داستایوفسکی در برادران کاراموزوف همه چیز است. نویسنده، روانکاو، فیلسوف، واعظ اخلاقی و...

اثر به شیوه ای کاملا کلاسیک و اوج و فرودهای فراوان دارد. در لحظه حدس و گمان را عوض می کند. هر شخصیت زمانی که حرف می زند دل مخاطب آرام می گیرد و به راحتی حق را به او می دهد. ایوان، آلیوشا،  دیمیتری

.

" اگر دانه ی گندمی روی زمین افتاده نمیرد، تنها می ماند. ولی اگر بمیرد محصول فراوانی خواهد داد."

.

شروع داستان به شدت مدرن است. داستایوفسکی وارد صحبت با خواننده می شود و در بسیاری مواقع از متن داستان بیرون می زند. مثلا شروع " این آلکسی فئودوریچ شما چه ویژگی برجسته ای دارد که او را به عنوان قهرمان برگزیدید؟ چرا من خواننده برای مطالعه موقعیت های گوناگون باید وقتم را تلف کنم؟"

.

داستایوفسکی در جایگاه نویسنده از ابتدا هشدار می دهد که اگر حوصله ندارید و وقت نیست ببنیدید کتاب را و هیچ کس مجبور نیست."

.

بخش سالک زوسیما و حرف های او و کلا سخنرانی های در دادگاه و ایده هیا ایوان در بحث با آلیوشا در باب وجود و عدم وجود خدا بسیار بسیار طولانی می شود. در کل کتاب می توانست بسیار کوتاه تر باشد.

.

در مورد پدر بخش اول را شروع می کند. رفتارهای حرص و آزگونه ی او در پیری من را به شدت یاد "شیم لس " می اندازد. دقیقا فرانک در شیم لس.

.

در ابتدای داستان به یکباره می گوید" ولی فعلا به این قضیه کاری ندارم. خیلی چیزهاست که باید در باره این کودک بگویم. فعلا اما به گفتن اطلاعات ضروری اکتفا می کنم که بدون ان ها نمی توانم داستان را پیش ببرم."

.

شخصیت پردازی ها به دقت و بی دلیل موشکافی می شوند و به شکل عجیبی از لحاظ روان شناسی ادم هستند. با همه ی پستی بلندی ها و سوراخ های احساسی و فکری.

در زن ها و دوست داشتن شان در موقعیت زندان در وضعیت عاشقی که بسیار ظریف عمل می کنند.

.

 ایوان به سالک می گوید: اگر فناناپذیری وجود نداشته باشد تقوا و پرهیزکاری هم وجود نخواهد داشت."

.

گروچنکا – پسر خدمتکار خانه و به عبارتی پسر پدر و بچه ی پدر و برادر ناتنی شان- عاشق و شیفته ی ایده های ایوان است. در نهایت خودکشی می کند و در حرف هایی که با ایوان می زند به او می گوید او پدرشان را کشته اما به نوعی با دستور ایوان. حرف های او ایوان را به تب مغزی دچار می کند و او شروع می کند به هذیان گفتن.

.

" اگر روح جاودانی نباشد پس تقوایی هم وجود نخواهد داشت و انجام هر کاری مجاز است."

الیوشا با دختر فلجی در نوجوانی دیت می گذارد.

" ولی عاشق شدن معنی اش دوست داشتن نیست. آدم می تواند عاشق کسی شود و در عین حال از او متنفر باشد. این حرف را به خاطر داشته باش."

.

اسمردیاکوف- بیان توصیفات شخصیت ها با جزیات" بسیار عبوس و مردم گریز بود نه اینکه از م وضوعی خشمگین باشد و بلکه بسیار به خود مغروز بود و دیگران را از بالا نگاه می کرد. مانند حیوانی وحشی که نشسته در گوشه ای و همه را می پاید. – این هیولای بدذات هیچ کس را دوست ندارد." او صرع هم داشت مثل آلیوشا که از مادرش گرفته بود و دیمیتری

.

پدرکشی و برادری از یک طرف در خانواده ی ثروتمند و اسم و رسم دار و از طرف دیگر پسر می میرد و پدر اشک می ریزد در انتهای کتاب و همه به تشییع جنازه ی او می روند.- شاگرد مدرسه ای و رفتار پدر که مرا یاد یک صحنه ی درخت گلابی وحشی فیلم ترکیه ای نوری بیلگه جیلان انداخت. پسری که به هواداری از پدر آلیوشا را با سنگ می زند. در حالبکه برادرش ریش پدر را گرفته و با تحقیر در سراسر شهر چرخانده. آلیوشا نزد او می رود و خانه را در فقر و بیماری پسر می بیند و پیشنهاد پول می دهد. پدر اول استقبال می کند و بعد پرخاش می کند.

.

تحلیل آلیوشا از این صحنه واقعا عالی ست. تحلیل لایه لایه و زیرین رواکاوانه ی مرد.

" تازه سر دلش باز شده بود.م روحش را بر من عریان کرد و در لحظه شرمنده شد و خشمگن و اسکناس ها را زیر پا را له کرد تا غرورش حفظ شود. عزت نفس ش خورد شده بود  و وقتی با مهربانی و اشک من را در آغوش کشید اول با دیدن پول ها در همان لحظه من اشتباه تاریخی کردم و گفتم اگر برای رفتن از این شهر پول بیشتر می خواهد من حاضرم به او ببخشم.- دقیقا این صحنه در فیلم درخت گلابی وحشی وقتی زن پولدار به خانه ی مرد می رود. مرد هم بچه ای دارد و زن به او پیشنهاد پول می دهد او پول را آتش می زند. – نه فیلم خواب زمستانی بود.

.دعوای پدر و پسر بر سر گروچنگا که کدام یک را انتخاب می کند.

.

سالک می میرد و وارد زندگی اش می شویم که سرباز جنگی بوده و بعد سالک می شود و اتفاق عجیب اینکه جسدش بوی بسیار بدی می داده و این در تمام شهر می پیچد.

.

نصیحت هیا سالک: مرد جوان دعا را از یاد نبر. اگر دعایت صادقانه باشد هر بار احساس جدیدی در آن پیدا خواهد شد.

.

" دوستان از خداوند سبک بالی بخواهید. همچون بچه ها شاد باشید و مانند پرندگان سرخوش و بانشاط. خیلی چیزها رد این دینا برای ما ناشناخته است در عوض احساس محرمانه ی پیوند برقرا کردن با دنیای دیگر به ما داده شده است. با دنیای فراسو.

.

آلیوشا به درخواست سالک از صومعه بیرون می رود و به دنیای ادم های معمو لی می رود تا ان ها را نجات دهد.

.

داستایفکسی در بسیاری از جاها خودش را اصلاح می کند به عنوان نویسنده مثلا توپوق می زند و می گویید ببخشید منظورم این بود. این خیلی ویژگی مدرن و جالبی ست.

.

شروع کتاب دوم- مرگ پدر- زندانی شدن برادر دیمتیری و بعد ایوان و دیوانگی اش. بازگشت ایوان از مسکو به شهر

.

دیمتیری به جشن می رود و با گروچنکا مشغول عشق بازی می شود. ان ها به هم می رسند که خبر مرگ پدر می آید. و ماموران به دنبال او می آیند.

.

بخش چهارم بخش پسربچه ها و شخصیت کولیا کراسوتکین
که تنها به آلیوشا ارادت دارد. بچه پروی مدرسه است و برای خودش گنگ جمع کرده.

در انتهای فصل معرفی کولیا " راستی یادم رفت ذکر کنم که کولیا کراسوتکین همان پسری ست که با چاقوی پسر سروان استگربف که بر خواننده معلوم است از ناحیه ی ران زخمی شده و.." نوع بیان و نثر برایم جالب بود.

.

"
اه نه آدم های احساسی اند که به نحوی خرد شده اند."

کولیا حرف ادم گنده ها را می زند و ادا درمی آورد. از این نوجوان های روی اعصاب است من را یاد عسل می اندازد که چقدر دوست داشت در همه چیز نظر بدهد. واای خدای من

کولیا می گوید: اه من با خدا مخالفتی ندارم. اگر خدا هم وجود نداشته باشد باید اختراع شود."

.

" ای اورشلیم اگر از یادت ببرم." یعنی اگر انچه برایم عزیز است را از یاد ببرم و بگذارم چیز دیگری جایش را بگیرد.

.

ماجرای شایعه در روزنامه ها و پیچیدن خبر بامزه است. در یکی از روزنامه ها امده است " او بر اثر وحشت از برادر به صومعه رفته و راهبه شده است."

.

" اینجا وقت آن نیست تا از عشق ایوان به کارتینا که برای یک عمر داغش را بر دل او گذاشت سخن بگویم. این موضوعی ست برای رمانی دیگر که شاید هیچ گاه نونشتمش."

.

دقیقا جایی که مطمئن می شویم قتل پدر کار دیمیتری ست ایوان و اسمریادکوف را می شود مظنون دانست. نقطه های عطف و فراز و فورد

.

" پول را هم نمی خواهم دیگر قربان. خیال داشتم با آن برای خودم زندگی تازه ای را شروع کنم عمدتا بر این اساس که همه چیز مجاز است."

 در واقع داستایوفسکی سعی می کند تبعات عقیده داشتن به همه چیز مجاز است و بدون خدا زیستن را در زندگی واقعی و در یک فاجعه نشان دهد. آلیوشا به نحوی پسر راستین اوست و ایوان شکست خورده است با هذیان هایش

.

بخش دادگاه و صحبت های وکیل ها بسیار بسیار طولانی ست. اما بعد از تمام شدن دادگاه دیدگاه مردم عادی و حرف هایشان راجع به او به شدت باورپذیر و عالی ست.

 زیادی تو خط علم النفس رفت.

مبهم هم بود.

همه را جمع بندی کرد.

خیلی شتابزده بود.

ما می خندیم اما متهم چه حالی دارد

زنه آش دهن سوزی هم نیست.

.

وکیل دیگر در رد اینکه پیرمرد نمی تواند پدر باشد حرف می زند. اولی می گوید هرچه باشد باز ا و پرد است و...

.

نقشه ای برای نجات دیمیتری که آلوشا هم با ان موافق است فرار او از زندان است که به نوعی پایان باز تمام می شود.

کاتیا که با ایوان زندگی می کرد در لحظه ی آخر به دیدن میتا امد در زندان و عاشاقانه از احساس ش به او گفت. آلیوشا حیرت کرده بود. – ظرافت های آدمی-

" میتا عشق بین ما تمام شده اما گذشته برایم عزیز است. بدان که همیشه اینطور خواهد بود. تو زنی دیگر را دو.ست می داری و من هم مردی دیگر را با این حال تا ابد دوستت خواهم داشت و تو هم این را می دانی. تا آخر عمر چنین خواهد بود. همیشه چنین خواهد بود."

.

پدری مرده و کشته شده و پسری مرده. رابطه ی عاشقانه ی پدر و پسر در فقر و رابطه ی خصمانه ی پدر و پسر و برادری در ثروت.

.

قهرمان این رمان در حقیقت " برادری" ست. موضوع کتاب " پدرکشی " ست درحالیکه هیچ یک از سه برادر پدر را نکشته اند.

عامل بسیار مهم برای رستگاری پیوند یافتن و یگانه شدن با زمین است.

یادداشت مترجم در انتهای کتاب بسیار روشنگ است. نام الکسی- آلوشا در روسی به معنای مددکار است.

600 صفحه فقط کتاب دوم :0

 

نوشتن دیدگاه