مدت ها بود جستار یا همان نان فیکشنی که درگیرم کند نخوانده بودم. این کتاب را محمد طلوعی در برنامه ی کتاب باز معرفی کرد و سرچ کردم و در طاقچه پیدایش کردم.

بهترین ناداستان هایی که در سال گذتشه خواندم "به عبارت دیگر" جومپا لاهیری- "بی سوادی" آگوتا کریستف و یک مقاله از زیدی اسمیت بود که در کتابخانه ی نیویورک حرف زده بود. یک جستار خیلی خوب فارسی هم خواندم از شمیم مستقیمی. ساده اما خوشخوان به اسم درهای نیمه باز.

در این کتاب دوریس لسینگ آمیخته ی زندگی شخصی و اتفاقات سیاسی و تاریخی در زیست جهان خودش را به شکل ناداستان بیان کرده است. اسم کتاب بیش از اندازه جذاب است.

.

لسینگ در کرمانشاه ایران به دنیا آمده و برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات است.او در پانزده سالگی برای گریختن از دست مادرشف خانه را ترک کرد و به عنوان پرستار بچه مشغول به کار شد. کارفرمایش کتاب هایی درباره ی جامعه شناسی وسیاست در اختیار او می گذاشت.

.

"ان ها نسلی از زنان بودند که بعد از بچه دار شدن، زندگی برایشان متوقف می شد. بیشترشان به شدت به روان رنجوری مبتلا می شدند و دلیلش تضادی بود میان آنچه در مدرسه درباره ی توانایی های خود می آموختند و آنچه در عمل برایشان اتفاق می افتاد."

.

"چند سال بعد ازدواج کرد وصاحب دو فرزند شد اما خانواده اش را ترک کرد چون احساس می کرد در پس نقابی گرفتار شده که او را نابود خواهد کرد."

.

"ادبیات یکی از مفیدترین راه هاست برای دست یافتن به "چشمدیگر" تاریخ راه دیگری ست. .

.

"همه ی کا که در یک جامعه زندگی می کنیم شست و شوی مغزی شده ایم. زمانی قادر به دیدن آن هستیم که به کشوری دیگر سفر می کنیم و می توانیم با چشم های بیگانه نگاهی به کشور خود بیندازیم. در این مورد کار چندانی از دست ما برنمی آید. یکایک ما بخشی از توهمات نصف نیمه ای هستیم که هر جامعه ای برای بالا نگه داشتن اعتماد به نفس خود به کار می گیرد. بررسی این توهمات کار سختی ست."

.

"پژوهشگران شست و شوی مغزی و القا و تلفیق کشف کرده اند که آدم هایی که خندیدن بلد بودمد از همه بهتر مقاومت می کردند. مثلا ترک ها... سربازهایی که با خنده با شکنجه گران خود رو به رو می شدند گاهی نجات پیدا می کردند در حالیکه دیگران زنده نمی ماندند. متحجران به خودشان نمی  خندند. خنده بر حسب تعریف بدعت آمیز است. خنده ابزاری بسیار موثر است. و تنها انسان متمدن،آزاد ورها میتواند به خودش بخندد."

.

" مثال دوریس لسینگ که با نام جعلی کتابش را برای همه ی ناشرهایی که ادعا می کردند آثار او را می شناسند فرستاد و هیچ کس حدس نزد. " ما بیشتر از آنکه فکر می کنیم به نام مشهور وابسته ایم.  چون عملکرد ذهن جمعی اینگونه است. پیروی کردن از رهبر. ابراز یک نظر واحد همزمان." البته ادم های خلاق ههم وجود دارند. ذهن های خلاقی که هر کدام راه خودشان را می روند و گرفتار این ضرورت نمی شوند که چیزی را بگویند یا کاری را کنند که دیگران همه می گویند. ولی تعدادشان کم است. خیلی کم. سلامت و بقای همه ی نهادهای ما و نه فقط ادبیات به آن ها وابسته است."

.

 

 

نوشتن دیدگاه