" بهترین نوشته ی هر نویسنده ای، بدون استثنا همانی ست که در شرف شرمنده کردن اوست.  حتی فرک کردن به آن ها هم زیادی شرم آور است به همین دلیل باید از آن ها نوشت. رو به رو شدن با خود شرم آورمان"

.

"تجربه ورزی های جستارنویس نباید بی خطر باشد. اینطور نیست که داستان شخصی و خصوصی تو برای غریبه ها جالب باشد.".

.

“دوستم دوست دارد مدام از رفتن توی گود و عشق ورزیدن به یکی" حرف بزند. منظورش آن گل و لایی ست که عشق، ناگزیر بر آینه ی عزت نفس مان خواهد پاشید."

.

" هیچ کسی در دنیا نیست که شما ذره ذره ی واقعی اش را دوست داشته باشد بنایراین دنیای دوست داشتن نهایتا دروغی بیش نیست."

.

"برای عشق ورزیدن به یک آدم به خصوص و درک کشمکش ها و لذت های او طوری که انگار مال خودت است باید بخشی از خودت کوتاه بیایی."

.

" بله درد اذیت می کند. سپری کردن زندگی بدون درد فرقی با زندگی نکردن ندارد. حتی همین که بگویی" من بعدا سراغ ماجرای عشق و درد واین چیزها می روم مثلا توی سی و سه سالگی مثل این است که خودت را سپرده باشی به ده سال آزگار جا اشغال کردن روی کره ی زمین و سوزاندن منابع آن. یعنی که مصرفکننده باشی. چطور درگیر شدن با چیزی که عاشقش هستید شما را به رو به رو شدن با خود واقعی تان سوق می دهد."

.

" قلبم از عشق لبریز است و عشق جایی ست که دردسرهایمان شروع می شود."

.

" وقتی چنین عشقی به سراغ تان می آید دیر یا زود رابطه تان با دنیا تغییر می کند."

.

" به عنوان مثال در دنیای روزنامه نگاری چیزی که به من آموخت اینکه به جای گریختن از درد و عصبانیت و درماندگی به استقبال شان بروم. کم کمنوع جدیدی از سفراش های روزنامه نگاری را قبول کردم چیزی که زمانی ناخوش داشتم شد همان چیزی که میخواستم درباره اش بنویسم."

" در تمام موارد ملاقات با دشمن با ادم هایی مواجه شدم که واقعا دوست شان داشتم ودر برخی موارد درجا عاشق شان شدم."

.

" وقتی در اتاق تان می مانید و حرص می خورید یا پوزخند می زنید یا شانه بالا می اندازید همه ی کارهایی که من سال ها کردم. دنیا و مشکلاتش بی نهایت مخوف و سهمگین می شوند ولی وقتی از اتاق بیرون می زنید و خودتان را در تعامل با ادم های واقعی قرار می دهید خطر بسیار جدی ای پیش روی تان است که کارتان به عشق و عاشقی بکشد."

.

" فقط زنگ زده بودم که بگویم دوستت دارم."

" این محتما است که تکرار روزمزه و متواتر عبارتی آن را از معنی تهی کند."

.

در انتهای جستار دوم. اخرش از مادرش می گوید که اگرزنده بود شما هم مجبور بودید " دوستت دارم" من را بشنوید. البته آهسته می کنم.

.

" مسئله این است که در فرهنگی زندگی می کنتیم که همه چیز را به صفر و یک تقلیل می دهند. یا تو بیماری یا سالمی. یا گلیمت را از حادثه می کشی بیرون یا نه..."

.

" چون اعتقاد ندارم همه ی مشکلات دنیا لزوما درمانی هم دارند."

.

باید یک بار دیگر این کتاب را بخوانم.یادآوری کنم که یادم نرود.

.

"وقتی آدم اثرش را تمام کرده و تحویل داده دیگر چه انتظاری دارند که حرفی برای گفتن داشته باشد؟ هنرمند مگر غیر از تفاله ی کار خودش است؟ مگر غیر از اغتشاشی انسانی ست که دنیال کار خودش راه افتاده و اینور و آنور می رود؟"

.

" البته سکوت وقتی حربه ی کارسازی ست که کسی جایی انتظار شنیدن صدایت را داشته باشد ولی در دهه ی نود این سکوت تضمینی بود برای تنها بودنم. و بهایی که بابت سکوت می پردازی دیگرنه گمنامی بلکه فراموش شدن مطلق است." گوشه نشینی صادقه نه برای نویسندگانی که بعد از عصر ماهواره به دنیا آمده اند دیگربه هیچ وجه امکان پذیر نیست."

.

" به محض اینکه از غارم پا بیرون گذاشتم دیدم به هر کسی که می رسم اغلب ترس های مرا دارد. و بیشتر از اینکه خودم را به دنیا معرفی کنم دنیا را به خودم معرفی کردم."

.

" حالا فاصله ی بین مولف و خواننده در حال آب رفتن است. به جای اینکه ساکنان المپا از آن بالا برای توده ها وانبوه زیردستان دست تکان دهند و سخنرانی کنند همگی یهودیان آوازه ای هستیم که به هم می آییم. خوانندگان ونویسندگان را نیازشان به خلوت متحد می کند. دست پیدا کردن به درون."

.

"رمان لزوما نباید چیزی را تغییر دهد بلکه می تواند از چیزی محافظت کند."

.

" مردمی که امیدی ندارند نه تنها رمان نمی نویسند بلکه نکته ی اصلی در اینجاست که اهل رمان خواندن هم نیستدند. به هیچ چیزی طولانی خیره نمی شوند. چون فاقد جسارت اند. کسی که در پی درماندگی است از هرگونه تجربه ای سرباز می زند. رمان، صدالبته راهی برای تجربه ردن است"

فلانری اوکانر

.

" چقدر عطش این را دارم که دنیای خیالی بسازم که در ان ساکن شم. این عطش از جنس همان تنهایی بود که داشت مرا از پا در می آورد. چرا فکر کرده بودم باید خودم را درمان کنم تا با دنیای واقعی جور دربیایم؟

من نیازی به درمان نداشتم.دنیا هم نیاز نداشت. تنها چیزی که نیاز به درمان داشت فهم من از جایگاهم در نیا بود. بدون این فهم، بدون داشتن نوعی حس تعلق به دنیای واقعی امکان کامیابی در دنیای خیالی میسر نبود.".

.

" نوشتن نوعی آزادی شخصی ست. ما را از هویت انبوه سازی که اطراف مان می بینیم می رهاند. نویسنده ها برای این نمی نویسند که قهرمان قانون شکن نوعی فرهنگ زیرزمینی باشد .در اصل مینویسند تا خودشان جان سالم به در برند. هر کسی می نویسد تا خودش را نجات بدهد.".

.

" ان روزها دنیا داشت به آخر می رسید. هنوز هم دارد به آخر می رسد و من خوشحالم که جزئی از آن هستم.".

.

مجموعه داستان فرار آلیس مونرو خوانده شود حتما.

در داستان های مونرو فقط لذت قصه گویی را می یابید. اینطور نیست که همزمان درس های آموزنده و اطلاعات تاریخی باارزشو.... اسم های کانادا و... هم نمی گذارد. عکس هایش هم لبخند به لب دارد انگار که رفیق خواننده است. عوض اینکه با گرهی بر پیشانی و قیافه یاندوهگین عزم ادبی واقعا جدی اش را به رخ بکشد." همیشه هم قصه ی مختصر و تکراری در همه ی کتاب هایش دارد. و همزمان با اوج گرفتن جاه طلبی روایی اش علاقه ی مونرو به خودنمایی کمتر و کمتر شده است در حالیکه کارهای اولیه اش پر است از عبارت های چشمگیر بلیغ با جزییات عجیب غریب.  اما حالا هر گونه مداخله در داستان ناب به مثابه ی خیانتی زیبایی شناختی و اخلاقی عملا اسباب زحمت شده و او را ناخش می آید.

و نکته ی دیگر پرده برداشتن از چیزهای تو در تو ست.ز

نوشتن دیدگاه