از جسارت و تیزی کلام جلال در این کتاب، حیرت کردم. به نظرم به شدت سلین واره بود لحن این کتاب و بی اندازه دوستش داشتم. چقدر شجاعت داشته. یک روایت صاف از زندگی خودش و سیمین و از بچه دار نشدن و یک حسرت و حیرت وموهیت از بودن یا نبودن بچه.

چقدر خوشحالم این کتاب را خواندم. 38 دقیقه و رایگان در نرم افزار کتابخوانی طاقچه خواندمش. اما تاثیر و عمق کلام و روایت بی نظیرش، خراشش را گذاشت.

همیشه در ذهنم کلیشه ای بود اینچنین که سیمن از یک خانواده ی دکتر و تحصیل کرده و با اسم ورسم دار و همسایه ی گلستان ها در شیراز و دکترای استنفورد چطور با جلال و...؟

این کتاب و این نثر بی اندازه صاف و روشن و این تیزی سخن جلال، قضاوتم را از بین برد.

.

شروع کتاب این چنین است. بی بدیل، ساده و خیره کننده.

.

" ما بچه نداریم. من و سیمین."

.

"مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده ایم. به نگاه. گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته ای به کاری و روزی خوش است و دور برداشته ای که هنوز کله ات کار می کند و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بدجوری خالی ست و یاد گفته ی آن زن می افتی- دخترخاله ی مادرم- که می گفت: توی شهر بچه ها توی خانه های فسقلی نمی توانند بلدلند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید."

.

" پدرسوخته های ریقو عجیب می دویدند. درست مثل خودت. پس بی خود نیست که تو انقدر عجولی! انقدر تند می روی. عین این بی نهایت کوچک های خودت. و درست همانطور معلوم نیست به کجا؟"           از وضعیت اسپرم هاش می گه و چقدر ظریف و جالب و نترس. من حیرت کردم وقتی صحنه ی آزمایشگاه رو خوندم.

.

"درست مثل دستمال شب زفاف و به بوق و کرنای دهات روی بام حجله. و این ها یعنی اینکه من حتی در خصوصی ترین روابطم با زنم بنده ی همان مقرراتی هسام که قرن ها پیش از من وضع شده. و بی دخالت من. عین همان داغ باطله. و تازه اسم همه ی این ها تمدن است ومذهب و قانون و عرف و اخلاق. اینجاهاست که آدم می خواهد یک مرتبه بزند زیر همه چیز. "

.

اینجا واقعا فکرکردم سلین داره حرف می زنه. همون مدل غر زدن و به فحش کشیدن آدم و عالم 😊

" از وارث نام و نشان. از پردهنده ی آتی به اسم و رسم پدر جاکشی که تو باشی. از تقسیم کننده ی این دو تا خرت و خورت که از فضولات چهار پنج سال عمر جمع کرده ای. با کتاب ها و لباس ها.خوب دیگر چی احمق جان؟ که با چنین مال و منالی چنین در جستجوی میراث خوارانی؟"

.

  • این خواهر سیمین که خودکشی کرد و دکتر بود همان قابله ی خانوم محلاتی ست که در کلاس های اینجا می بینم و دوست دارم خیلی بیشتر با اودوست شوم چون او خواننده ی بسیاری از کتاب هاست و همه ی نویسنده گان را می شناسد."

.

"اصلا درد تو همین است که آنچه می نویسی بیخ ریشت می ماند. تو زندگی می کنی که بنویسی. آن های دیگر بی هیچ قصدی فقط زندگی می کنند. حتی بچه دار شدنشان هم به قصد نیست."

.

 

نوشتن دیدگاه