وزه آرکادیا بود. برای شواهدی برای اثبات وجود خدا. و فکر می کرد دیر یا زود خواهد توانست عکسی از خدا بگیرد و صابت کند خدایی هست و برای همیشه به شک و تردیدها درمورد وجود و عدم خدا پایان دهد.

.

آمدن پاسبان و دستور رنگ کردن خانه ها به آبی و شروع اتفاق های شهری کم کم.

" اگر مایلید همانند دیگر اهالی اینجا زندگی کنید قدمتان روی چشم. ولی اگر آمده اید که اوضاع را به هم بریزید و مردم را وادارید تا خانه هایشان را رنگ ابی کنند بهتر است جل و پلاستان را جمع کنید زیرا رنگ خانه ی من باید مثل پر کبوتران سفد باشد."

.

فصل چهارم.

آرکادیو نزد پیلانتار که می رفت و با او می خوابید گریه کرد. پیلانتار پرسید: او کیست که برایش گریه می کنی؟

آکاردیو – پسر درواقع همون سرهنگ که عاشق دختر کوچک پاسبان محل شده بود.- بعد از جواب- پیلانتار قهقه ای زد. قهقهه ای که زمانی کبورتران را از جا می پراند.

.

کملکیادس خواسته بود وقتی که مرد سه روز در اتاقش جیوه بسوزانند. ملکادس هم با ان ها در خانه زندگی می کرد. هر کسی از راه می رسد در خانه شان زندگی می کرد. دقیقا عین زندگی واقعی شان. اورسلا در زمان پیری گفته بود همین است راز زنده ماندن خانه و خانواده اما کسی به حرف هایش توجه نکرده بود. اورسلا صد ساله سد. صد سال تنهای..

.

کینه ی آمارانتا و ربکا دو خواهر که گلدوزی می کردند و در نهایت ربکا با نامزد او می رود و در تنهایی زندگی می کند.

.

هر کدام شان شخصیت خاص و یگانه دارند. پیلانتار فال می گیرد و در زندگی شان به نوعی ادامه پیدا می کند با بچه هایی که زا پسرها می اورد. ربکا و خصوصیات اخلاقی اش. خواهرانگی . عشق . رمدیوس خوشگله که پرواز می کند جلوی چشک همگان و بی قیدی اش.

همه ی زندگی و همه ی فلسفه و همه ی زمان به شیوه ی دایره ای اشو. همه ی نسل ها و وراثت و تکرارها و جنگ و ماجرای 88 حتی. ماجرای سرهنگ و.... می لرزم هنگام نوشتن از این همه زندگی- ذوق زدگیو جوگیری. جوانی...ناپختگی ست نوشتن این خط می دانم. اما باید باشد. تلاشی نمی کنم در راستای تغییرش. همین الان یک ایده و یک خاطره از سوزاندن دفترچه خاطرات یادم امد بنویس...)

  • عاقبت خوزه آرکادیو پدر. که دیوانه و مجنون شده بود. به طرز غیرطبیعی و وحشیانه تمام وسایل آزمایشگاه و دوربین عکاسی اش را خورد کرد و درست همانند کسی که شیطان به جلدس رفته باشد به زیانی عجیب و نامفهوم فریاد می زند. ده مرد او را گرفتند و چهارده مرد او را نگه داشتند و بیست مرد او را به حیاط بردند و به درخت بلوط بستند.

.

 

  • فصل پنجم

رمدیوس که بچه بود به هقد سرهنگ در امد دقیقا بعد از پریود شدنش. در این یک ماه فرصت یافتند به او یاد بدهند چگونه به تنهایی خود را نظافت کند و کارهای خانه را انجام بدهد و دیگر شب ادراری نکند و با مشقت بسیار به او قبولاندند که نباید اسرار زناشویی را برای کسی فاش کند.

.

" آئورلیا برای دامادی اش کت شلوار مشکی و چکمه های سگک دار پوشیده بود همان چکمه هایی که سال ها بعد در برابر جوخه ی اعدام به پا داشت."

.

آمدن دار و دسته ی کشیش ها به ماکوندو که مردم چندان استقبالی هم نکردند. چقدر تیزهوشانه ست. بدون دین و جکومت زندیگ مردم در سادگی و به راحتی و بسیار خوشبخت بود تا اینکه این ها وارد روستا می شوند.

.

رمدیوس بسیار زود مرد. دوقلوهایش در شکمش خفه شدند و او مرد و عکسش تا سال های طولانی روی طاقچه ماند.

دوقلوها و نسل بعد

.

فصل ششم.

شروع سرهنگ شدن خوزه آرکادیو بوئندیا

فصل ششم

.

سرهنگ آئورلیا بوئندیا سی و دوبار قیام کرد و در تمامی آن ها شکست خورد. ( تمام زندگی سرهنگ در هر جمله بیان می شود. یکی از شگفتی های داستان این موجز بودنش است. یک جمله هم نمی شود که حذف شود.)

حقوق بازنشستگی که برایش در نظر گرفته بودند را ن\ذیرفت و تا آخر عمر به ساختن ماهی های کوچک طلایی ادامه داد. ( این ماهی ها را طوری می ساخت که گاهی از نو آبشان می کرد و دوباره از اول آنها را می ساخت. یک جور فقط کار کردن اهمیت داشت و به شدت سیزبف وار بود و اصلا \ول و سود ناشی از ساخت شان مهم نبود.)

.

بعد از کتک زدن آرکادیو با شلاق- اورسلا او را زد چون می خواست آن هم محلی قدیمی شان را اعدام کند. شهر به دست اورسلا افتاد. دوباره مراسم روزهای یکشبنه را برقرار کرد. بازوبندهای سرخ رنگ را از بازوان \یرمردها گشود و تمام فرمان های آرکادیو را لغد کرد. او با وجود قدرتی که داشت باز از سرنوشتش گریان بود و آنچنان احساس تنهایی می کرد که به هم صحبتی با شوهر فراموش شده اند زیر درخت بلوط روی آورد. ( در اینجا واقعا نمی دانیم آرکادیو زنده است یا فقط اروسلا او را می بیند. مرز میان خیال و واقعیت به شیوه ای به شدت ملموس)

.

آمارنتا به کروسپی گفت اینقدر ساده لوح نباش و بیشتر از این وقتت را تلف نکن و اگر من را دوست داری دیگر به این خانه نیا. – بعد از نامزدی طولانی مدت- اورسلا داشت از خجالت دیوانه می شد.

.

در مجموعه داستان های کوتاه و در کتاب زنده ام که روایت کنم تکه تکه هر کدام از این داستان ها را به صورت مستقل آورده است و به نوعی صد سال تنهایی عصاره و چکیده ی بی نقص و اعجازآور همه ی داستان ها و کتاب های اوست.

.

  • در نهایت پیتر کروسپی پشت دیوار مغازه رگ دستش را زده بود و دستانش را در ظرفی پر از بنزین فرو برده بود.
  • اورسلا سعی می کرد با بدنش آرکادیو را در برابر جوخه ی اعدام پوشش بدهد و او را از اصابت گلوله مصون دارد.
  • ربکا بر حسب اتفاق نگاهش را به سمت دیوار گردانید و از دیدن آرکادیو خشکش زد. دستش را به جانب او تکان داد. در آن زمان از لوله ی تفنگ های نشانه گیری شده به سمتش دود بلند شد. در ان لحظه که مرگ به سراغش آمده بود نوشته هایی که ملکیادس برایش خوانده بود آشکارا شنید و در بینی اش همان احساس سرمایی را کرد که در بینی جسد رمدیوس کرده بود. سوران دستور شلیک داده بود و آرکادیو تنها فرصت کرده بود سینه اش را صاف کند و سرش را بالا بگیرد وسپس بی آنکه بفهمد مایع سوزانی ران هایش را می سوزاند از کجا بدنش سرازیر شده فریاد زد" ای حرامزاده ها زنده باد حزب
    آزادیخواه
  • .

فصل هفتم:

اورسلا برای دیدن سرهنگ آئورلیا هیچ آشنایی پیدا نمی کند( سیستم روستا و دست انداختن به آشنایان قدیمی و اهالی روستا برای دیدن پسرش جواب نمی دهد.) در نهایت چیزهایی را که می خواست ببرد در بقچه ای پیچد و نگهبانان راهش را بستند اما اورسلا به انان هشدار داد " من به هر حال داخل می شوم پس اگر دستور داردی که شلیک کنید بی معطلی این کار را انجام دهید."

بدین تریتب این ملاقات که هر دو در انتظارش بودند و سوالاتی از قبل آماده کرده بودند تبدیل به گفتگوی عادی روزانه شد.

.

 در آخرین لحظه سرهنگ می گوید: از من حداحافظی نکنید به خاطر من خودتان را کوچک نکنید و به کسی التماس نکنید. فکر کنید من سال هاست مرده ام و من را تیرباران کرده اند.

.

" سربازان به سمت او نشانه گیری کردند و در این هنگام بود که او پدرش را به باد آورد که در یک بعدازظهر زیبا او را برای دیدن یخ به چادر کولی ها می برد." جمله ی اول در فصل هفتم به ان می رسد.

.

ربکا مردش را به قتل می رساند و تا آخر در تنهایی در آن خانه ی رو به قبرستان زندگی می کند. – حسادت خواهرش آمارنتا هم تا آخر عمر همراه اوست. هر شخصتی قصه ی دنباله دار خودش را دارد به همراه روابط خانوادگی اش.-

.
- فال قهوه و ورق پیلانتار که همیشه به درستی جواب می داد.

.

  • خوزه آرکادیوا پدر می میرد. همه از پنجره دیدند که از آسمان گل های زرد کوچکی می بارید. باران گل در طول شب همچون طوفانی ادامه داشت. گل ها بام خانه ها را پوشانده و جلوی درها را مسدود کرده بودند. آنقدر از آسمان گل بارید که صبح هنگام تمام خیابان با گل فرش بود و مردم مجبور بودند با پارو گل ها را کنار بزنند تا خیابان برای مراسم تشیع جنازه باز باشد.

.

فصل هشتم

.

بازگشت بچه های آئورلیانو سرهنگ که در مسیر جنگی با زن ها بچه های زیادی ساخته بود و بعد هم همه شان را گردن می زنند.

.

شلیک گلوله ها و وضعیت حزب در روستا و آزادی خواهی و...

.

رو به سرهنگ: من به این دلیل نگرانم که می بنیم تو با ان همه نفرتی که از نظامیان داشتی و با آن همه مبارزه ای که علیه آن ها کردی و ان همه اندیشه درباره ی آن ها سرانجام خودت شبیه آن ها شده ای. هیچ هدفی در زندگی ارزش این همه خفت و خاری را ندارد."

.

فصل نهم.

سرهنگ خریدنلدو مارکز بیش از همه متوجه بیهودگی جنگ شد. و او هر روز پیش آمارانتا می رفت و در گلدوزی و چرخاندن دسته ی چرخ خیاطی او را کمک می کرد. آمارانتا اگرچه نتوانسته بود عاشق او بشود اما زندگی بدون او نیز برایش امکان پذیر نبود.

.

سرهنگ مارکز از راه درو وقتی تلگرافی با سرهنگ آنورلیا بودندیا حرفنی زذ نگاهی به خیابان های حلوت و به قطرات درخشان آبی که از روی درختان بادام فرو می چکید انداخت و احساس کرد که در تنهایی غوطه می خورد. غمگین و افسرده کلیدهای دستگاه تلگراف را فشرد و گفت: آئورلیا در ماکاندو باران می بارد."پ

( یعنی این همه هنرمندانه و ظریف و عمیق این احساس لحظه ای باریدن باران و غم و رنجی که آدمی کیه می تواند در همههمه ی جنگ ها و شلوغی به عنوان انسان حس کند. چقدر بی نظیر بود. یعنی همه ی ذره های زندگی را این کتاب دارد.. صفحه ی 88.

.

  • سرمایی که تا آخر عمر در تن سرهنگ باقی می ماند و خسته و تنها به ماکوندو پناه برد تا در خاطرات گذشته گرم شود. و در قلب سرهنگ که هیچ چیز نبود. سعی کرد چیزی را به یاد بیاورد که ذره ای دلش را به رحم آورد. سعی کرد چیزی را پیدا کند در دلش جایی را که هنوز سنگ نشده باشد.

.

خودکشی ناموفق سرهنگ و ایده ی بامزه ی پرشک 😊

.

فصل دهم.

 

 

نوشتن دیدگاه