ایده ی سفر رفتن بسیار پست مدرن. سفر به مثابه ی رفتن و پرسه زنی و رفتن و رفتن...
.
" چه حرصی این روزهای آخر برای زندگی کردن داشت. می خواست پولش را تمام کند تا حرص نداشته باشد."
.
"این همه حرص می زد برای زندگی. ای کاش نمی دانست و همه چیز تمام می شد."
.
" اگر مادر به این زودی نمی مرد اینجوری نمی شد. اگر مادر نمی مرد تو نمی رفتی. من به موقع شوهر می کردم و شاید آقاجان هم حالا حالاها زنده می موند."
.
"فکر میکنم همه ی اونهایی که کتاب می نویسن آدم های تنها و بی کس و کار و بدبختی هستند."
.
در کل ایده ی داستان و پایان بندی فوق العاده اش، کتاب را بسیار خوشخوان و دلپذیر کرد برایم.
.
"هیچ کس دنبال کسرا نمی گشت. کسرا نرفته بود. کسرا سر خانه و زندگی خودش بود و می خواست هیچ وقت برنگردد. کسرا نبود یا دست کم یک کسرای دیگر بود. یکی رفته بود و یکی مانده بود."
.
"حالا که هیچ پولی نداشت بستنی خوردن کیف داشت."
.
بیشتر می توانست ایده ی یک داستان کوتاه جان دار باشد.

نوشتن دیدگاه