. شروع و پایان کتاب به شدت عالی بود. فصل های میانی کتاب به شدت دچار انباشت اطلاعات تاریخی و سیاسی به شکل گل درشت و به شیوه ای که اصلا به خورد داستان نرفته بودند.

دیالوگ ها قوی نیستند و بسیار شنیده شده اند در موقعیت های دعواهای زن و شوهر. همچنین پیشروی رمان عجولانه است و در زمانی که قرار شام بین دکتر و زن برقرار می شود، دکتر به یکباره همه ی اطلاعات و گذشته ی خود را زیرو رو می کند در صورتیکه با طمانینه ی بیشتری در طول رمان می توانست این اطلاعات به خواننده داده شود.

- تجربه ی مهاجر بودن من هم باعث می شود که تازگی خیلی از لجظه ها را در کتاب از دست بدهم اما روایت ها به نوعی نوشته شده انگار برای ترجمه شدن اماده باشد.

-طرح جلد کتاب ساده و زیبا بود.

داستان در شهر تورنتو کانادا می گذرد و دو نوع مهاجرت را دربر دارد. مهردو مهاجرانی اجباری از دو دهه و تاریخ مختلف ایران. یکی روزنامه نگاری در سال 88 که مجبور به ترک ایران شده و ظاقت دوری از وطن را ندارد و در رویای خود دوست دارد تبدیل به پرنده ای کوچک شود تا بدون ترس و با حیال راحت از مرز رد شود و زندانی شدنی در کار نباشد. دیگری روانپزشکی که در دوره ی حزب توده و چپ ها 50 سال قبل، به کانادا امده و فارسی حرف زدن را فراموش کرده و وقتی با زن خبرنگار حرف می زند یاد جوانی ها و شور بیست سالگی اش می افتد و...

.

شروع با این جمله- دست های بزرگ وگرمی داشت اما نمی شد فهمید در سرش چه می گذرد.

.

منطق داستانی هم در جاهایی به هم می ریخت- زنی که مجبور است در فروشگاهی در شهر تورنتو کار کند اما در یک برج لاکچری زندگی می کند و هر وقت بخواهد بچه ها را به بیبی سیتر می سپارد.-

.

"وقتی بنفشه ی سفید و بنفش در باغچه نباشد چه بهاری چه فروردینی."

.

" آدم در مملکت خودش روانی بشود و با دیوانه ها و دکترها و پرستارها فارسی خرف بزند بهتر از دیوانه شدن در مملکت غریبه است."

.

"شما می دانید که پرنده ی مهاجر دست کم سالی یک بار به یکی از دو وطنش سر می زند. از یک جا گرما با خودش می آورد. یه یک جا سرما می برد و اگر گرمش نیست یا سردش نیست اغلب سیر است و شاد... اما وقتی یک سال شد دو سال. دو سال شد پنج سال...

.

"یک برادرم سوئد است. یک برادرم در جنگ کشته شده است. در عملیات مرصاد سرباز بود."

.

در زبان روانپزشک، گاهی اصطلاحاتی وجود دارد که اصلا با زبان فارسی ندانی او منطبق نیست.

"مخم سوت کشید." او نمی تواند این جمله را بگوید. "قسر درفتم" "خادم مسجد امد."

خادم؟ قسر؟

.

بهمن وقتی می میرد نمیتوانند جسد او را به ایران انتقال دهند و همانجا در تورنتو در قبرستان ایرانی ها خاکش می کنند در مسجد پاکستانی ها به او سدر و کافور می زنند.

.

پایان بسیار درخشان

" ماهی را دوباره به آب پرت کرد مثل هر بار مثل تمام325 بار گذشته که انگار مردی از بالکن طبقه ی چهاردهم یک ساختمان به بیرون پرت می شود. انگار دستش را در قفس می کند وتوکای آبی را بیرون می آورد و به آسمان پرت می کند. توکا ناشیانه بال بال می زند تا بالاخره بر بال باد می افتد و او آنقدر نگاهش می کند تا توکای آبی بفهمد مسیر اقیانوس دوردست کجاست.

 

 ز

نوشتن دیدگاه