کتاب را بعد از مرگ قسطی سلین شروع کردم و همین رفت روی اعصابم که دوباره یکی می خواهد ادای سلین را دربیاورد.الان صفحه ی سی هستم و در حیرتم و شگفتی از این کتاب فوق العاده و پر کشش. واقعا این اثر به مثابه ی یک شاهکار بی بدیل در ادبیات ایران مهجور مانده. تا اینجا کهک . بی نظیر است⚘
.
.
از این کتاب بسیار بسیار خواهم نوشت. امروز تمام شد و در حیرت و لذت و شعف بودم تمام روزهای خواندنش را
.
.
.
نمی توانم بگویم چقدر خوشحالم از خواندن این کتاب. بعد از خواندن بیست صفحه ی اول از این شاهکار سه جلدی آمدم در گودریدز و پنج ستاره را دادم. به هر بیست صفحه اش میتوان پنج ستاره داد. 
یک تجربه ی بی بدیل و به غایت فوق العاده بود خواندن این کتاب. غرق شدنی طولانی و بی اندازه سرخوشانه در داستان منسجم و زبان به شدت صیقل خورده ی شخصیت هایی یگانه. شخصیت های کمتر دیده شده در ادبیات فارسی. شخصیت هایی که شاید دور و نزدیک در خیابان ان ها را دیده باشیم اما به راحتی از کنارشان رد شده باشیم. این کتاب و ساختار منسجم روایت و زبان و شخصیت ها و قصه گویی بی اندازه پرکشش یک تجربه ی غنی و به یاد ماندنی بود.
من شب ها بیدار می ماندم و سر که بالا می آوردم طلوع ارغوانی خورشید بود. مدت ها بود که هیچ کتابی، هیچ قصه ای اینچنین شب و روز و زمان را برایم از بین نبرده بود.
اگر به دنیال یک روایت بی بدیل و یک قصه ی جاندار هستید،اگر از ادبیات آپارتمانی و آبکی شبه نویسندگان خسته شده ای این کتاب را بخوانید. نوشتن این کتاب هفت سال زمان برده است. نویسنده در یکی از مصاحبه ها گفته که روزی چهارده ساعت روی این کتاب کار می کرده است و هنوز بعد از گذشت این سال ها خواب شخصیت ها را می بیند.
همچین گفته شده این کتاب، ادبیات ایران را به دو بخش قبل و بعد از خودش تقسیم کرده که اولش با دیده تردید و خباثت به این جمله می نگرید اما بعد از خواندن این سه گانه می بینید اصلا پربیراه نیست. اگر از این کتاب نمی شوید و صدایش را درنمیاورند بدانید از بدیِ طینت است و تلخی آدمی که طبیعی ست کاملا وقتی ببیند نویسنده ای اینهمه بهتر از شما وسایرین می نویسد. همانطور که جفا شده از قبل تر در حق این کتاب. یعنی پیش از چاپ کتاب. 
به هرحال در طول کتاب بسیار خندیدم. بلند بلند. بسیار گریستم بلند بلند. بسیار بغض کردم آرام آرام. بسیار شب ها بیدار ماندم کم و زیاد و بسیار غرق در لذت شدم. زیاد زیاد. خودتان بخوانید و لذت ببرید و غرق شوید.
من کتاب را بار اول از فیدیبو خریدم و بعد خود کتاب را خواندم. و مطمئنم بار دیگر نیز خواهم خواند.
راستی می خواستم تولد سلین را در ادبیات ایران به فال نیک بگیریم. سلین واره طرین کتابی ست که بعد از لحن و زبان تند و تیز جلال در سنگی بر گوری خوانده ام. و چقدر زبان سلین خوش است. با این تفاوت که سلین دوست دارد هی بگوید و بگوید اما زبان سلین واره ی این کتاب بی اندازه در اختیار روایت قوی آن است.
.
.
از اینجا به بعد طولانی می شود. چون آنقدر حین خواندن کتاب، مبهوت و محظوظ بودم که پشت سر هم زیر جمله ها خط کشیدم. ستاره دار کردن جمله هایی که جان دل بودند.
.
" خودش می گفت اگر به زور آزادم کنند شبانه خلاف می کنم و برمی گردم اینجا. همین جا. از شهر می ترسید. از آدم هاش هم. می گفت گیریم که آزادم کنند. کجا بروم وقتی حتی یک خیابان این شهر را به یاد نمی آورم."
.
"سوزن را کنار رگم گذاشته است. من تمام رگ های این تن را، حتی موی رگ ها را می شناسم."
.
چقدر دقیق و ظریف نوشته شده این قسمت.
" برایش سنگ تمام می گذارم. با هر فشار پیستون که از حجم مایع کم می شود، دوباره تلمبه را می کشم. حجم سرنک پر از سرخی خون می شود... تیزی سوزن که در پوستش نشست، لرزش رفت و آرام شد. حالا تکان نمی خورد. نگاه نئشه اش به تلمبه خیره است."
.
کنار کتاب نوشته ام. از صفحه دوزاده کتاب را دوست داشتم و من را گرفت.
"الیوت را خیلی دوست داشت و می خواند... چندباری که با هم تنها بودیم دیدم گریه هم کرد، اما خیلی بی سر و صدا و در خود. گه اش را که درنمی آورد. نئشه می کرد قشنگ می خواند. خوشم می آمد."
.
" نمی تواند رگ بگیرد. می زند تو عضله. همه ی دستش را آش ولاش کرده. آبسه های چرکی شده اند. میخواستم یادش بدهم مدتی بزند تو ساق تا زخم هاش بیایند. یاد نگرفت الاغ."
.
"همیشه بیخ تا بیخ پر است. الکلی، شیره ای، سوسول، کارتن خواب، آدم حسابی، عیال وار، بنگی، متادونی، چلیمی، بچه سوسول، لات، عزب، تزریقی، شالوله ای، ایذری، هپاتیتی، مفت کش هم که فراوان."
.
"یوهو می بینی این ریش و پشم را که بتراشی از زیرش یک بچه ی بیست ساله بیرون می آید."
.
"اتاق ناگهان شکل گرفت و گرمشد. نشسته ام رو به رویش و هر بار که سر بلند می متن انگار موج آرامشی از راه برسد و جانم را پر می کند. برایم نقش معبدی را دارد. تالاق تالاق تالاق... کم کم حجم می گیرد و بعد آرام، دور و محو می شود...احساس سفر و رفتن و کشف را در آدم زنده می کند. باید دنبال خودم بگردم."
.
"همیشه از جایی آغاز می شود که فکرش را نمی کنی... هیچ کس نمی داند بعد از این لحظه چه اتفاقی خواهد افتاد، همچنان که کسی نمی داند پیش از این چه گذشته است...شیطان می گفت زور مواد از خدا بیشتر است... مثل سرنوشت که زورش بیشتر از ماست... مثل نادانی های بشر... مثل تنهایی و مرگ که قوی تر از ما هستند..."
.
"و رفت... گم شد... یک بار برایش گفته بودم اگر همه ی آدم های دنیا کنار من باشند چیزی از تنهایی من کم نمی شود و اگر همه ی آدم ها مرا ترک کنند، چیزی به تنهایی من اضافه... من در عمق تنهایی زندگی می کنم..."
.
"صبح به صبح مامور خریدهای رستوران بودم. از شلغم تا آناناس، از تنباکوی معسل تا زغال لیمو، از بال مرغ تا میگوی آب شور. سر که می چرخاندی تا دسته فرو می کردند... سر هم که نمی چرخاندی تا دسته فرو می کردند."
.
" با هم قاطی شدیم و طرح رفاقت مان گرفت... روز راحت مان رسید."
از این قشنگتر می شود دوستی را نشان داد؟
.
--- فضاسازی های این کتاب و صحنه هایی که درست می شود بی اندازه بی نظیر است. در صحنه ای خر را می کشند تا برای کباب اماده اش کنند. به یاد ماندنی ست این صحنه. بی نهایت فراموش نشدنی ست.
" دودی که از کبابی آن سوی خیابان بلند می شود، زیر دماغم می خورد ودلم را آشوب می کند... خر داغ می کنند."
"مردک فرق پهن و گوشت کوبیده را تشخیص نمی داد، آن وقت سراغ گوشت خر را می گرفت. گوشت قاطر هم به اش می دادی نمی فهمید. میخورد و به به و چه چه می کرد."
.
"خر را آوردند با ان چشم های خمار. شاید فکر می کرد ببین چه شده که بعد از عمری خرکاری ما را آورده اند گردش."
"حیوان مشکوک شده بود. بوی خون را حس می کرد. می گفتند ده دوازده ساله است. نمی شود دست و پایش را بست. ده نفری حریف اش نمی شویم. بستنش به یک تنه ی درخت..."
.
"نمیدانم کارد را از کجاش دراورد و گذشات روی گردن حیوان و با حرکتی سریع شاهرگش را پاره کرد و عقب پرید. به قاعده ی دو سه متر خون فواره زد توی آسمان"
"نشستیم به تماشا. حیوان جفتک می انداخت. اندازه ی یک گله خر عر عر می کرد. خودش را چنان می کشید که گردن وطناب و درخت میخواست از جا کنده شود. یک دفعه پاهاش جا خالی کرد و انگار نشست... هنوز اما دست هاش صاف و استوار بود. عر می زد ولی با فاصله و از نفس افتاده.. آنقدر که دیگر برید. با پهلو و محکم و بی حال خورد زمین و در حوضچه ی خون غلطید..."
.
"بادیه را زیر گردن جیوان گذاشت و از خون پر کرد. حیران ماندم چه می خواهد بکند. از ذهنم گذشت نکند می خواهد خون را بخورد!"
.
"شلاقش را خوردم. خیلی مفصل... تمام و کمال... آش و لاش... یک کلام به یارو گفتم آرام تر بزن. لج کرد و تا میتواسنت محکم زد."
.
"هر شبانه روز هزار سال می گذرد. فقط تنفس در ان هوا ادم را دیوانه می کند. پر است از بوی کثافت. از بوی پا. بوی بدن های لچ انداخته از عرق. بوی ادرار. بوی گند دهان هایی که از عمق معده های خالی و پر از زرداب بیرون یم آید. بوی موکت پاخورده و چرک... چپ و راست هم می گوزند و می چسند. بی هیچ رودربایستی و خجالتی..."
.
"اگر می پرسیدی از کجا نان می خوری پشتش را سمتت می گرفت و دوضربه روی کپلش می زد و می گفت " از این مغازه ی دونبش."
.
دوباره یک تصویرسازی بی نظیر که عذاب روحی را نشان می دهد و به خواننده رنج و تحقیر شدن را می چشاند.
" منبع آب نشتی داشت. هر هفت هشت ثانیه یک بار، قطره آبی می چکید و میخورد پس گردنم. تا بیست سی قطره را دوام آوردم. بعد قطره ها شروع کردند به سنگین شدن. یک کیلو. دو کیلو سه کیلو... یک تن... دیگر چیزی جز برخورد قطره ها روی تنم حس نمی کردم. همه ی فکرها وحرف ها و تصویرها، حتی در مغز شلوغ من که نئشگی هم آرامش نمی کرد از بین رفته بود. فاصله ی چکیدن قطره ها انتظار عذاب بود و با ره قطره ای که فرو می افتاد خرد می شدم."
.
"هشت پسر دارد. هزارپا، عنکوبت، مورچه، پشه، زنبور، شته، ساس، کنه..." این زن ترکید بس که زایید.دیگرنام حشره پیدا نمی شود. 
.
" یک بار شنیدم که هوتول از قول خرمگس، پدر حشرات می گفت: چه کنم؟ بلد نیستم. نمی توانم جلوی خودم را بگیرم."
😊 عالی بود. کلی خندیدم.
.
"رادیو از صبح یک مارش پیروزی پخش می کند و لا به لایش می خواند ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش. شکم چاق و سینه ی کم موی حاجی از فاصله ی عرق گیر و شورت بیرون افتاده و نافش پیداست. "بابات عجب نافی داره. اندازه دو تومنی. لای در اتوبوس که گیر کرد از لای دکمه ی باز پیراهنش خودم دیدم."
.
"موهای سیاه و خاکستری زیر بغلش از آستین کوتاه و آب رفته ی عرق گیر چرک مرد پیداست. دلم می خواهد زیر بغل من هم مو دربیاورد. فرفری و پرپشت... دلم می خواهد چیز حاجی را ببینم. ولی از بس شورتش گل و گشاد و بلند است پیدا نیست... :😊"
.
" این سوردهای نظامی بدجوری ادم را تجریک می کند. می توانم همین حالا بروم جبهه و همه ی لشکر صدام حسین را یک تنه نابود کنم."
.
"آدم اسم اعلم است اما در معنای عام و اسم نوع بیش تر به کار می رود... ریشه و معنایش معلوم نیست... بعضی می گویند او را از آن جهت ادم نامیده اند که از ادیم ارض، یعنی روی زمین آفریده شده... بعضی می گویند ادم یعنی مرد گندم گون... کسی چه می داند."
.
"روایت راویان است که ادم چهل سال به شکل پیکری بی جان بر روی زمین افتاده بود و کسی کاری به کارش نداشت. گاهی فرشته ها می امدند تماشا که ببنید این چیست. روزی ابلیس آمد و دست بر شکم آدم زد. صدایی سوت مانند بلند شد. ابلیس به مسخره گفت اینکه درونش خالی ست. بعد از دهان او به درون رفت و از مقعد بیرون آمد و باز از مقعد به درونرفت و از دهان به در امد... و گفت: چیزی نیستی... برای خواسته ای از خواسته ها آفریده شده یا.همین."
.

فعلا تا صفحه ی 51 کتاب اول. برمیگردم
.
.

"شوهرش یک پسره ی بوسنیایی بود. بعد از دو سال یک روز می آید خانه و شروع می کند در سکوت به جمع کردن بار و بندیلش."
.
این شخصیت پردازی و حدس زدن های زیرلایه ای
.
"فرشته یک ماشین جبپ داشت. جیپ صحرا... گفت می روید خرید و اگر کاری ندارم همراهی اش کنم. فکر کردم مرا برای بارکشی می خواهد... از این اخلاق ها داشت. دیده بودم خنده خنده سر می برد."
.
"نم نمک اما داستانش را گفت. بی لاپوشانی."
.
"خود من ادعا می کنم که جز آخرین نسلی هستم که مستراح رفتن برایشان سر و سیاحت بود. یک جور پیوند ناگزیر انسان با طبیعت! به خصوص نیمه شب ها، سال یا مریض، باید جاکن می شدی سمت مبال..."
.
"فوجی کفتر در آسمان بالای سرمان چرخ می زند. صدای هر هر بال هایشان که هوا را می شکافد، دور می شوند و دوباره نزدیک می شوند."
.
صحنه ی پلیس ها و فرار بی نظیر است. پر از شور و جوشش و استرس وجزییات کارآمد.
" حتی اسلام و خمیرگیرش آمده اند دم در برای تماشا... قباش از فرصت استفاده می کند بی انکه در مغازه را ببندد کرکره را پایین می کشد. حالا لب جو، میان کوچه افتاده... یک پایش توی آب است... مثل گوسفند سر بریده، بی جان لگد می پراند و خرخر می کند. کله دار میله ی آهنی را با دو دست می گیرد و انتهای میله ی عمود را توی صورت جوان می کوبد. قل قل خون از جایی که لب ودندان بود و حالا نیست بیرون می جهد."
.
"اصل و قاعده اتفاق است و علت ومعلول دروغ... مزخرف محض... وهم وسراب و حرف مفت... ساخته و پرداخته ی ذهنی ست که ی خواهد آشوب و عصیان ازلی و ابدی عالم را در زنجیزه ای به هم پیوسته باورپذیر کند و به خورد ما بدهد... آنچه واقعیت دارد، انچه حقیقت دارد، اتفاق است. فقط همینجوری یکهو، انفجاری بزرگ. درون انسان و بیرون او... این ها دلیل نمی خواهد... به قیاس و استقرا احتیاج نیست.."
.
"اسم یارورومانو پارونو بود. طرف پایش را گذاشت در خاک آمریکا آب و ابن وروح القدس یادش رفت. شد بنده ی مرفئوس! ارداتمند محض! افتاد به دود کردن تنباکو...دائم تو چادرف با سرخ پوست ها چپق چاق می کرد."
.
"هزار بار خودمان را نازک کردیم تا از میان دیواره ی آدم ها بگذریم. ولی باز گوشه ی سپرمان گیر می کرد. شیطان سازش را برد و تو جعبه ی در پشت گذاشت."
.
"شیطان خودش را جمع و جور می کند. می خواهد برود تو لک... هنرمند است دیگر! دلش نازک! کاری نمی شود کرد! لب ورمی چیند...سوزن را از دستش می گیرم و می گویم بیا جلو... ساعدش را می گذارد روی میز... می گویم ساق پایت را بده. وضع دستت خراب است."
.
"خود خرش لابد بلد نیست که اینطور ناکار شده... تلمبه را پرملاط می کشم."
.
"احساس عجیبی دارد. ملغمه ای از خشم و نفرت و عشق! نمی شود گفت... مثل زندگی ست که باید بگذرانی تا معناش را بفهمی... گفتن هر حرفی درباره اش بی معناست."
.
"ته همه ی جانورشناس های عالم بود. بدتر از خودم از بس توی زندگی رنگ ووارنگ جانور دیده بود."
.
"دست کم سه گرم جنس توی جیبم بود. حاضر بودم از سر برج آزادی بپرم. پس باید چی کار می کردم؟"
.
"ان جمع مهربان را می بردند. فقط همان چیز فری برای اعدام شان کافی بود."
.
فضاسازی دقیق جزییات با پرداخت زنانه
" نقشه ی خانه درست مثل بالاست. غیر از اینکه در پشت چینش اشیا حضوری زنانه احساس می شود. گل دانی با گل های مصنوعی رنگارنگ وسط میز مستطیل پذیرایی، لبه های صاف و میزان پهن شده ی رومیزی قلم کار، فاصله های منظم و میزان مبل و صندلی ها با میز، پارچه ی گل درشت مبل ها با گل صورتی و زمینه ی کرم طلایی، ریشه های بافته ی کنار فرش، عروسک سرامیک بودای شکم گنده روی تلویزیون، ظرف کارد و چنگال کریستال و قندادن نقره ای و جفتی نمکدان روی عسلی... سطل آشغالی طلایی کنج اتاق... یک سر سوزن خاک جایی دیده نمی شود. تمیز تمیز... حضوری زنانه و پرقدرت اما نامرئی."
.
"شورتم هنوز خیس بود. نمی دانستم چه کار کنم. در آشپزخانه چشمم به ماکروفر افتاد.. گفتم سی ثانیه می گذارم این تو خشک شود... ناچاری شورت را توی یک کاسه گذاشتم و کاسه را توی ماکروفر..."
.
"تاریخ بشر تاریخ اعتقاد به گرایش به کلفتی ست... تاریخ تقدس اندازه های حجیم... تاریخی که در آن،درک کلفتی، درک زیبایی و آرامش است.."
.
"هوتول عجیب بوی گند میداد... چرک و نجاست از قیافه اش بالا می رفت... وقتی هوا گرم بود ماهی یکبار و سرما که می زد دوماهی یک بار می رفت حمام عمومی... یک کت پشمی جودان داشت که زمستان و تابستان همان را می پوشید... همیشه زیر کت یقه های چند پیراهن رنگارنگ تا به عرق گیر می رسید. من اگربرای سالار نبود از خودش بدم نمی آمد... قصه هایی تعریف می کرد که من و آقا دوست داشتیم، همه از جن و پری... ده بار اگر می گفت قشنگی اش از بین نمی رفت... آقا می گفت در قصه گفتن ابن والوقت است و حال شنونده و مجلس را در نظر می گیرد. مثل نقال ها. وقت تعریف، محو قصه ای می شد که خودش می گفت ودر عالم دیگری زندگیمی کرد... می افتاد به پاک کردن چرک از لای انگشت های پا ومدام هم انگشتش را بو می کشید."
.
"گاهی هوتول ته قصه را درز می گرفت. آقا چشمکی به من می زد و سر به سر هوتول می گذاشت."
.
اسم محله ای که همه ی هوتول و شیطان و دهنی و حرمله و...دیگران در آن با هم بزرگ شده اند محله ی هیچ آباد است. اسم نمادین و بی نقص و بی بدیل.
.
" عشقش اما مخدرهای جدید بود. فضایی ها! تریاک و شیره و حشیش برایش شوخی و بچه بازی بود."
.
"دهنی فکر میکرد اعظم خانوم روز اعدام می آید دنبالش. دیوانگی بود. پیرزن توانش را نداشت. مادر بود. دهنی می گفت حتی گریه هم نمی کرد. بغضش را میخورد... یک تریشه ی سبز رنگ تبرک شده داد که برای شاشو ببریم. ببریم و ببندیم به دستش که وقت اعدام و جان دادن آرام باشد و زجر نکشد...خدا را چه دیدی؟ شاید روحش آرام می گرفت و بخشیده می شد."
.
"ای پت پتی بیچاره. تو کجا و کی زندگی کردی که زنده باشی برای مرگ؟ تو مرده به دنیا آمدی! مرده زندگی کردی و مرده خواهی مرد. مثل ما! حالا بفرما. انچه می خواستی."
.
" عاقله مردی میان جمعیت به سرعت روی سینه اش صلیب می کشد... لابد ارمنی ست... مسیوست... قاراپط است... اه ای پدر مقدس ما که در آسمان هایی نام تو متبرک باد. باشد که فرزندانت به زمین کمتر برینند. آمین."
.
"پشت چراغ قرمز نمی ماندیم. دهنی مهارت عجیبی پیدا کرده بود. خوب باهم جفت شده بودند. هر دو کله خر و قد."
.
"جناب مستطاب پشم الدوله ی پشم منش. سایه ی عالی مستدام. لطف عالی مزید. 
اینجوری حرف میزد. باید حرف هایش را می نوشتند به عنوان سرمشق. برای نسل های بعد که قیقاج نزنند. نرینند به زبان. "
.
" می گفت تو رفاقت کم گذاشته ام. می خواستم بزنم تو پرش که اگر دو تا پیک رفاقت می آورد من با نصف جمعیت دنیا رفیق بوده ام."
.
"مسیله ی ادامس خرسی نبود. یعنی آن چیز لاستیک مانندی که در دهان می گذاری و می جوی و یعد از چند دقیقه مزه اش از بین می رود و بیرون می اندازی. مساله ی عکس آدم اهنی پشت کاغذ ادامس بود که باید با تف و نه آب، طی فرایندی پیچیده روی پوست می انداختی."
.
"خروس نشان و شیک مزه ی دارچین و نعناع هم داشتند که به مزاق ما نمی ساخت. می ماند ادامس بادکنکی که بگو یک تکه پاره آجر یا مزه ی قند."
.
"کلاغ با وجود همه ی کتک هایی که از ما می خورد از ان شخصیت هایی داشت که کم محلی جذب شان می کرد. باج هم می داد. هر چه داشت. ولی در کل بچه ی تخسی بود. همین که خرمان از پل می گذشت تمام بود. قالش می گذاشتیم و در می رفتیم."
.
" بدبختی که خبر نمی کند. خیلی وقت ها بدبختی شباهتی به بدبختی ندارد. بزک دوزک کرده می آید. مثل یک عروس، مثل یک دختر بالغ... کمی تپل و چسان فسان. خیلی تیتیش مامانی."
.
" این کوه حجب و حیا را می سپارم دست شما 😊
" از میان وزرا و وکلا خواستگار برای سعیده ریخته بود ولی خوب چه می شود کرد که سعادت سعیده جان شانه های جناب بلور را برای ریدن انتخاب کرده بود."
.
" شیره ی روشنایی را تا آخرین قطره اش می کشیدیم. حتی نمی گذاشتیم یک شعاع نور حرام شود."
.
" سقوط فرشته؟ کجا خواندم؟ یادم نیست. مهم نیست. مهم این است که فرشته ها هم سقوطمی کنند. این را مطمئنم. نمونه اش هاروت و ماروت... پیش از این ایستاده بودند سر ملکوت... ایستاده بودند لب گود و می گفتند لنگش کن... به ادم ها می گفتند. نشاشیده بودند به دیوار سفت که شترک بزند روی شان."
.
" خاک چسبنده و سمج. دیده ای که؟ می خواهد مرده و زنده را با هم به دورن بکشد و در خود حل کند. کار آتش نیست. کار شیطان هم... کار خاک است فقط... مهم نیست که زنده ای... می چسبد به لباس.. برعکس آتش و باد و آب با تن غریبی نمی کند... هر تلاشی برای تکاندن ش بی فایده است. می ماسد به پوست. جذب می شود و می رود در رگ ها... در تمام بدن منتشر می شود... انگار جز و کل را با هم ئیافته اند."
.
" موج ها پیاپی از پیش چشمم می گذشتند. همه آغشته به مرگ.. ادمی که تا دیروز زنده بود و نفس می کشید و می خورد و می رفت و می آمد و می خندید، حالا سر دست ها می رود. هی. ادمی یعنی حالا و هیچ..."
.
صفحه ی 264- وضعیت آشفته و کثیف آشپزخانه بی نظیر توصیف شده.
.
" می رفت ساعت ها زیر دوش. گاهی هم چتر میبرد." 😊 زده بود اینجا
.
.
" فرشته ها هم سقوط می کنند. می دانی که بدتر از ادم ها... خیلی بدتر... چون فاصله شان زیاد است وقتی زمین می خورند چیزی ازشان باقی نمی ماند."
گقت " ای پدر روحانی بزن سوزن این فرشته را.
.



"شام جوجه بود. جوجه که می گویم منظورم جوجه ی واقعی ست.دستور پختش تقریبا راز بود. پیش از آن می خواباندند توی آب زعفران با پیاز و زنجبیل، خیلی کم... اما پوست لیموی مفصل روش رنده می کردند و چند ساعت می گذاشتند در هوای معتدل که پوست لیمو خوب دم کند...عطر عجیبی پیدا می کردند جوجه ها... این را با پیاز حلقه ی سوخاری و سیب زمینی سرخ کرده و مخلوط سبزیجات پخته مثل هویچ و کرفس و جعفری و چه و چه می بردند سر میز... کولاک می کرد واقعا."
.
پابرهنه...دکمه های شلوار باز... جاسیگاری روی سینه... آن ها هم که با این وضعیت مرا دیدند پروو آمدند نشستند رو به رویم."
.
" می کوبید سر بلور که این ادم حتی یک مصرع شعر هم بلد نیست. یک کتاب هم نخوانده. این ادم یک خوک کامل است البته خیلی دوست داشتنی."
.
"گذاشتم توی کاسه اش. باید می گذاشتم. خیلی از قر و فر پسره گفت. از طرز لباس پوشیدنش.. از شعر خواندنش... از زندگی های شبانه اش... نیمه شب زمستان بیرون زدن به عشق یک بشقاب لبو و یک کاسه باقالی. به نظرش رفتار و منش بلور زیادی کاسب کارانه و بازاری می آمد حتی نوع لباس پوشیدنش."
.

.
کتاب دوم. دیوار شیشه ای
کتاب اول – نمایش مرگ بود.
.
.
این صحنه ی بی نظیر وتکان دهنده
.
" باباهه تا ان موقع ساکت نشسته بود. خودش را می خورد اما یک دفعه از جا پرید. چنان بی هوا زد توی دهن عشرت که برق از چشم هایش پرید. سفره را برگرداند. بلند شدو شلوراش را کشید پایین و شاشید همان وسط... رفت که بشاشد توی دهن عشرت. می گفت اگر نشاشم توی دهنت مرد نیستم."
.
" وقتی سوسکی هوا می رفتف همه ی هیچ آباد نگاهش به آسمان بود. نه فقط کفتربازها... خال می شد.رنگ سیاهش مثل نقطه ای محو بود در دل لاجوردی یکدست..."
.
"اعظم خانوم سنش کمتر بود. مثل یک خواهر خانوم را تر و خشک می کرد. با هم می رفتند حمام. یک نصف روز ان تو بودند و با هم حنا می بستند.. از نوک پا تا فرق سر... دونفری قرمز آتشی از حمام بیرون می آمدند."
.
"درخت ها خوب پوست و گوشت ادم ها را مکیده بودند و بلند شده بودند. مفصل سایه بودند."
.
" تیغه های آجر می گذاشتند. برای مرده که فرقی نمی کند. دارد تجزیه ی اندامش را تجربه می کند."
.
"معجزه مان را انداختیم روی ویلچر و از در بیمارستان زدیم بیرون. خانوم دیگر توان تکان خوردن نداشت. حتی یک وجب. از گردن به پایین لمس شده بود. حتی عضلات صورتش... یک کلام. تبدیل شده بود به نگاهی که پایان نداشت.
.
" همه دعا می کردند که خدا هرچه زودتر پیرزن را شفا بدهد جوری با یک سکته ی قوری که تمام رگ و پی اش در یک آن پاره شود و چیزی حس نکند و از دنیا برود."
.
"فری همان روز اول گفت زور بیخود نزن. راست می گفت. کار اگر خوب بود و به دردبخور همه آنقدر کس و کار و فامیل ودوست و آشنای سفارش شده دارند که به غریبه های بی کس و کار نمی رسد. کاری که از روزنامه سر درمی آورد به حتم چنان شرایط افتضاحی دارد که صاحیش حاضر نیست اطرافیانش را در آن قربانی کند."
.
"سینما ادم را هوایی می کند. از آن بدتر پول. همین دو مورد برای هوایی کردن نسل آدم کافی ست. نسلی که هوایی شدن در ذاتش است."
.
ص153

 
.
.

شیشه، کریستال، آیس، شابو.. نام علمی اش "فن سیکیلدین" است. از خانواده ی متاآمفین ها... درواقع پردسالارشان... چیزی مثل"دون کورلئونه" عمل جسمی ندارد. اعتیاد روانی اش آدم را زجر می دهد... می دانم از چه حرف می زنم. ته اش را دیده ام من... شاعرانه اش " گرد فرشته" است.

.

"ناخن هایش را لاک می زد. آن هم با قربان صدقه ی مفصل.. قالتاق، زبانی داشت که اگرمی خواست مار را از سوراخ بیرون می کشید... البته ار می خواست!"

.

"رنگ وارنگ برایش لاک می زد. چپ و راست رنگ مویش را عوض می کرد. بور،شرابی، پلاتینی، یک بار هم سیاه پرکلاغی، برایش لباس خواب های نخی و گل درشت با رنگ های زنده و تند و شاد می خرید. حتی لباس زیرهای خوش رنگ... کارش در حد معجزه بود. پیرزن ناگهان شکفت و موتورش انگار روشن شد."

.

"زندگی ست و راه و رسم و کارش نامعلوم... هر لحظه چیزی از آستین شعبده بیرون می آورد.... چیزی که پیش پایت است و همیشه در دسترس ناگهان دور می شود و ناممکن... و برعکس، انچه دور دور است و محال نشان می دهد یکهو می افتد پیش پا... می شود مال تو... حساب و کتاب ندارد..."

.

.

"می خواست این خانه را بسازد و کم کم بیاید ساکن شود و وقت مرگ، جنازه اش را تقدیم خاک وطن کند."

.

"انگار دو بال کوچک روی کمرم جوانه می زند و بیرون می آید.. بزرگ شدنش را حس می کنم... آنقدر سبک شده ام که می توانم پرواز کنم... شک ندارم.."

.

"ادم سینه سوخته و دنیاگشته ای بود. کشکول پری داشت. نگاهت که می کرد درجا می فهمید چه کاره ای! خودش هم ادمی بود که از روی اصول زندگی می کرد. چهل سال عمل داشت..."

.

"البته اگر حق و حقوقش چرب می رسید. وگرنه لال لال... نه حرف می زد، نه می خورد، نه می کشید... فقط مردم را تماشا می کرد...هر که می دیدش می گفت طرف مشنگ است. به قیافه اش می خورد با آن موهای ژولیده و شانه نکرده و چشم های سرگردان.. یقه ی لباس هاش همیشه شنبه یکشنبه بود. وای اما به روزی که دهان باز می کرد روباه پیر!"

.

"آدمی یعنی رویاهای پرپرشده. یعنی دریغ."

.

"کار خاصی نداشتم. منتظر هیچ کس نبودم. منتظر هیچ چیز نبودم... منتظر هیچ اتفاقی..."

.

"می خواست با محبت سعیده را زنجیز خودش کند. همین حرف های مزخرف که از هر دست بدهی با همان دست می گیری. یقین داشت که می شود و همین یقین پدرش را درآورد. توی زندگی کافی ست به دیواری تکیه بدهی و فکر کنی محکم است، همان لحظه فرو می ریزد. محبت های بلور هم امتیاز بود. می ترسید سعیده برود و بی کس بماند. چیز دیگری در زندگی اش نبود. سعیده هم ادمش نبود البته وگرنه یک عمر کولی می گرفت و بلور هم آخ نمی گفت."

.

"الکلام یجر الکلام... حرف، حرف می آورد. کلمه از دل کلمه می زاید... افسار قلم را که رها کنی رفته ای... بعد ناگهان چشم باز می کنی کلمه ها و جمله ها انگار پیر شذه اند. عصازنان، نای رفتن ندارند. می خواهند بمیرند و بمیرانند بس که کسل کننده اند."

.

"تکه های نور جذب رگ ها می شود و هر تکه به سمتی می رود... یک تکه را دنبال می کنم."

.

"ببعی دنبالم از راه می رسد. وقتی راه می رود ادم بدجوری هوس می کند. به خصوص از پشت، با دنبه اش بازی می کند و چپ و راست تاپ می خورد... ویرم گرفته دنبه اش را بخورم. بهش می گویم" اگر من دنبه ات را نگذاشتم لای باقالی پلو. حرف نداری."

.

"وضع اینطوری ست حالا. آسمان زیادی شلوغ و خطرناک شده. زیاد نمی شود سراغش رفت. قدیم ها یادش بخیر. می نشستی روی یک تکه ابر از آن هم بالاتر در گودی هلال ماه.. پاها را از دو طرف تیزی اش آونگ میکردی و زمین و آسمان را تماشا... دینی بود واقعا. لذتی داشت برای خودش افسانه ای"

.

"کشت و کشتار به پا می شد. همه ی آواره ها،ابن سبیل ها، آس و پاس ها، کارتن خواب ها، آسمان جل ها، همه ی آن ها که ماشین شان جوش آورده بود، همه ی ان ها که خودشان جوش اورده بودند، دخترفراری ها، کنوکوری ها، ننه باباگداها،... صف می شدند از اینجا تا کجا"

.

" من هر بار با انگشت زدم روی شقیقه ام و گفته ام تعطیل کردم عزیزجون. کرکره را کشیدم پاینن. خلاص"

.

پایان کتاب دوم.

" شورتم روی دستگیره ی حمام جا ماند" 😊

 

.

دانای کل با درد بیگانه است و فقط نگاه می کند... دوربینش زیادی دور است و به درون حادثه راه ندارد. حرف که می زند انگار دارد از بالا نگاه می کند و حوصله ی ادم را سر می برد. نمی فهمد در دل ادمی چه می گذرد. دانای کل درد کابوس را نمی داند. یا می داند و خود را به نفهمی می زند."

.

" این منم حرمله ی هیچ آبادی. خرد و خیمر از بار جنازه ی خویش... هر روز جنازه ام را بر دوش می کشم و ازز کوه بالا می آورم."

"مردی را تصور کنید که محکوم است به بالا بردن جنازه ی خویش از شیب تند دامنه یک کوه و ایستادن بر سر جنازه اش و دیدن تکه تکه شدن اندام خود."

.

"من خودم را محکوم کردم به دیدن زوال و نابودی جسم و ذهنم... محکومم که هر روز بمیرم و جنازه ام را بر دوش ببرم. چه فرق می کند از کوه بیاورم بالا یا در شهری که با همه ی آدم هاش بیگانه ام."

.

کتاب سوم قیامت است. بی نظیر است.

.

"درس و عبرتی شود برای همه ی آش و لاش های تاریخ"

.

"چنان سقوط کردیم که از زیر خط فقر گذشتیم و از آن سرش افتادیم پایین. در جایی که اسم ندارد اما کمی پایین ترش کارتن خوابی و آشغال گردی ست."

.

"کاری غیر از این نمیشد کرد. دردهای زیادی بزرگ، حریفی جز هجو و ریشخند ندارند."

.

"اول خون بازی غروب بود. پشت بندش سوسوی چراغ های شهر..."

.

"روی تابلوی سینه ی دیوار بزرگ نوشته بود فرار اول مساوی شکستن یک دست و یک دنده، فرار دوم مساوی شکستن یک پا ودو دنده... فرار سوم وجود ندارد."

.

این صحنه ی درخشان کباب کردن گنجشک

.

"یک بار تصمیم گرفتیم کباب بخوریم. سر کند چوب ها به سختی در بدن پرنده فرو می رفت و فشار هم که می دادی دل و روده را آش و لاش می کرد... بعد هم می گذاشتیم کنار آتش. تا به خود می آمدیم دسته ی سیخ ها سوخت و کباب مان افتاد میان شعله... بوی گند پرهای کزخورده بلند شد و خونابه ای از شکم پرنده ها راه افتاد. روی زغال های گداخته می سوخت و جز جز می کرد. حال مان به هم خورد حتی نایستادیم آتش را خاموش کنیم."

.

"آرام و دل ای دل کنان هم می زدم تا طلایی شد."

.

صفحه ی 143 نوشته ام.

این انسجام در رفتار و گذشته و محله ی بزرگ شدن و پدر مادر و کودکی و تفریحات و نوع زیست و تجربه ی عمیق زیسته ی کاراکترها. عالی ست.

.

شعارهای آش رشته خیلی بامزه و طنز

.

" به چیزی عمیق تر فکر کن . یا در هر رشته اش هزار راز زندگی نهفته است. اش رشته را می کنیم سالار تمام غذاهای جهان. آش یه قرن و تمام اعصار."

.

"رفتم سراغ لاشی خان"

" اپاراتی خانوم شاخ به شاخ امد توی صورتم."

.

ماجرای آش عالی بود و دلخراش. بی نظیر بود واقعا

.

آشنایی زدایی که در مفهوم شهید کرده. از همین بچه های هیچ آباد بود.

.

"سر تفنگ را برمی گردانم. کون شیطان هم می سوزد اینجوری"

.

"روی تخت کسی طاق باز خوابیده است. می روم بالای سرش. خودم هستم از سال ها پیش همینجا مرده ام. پوستم خشک و چروکیده و کبود است.. پلک ها بسته.. دست ها به موازات بدن... سرم را تخت گذاشته ام روی تشک. ردی از سرخی خون خشک شده میان سر و تشک پیداست. مدت هاست این جنازه، بی صاحاب اینجا افتاده است. آمده ام که بر دوش بگیرم و ببرم تا جایی برای دفن کردنش پیدا کنم."

 

 

 

صحنه ی تماشا کردن از پشت ویترین ودیدن انواع نان

.

دردهای مختلف را با دقت نام بردن.

.

"در شهر و در میان مردم خوبی اش این است که همیشه سر و صدا هست.. حواس آدم پرت می شود و گیر خودش نمی افتد. سکوت بد تله ای ست. آدم را از درون خرد می کند."

.

"رمانتیسم اش زیادی آبکی می شود البته. کسی باور نمی کند. به درد فرانسه ی قرن نوزده می خورد نه تهران قرن بیست و یک."

.

" از من بپرسی می گویم هر تلاشی برای گفتن بیهوده است. برای فهمیدن و فهمیده شدن... آن شب می خواستم به بلور بگویم تو نمی فهمی. اگر قرار باشد کسی بترسد آن کس من هستم. اگر قرار است کسی عمق ترس ادمی را بداند."

.

"وقتی قلب از حرکت باز می ایستد، گردش خون متوقف می شود.. رگ ها سفت می شوند و در اثر لخته شدن خون، پوست کبود می شود... دوزاده ساعت بعد جسد شروع می کند به گندیدن... باکتری های معده که تا همین دیروز غذا را هضم می کردند تکثیر می شوند و می ریزند در خون ساکن... شروع می کنند به تجزیه ی اندام درونی... از گاز ناشی از این تجزیه جسد باد می کند و رگ ها به رنگ قهوه ای از زیر پوست ورم می کنند. پوست شروع می کند به تاول زدن و نرم شدن، انقدر که شل می شود. جوری که حتی با یک اشاره از جا کنده می شود. صورت از شدت ورم و کبودی غیرقابل شناسایی می شود. هزار و یک جنازه مثل هم. بعد هم گازهای درونی که راهی برای خروج ندارند اول معده و بعد تمام اندام ها را متلاشی می کنند... بدن فرو می پاشد و بوی عفونت هوا را پر می کند. تا پنجاه روز پس از مرگ، باقیمانده ی گوشت جسد فرو می ریزد و از بین می رود. خوراک مگش ها و قارچ ها و باکتری ها و لاشه خور ها می شود. مشتی استخوان خشک و شکننده که سهم زمین اند و وفای به عهد آدمی با خاک پذیرنده.."

.

" جنگ تمام شد. ما ماندیم و در دنیایی بی پله، و کوچه ای به نام او.. پله ماند و شلمچه... شلمچه ماند و کانال ماهی... کانال ماهی ماند و انبوه جنازه ها..."

.

" به هیچ چیز در آینده نمی خواستم برسم و گذشته دیگر وجود نداشت... این معنای آدم بریده و تنهاست. ادم دورافتاده از خود. عمق ویرانی.. وقتی چیزی یا کسی پیش رو نباشد که زمان و مکان خودن را با آن هماهنگ کنی زمان و مکان درون آدمی فرو می ریزد. این یعنی تمام شدن... یعنی ته خط... یعنی نقطه ی پایان.."

.

" چیزی اما ته دلم نهیب می زد. احساس بدی می گفت تو تا حالا چه چیزی را در زندگی راحت به دست آورده ای که این دومی اش باشد؟"

.

صفحه ی 295- فروپاشی و تجزیه ی روانی یک انسان با قفل کردن روی جمله ی "زندگی زیباست." عالی و بی اندازه بی نظیره این صحنه.

.

297- شورت شناسی آدم ها ز

 

.

پسره اما خودش خواست یک تنه پای من بایستد و ایستاد. یک تنه. بدون هیچ حرفی.بدون منت. بدون حاشیه. می دانست من اهل حرف زدن نیستم. تمام ساعاتی که با هم تنها بودیم شاید دو کلمه هم حرف نمی زدیم. به خصوص بعد از رستوارن که زمینه ی کار و حرف مشترک از بین رفته بود. هر کدام به تنهایی در دنیای خودمان پرسه می زدیم. سر هر چیز اختلاف پیدا می کردیم، اخرش می گفت حرف تو. تو درس خوانده ای و بهتر می فهمی."

.

"نمیتوانم بگویم مرا دوست داشت یا زیادی با من رفاقت می کرد. نه. کودکی هایش را می پرستید و من تنها بازمانده ی آن زندگی و تاریخ سوخته بودم."

.

"نمی دانستم زیستن ارزش همه ی چیزهایی که در طول زندگی از دست می دهیم را دارد یا نه. چیزهایی که وقتی از دست می دهیم جایشان حفره ای سیاه دهان باز می کند که با هیچ چیز پرشدنی نیست و تا آخرین روز زندگی، هر بار که له ان حفره می رسیم در سیاهی بی پایان دست و پا می زنیم و رنج می کشیم. رنجی که از جنس سرب است. در عمق وجود ادمی رسوب می کند و بالا نمی آید تا به کسی گفته شود. درد و غمی جاودان و همیشه تازه.."

.

"آدم دلشوره ای دوبار می میرد. یک بار پیش از وقوع اتفاق و بار دیگر در هنگام وقوع اتفاق. انگار داشتم مرگ را پیش از وقوع تجربه می کردم بی آنکه حتی خودم بدانم."

.

"کنار نایلون نان را پاره کردم وتکه ای کندم و به دندان کشیدم. دو سه قدم با مکث زیاد رفتم. نایلون را گذاشتم زیر بغلم...نخی سیگار درآوردم و آتش زدم."

.

.

"یک قفسه ی آشپزخانه مخصوص خوراکی های ضد یبوست بود. از ترنجین و لواشک بیگر تا کوبیده ی سبوس و یک عالم گردهای با نام و بی نام... حال شان دست خودشان نبود. از شدت بدخلقی به هذیان می افتادند یا کم حرف می شدند و در چهره شان حالتی از غم و در خودفرورفتگی پیدا می شد. طوری که اگرکسی نمی دانست فکر می کرد مشغله های ذهنی آنچنانی دارند."

.

"خانوم زیلوی ایوان را پهن کرده و جفت پشتی های ترکمن را کنار هم تکیه داده بود به دیوار... ما که می رفتیم جاگیر می شدیم با سینی ورشو چای می آمد. اگر از بقالی کیک یا بیسکوییتی خریده بود با یک لیوان شیر یا چای کمرنگ برای من می آورد و به خوردم می داد. همه چیز به طرز غریبی خوشایند بود. از مزه کردن احساس این خوشی انگار کرخت شده بودم. آلبالوها را می خوردم و هسته ها را بی خیال تف می کردم روی پله ها و پیش پام. آقا داشت بوته های زرماری پای عرعر را آب می داد. در گرما و هوای دم کرده ی عصرگاهی عطرشان در فضا پیچیده بود."

.

صفحه ی 385 به بعد صحنه ی تعقیب و گریز عالی و پرکشش و بی نظیر نوشته شده.

.

"ته ریش چند روزه اش صورتش را پیر و شکسته نشان می داد. لکه ی تیره ی عرق از زیربغل تا پایین پهلو و شکم پیراهن سرمه ای اش بزرگ شده بود. جواب نداد. به رو به رو خیره شده بود و پی در پی و عصبی پلک می زد. جوابی هم نداشت بدهد. چه می خواست بگوید. با سیصد گرم جنس به کم تر از دار زدن ما راضی نمی شدند. شوهی نبود. من خودم تا آن وقت پیشتر از پنجاه گرم جنس یکجا ندیده بودم. هیچ راهی نداشتیم. با یاد درجا می انداختیمش دور یا ماشین را می گذاشینم و با پای پیاده در می رفتیم. البته راه سومی هم بود. بال درمی اوردیم و می پریدیم توی آسمان.

.

"نگاهم از جلوی تیرآهن ها تا عقب کشیده شد. حدس زدم به یک جای ماشین ما خواهد خورد. چشمم دنبال محل برخورد بود. یک ان دیدم تیرآهن ها دارد می آید سمت صورت من... دهنی هم فهمید. فرمان را تمام گرفت به راست. برای اینکه رد کند. نشد. دسته ی تیرآهن ها آمد توی اتاق... سمت بالای سقف را پاره و مچاله کرد و سمت پایینش غربیلک فرمان و حتی صندلی دهنی را از جا کند و تا وسط اتاق رفت.

ناگهان همه جا ساکت شد. دیگر هیچ صدایی نمی شنیدم. راننده ی نیسان خودش را به سمت دهنی رسانده بود و بی صدا بر سر می کوبید. چشمم به سه کنج یکی از تیرآهن ها بود که از تیزی اش خون شره می کرد و می ریخت روی ران دهنی و از انجا می سرید روی صندلی که دریای خون بود..."

.

فصل آخر با تکمیل رابطه ی پسر و پدر تمام می شود. همه ی قشنگی های دنیا مثل کتاب گا. خونی. مثل فیلم درخت گلابی وحشی.

.

"ادم یک روز به جایی می رسد که عشقش با توانایی هایش برابر نیست. خیلی بیشتر از آنچه معشوق هست می خواهد. اینجور وقت ها اگر معشوق را رها نکنی، خودت و عشق و معشوق و همه ی اطرافت را به لجن می کشی.هیچ چاره ای نداری. باید از یک جا به بعد ول کنی و بروی... بروی عقب. از دور بایستی و عشقت را تماشا کنی... اگر خواستی عاشق چیزی بمانی. اگر خواستی بزرگ شوی. اگر زندگی ات به چیزی گیر کرد، از یک جا به بعد ببوس و بگذارش کنار.. پشت دستت را داغ کن و دیگر سراغش نرو... اگر غیر از این کردی همه ی عمر دستت خالی ست."

.

مرگ آقا و صحنه ی پایان کتاب که شاهکار وبی نظیر بود.

" چشم هایش باز بود و به جایی محو در آسمان نگاه می کرد. رد نگاهش را گرفتم. کفتر غریبه رفته بود..."

 

نوشتن دیدگاه