از دو نویسنده ی پولدار و بی پول امرزو خواندم. دو قطب مخالف. یکی از بچگی آب و غذای کافی برای خوردن نداشته و دیگری از بچه گی در خانه شان به سه زبان روسی و انگلیسی و فرانسه حرف می زدند و در میان میدها و معلم های خصوصی مختلف چیزهای گوناگونت می آموختند. من قبل تر نوشته هایی از هر دو خوانده ام و راستش او که بدبخت تر بود را بیشتر پسندیدم. هیپی درونم او را دوست دارد البته نه همه ی آثارش را اما کتاب " این کتاب را بکارید." یکی از ایده های خیلی قشنگ شعر همراه با بذرهای گیاه بوده است که خودش کتاب شعرش را در کوچه پس کوچه های سن فرانسوسکو پخش می کرده است.

به هرحال اولی ناباکوف است- یکی از نویسنده های ایران که خیلی هم مدعی ست و خودش را شوالیه می دادند و جواب سلام نیم دهد توی یکی از مجله ها نوشته بود که الکساندر همن و ناباکوف دو نویسنده ای که د ربزرگسالی زبان انگیسی آموخته اند و به این زبان آثارشان را نوشته اند. در حالیکه ناباکوف قلب از روسی، انگلیس یخواندن و نوشتن بلد بوده است.-

ناباکوف در مدرسه های اشرافی درس خوانده و در موزه ی تاریخ طبیعی نیویورک هم مسویل جمع کردن پروانه ها بوده است و کلا یکی از علایقش پروانه ها و حشرات بوده اند. به کار ترجمه و معلمی و مربی تنیس می پرداخت. در سن چهل و یک سالگی در گمنامی به امرکیا مهاجرت می کند درحالیکه در اروپا همه اور ا می شناخته اند و در دانشگاه کورنل درس می دهد.

در جاییکه گفته است" نویسنده گی و شار پروانه ها تنها دلخوشی زندگی من به حساب می آیند."

 شاهکارش لولیتا را می نویسند و بست سلر می شود و به سویس می رود و در یک هتل زندگی می کند به همراه همسر و پسرش که هر دوی ان ها نیز نویسنده هستند.

داستان جزییات یک غروب- را از او خواندم. داستان پیری و به یاد اوردن خاطرات جوانی به شیوه ی سیال ذهن

کتاب تاریکی را از ناباکوف خوانده ام که دوست نداشتم. کلا تا به حال ناباکوف نتوانسته من را به شگفتی بیاورد. شاید باید لولیتا یا شرکت در مراسم گردن زنی را از او بخوانم تا درکش کنم

 

 

نویسنده ی دیگر براتیگان بود. که او را محصول دهه ی 60 امریکا می دانند و هیپی ها. از این جهت تا مدت ها برای نوشته های ادبی اش هیچ ارزشی قابل نبودند.

او به زاپن سفر می کند و شیفته ی فرهنگ ژاپنی می شود. قبلش هم در بیست سالگی به علت پرت کردن کلوخ به پنجره ی پلیس او را به تیمارستان روانی می برند- که خودش علت این کار را گرسنگی و داشتن سرپناه اعلام می کند.- و بعد هم رو به روی پنجره ای که ویوی اقیانوس داشته با لیوانی از شراب، با گلوله کار خودش را می سازد.

یک شعر خیلی دارد در کتاب " این شعرها را بکارید" راجع به چگونگی شیفته گی به ژاپن. یکی از بهرتین شعرهاست. زبان براتیگان و یوکوفسکی شبیه هم است. بوکوسفکی یک شعر دارد که هی من را یاد براتیگان می اندازد- می خواهم شعر خوبی بنویسم. یک روز بالاخره شعر خوبی خواهم نوشت اما من بعدازظهر ها خوابم می گیرد. بگذارد بقیه که بعدازظهرها خوابشان نمی برد شعر خوب بنویسند. بگذارد بقیه برنده باشند.... اما یک روز وقتی بعدازظهرها خوابم نبرد یک شعر خوب می نویسم که ادبیات را تکان می دهد... – عالی ست این نگاه. من را یاد دعواهایی که با ح بر سر عصرها خوابیدن و نخوابیدن در سال های اول زندگی مشترک با هم داشتیم می اندازد. بوکوفسکی هم مثل حمید شیرازی ست.

 

 داستانی که از براتیگان خواندم اسمش بود اوراق فروشی کلیولند- داستانی که دوستنداشتم.

یک کتاب خیلی خوب دیگر از براتیگان " در رویای بابل" که من شیفته ی این کتابم.

 

 

جویس کارول اوتس

نویسنده ی خیلی خیلی پرکار آمریکایی. که ابتدا راجع به خشونت و مسایل روانکاوانه می نوشت و بعد راجع به زنان و کتاب های پرفروش و عامه پسند- همین چندوقت پیش جایزه ی 200هزاردلاری فرانسه را برد.-

او در یک خانواده ی کارگری در حومه ی نیویورک زندگی می کرد. کارهای او به سنت گوتیک امریکا معروف است. او 56 رمان. 8 شعر و مقاله. نقد کتاب و نمایشنامه نوشته است.

موضوع های متداول کارهای او – فقر روستاییان. تنش های طبقاتی. رویدادهای فراطبیعی. عطش قدرت. دوران کودکی. خشونت جنسی

داستان گرما را از او خواند و از کتابخانه ی شهر کتاب هایش را قرض گرفته ام. صوتی و نوشتاری تا بخوانم. داستان گرما خوب بود واقعا. یک ذهن تازه و یک داستان ساده که تمیز گفته شده بود. مرگ و قتل دوقلوها.

 

 

 هاروکی موراکامی

او هیمشه حرص من را درمی اورد. متاسفانه هرگز رابطه ی من واو با هم خوب نشد. از او نگل نروژی و سال های زیارتش را خوانده ام و داستان های کوتاه زیاد... و هیچ کدام را دوست نداشته ام. اما می گویند کافکا در کرانه بهترین اثرش است. سرچ کردم و کتابخانه ی محل داشت. قرض کردم  در لیست گذاشتم. یکی از کارهایش را هم دارم گوش می دهم

What I talk when I talk about running

که تا الان خیلی دوست داشتم. برخلاف رابطه ی خصمانه ام با او و اینکه همیشه فکر می کنم خوش شانس و مکانیکی کار می کند- هر روز ساعت 4 ساعت بیدار شدن و نوشتن تا ساعت 2 ظهر و بعد هم دویدن و بعد هم موسیقی گوش دادن- اما امروز او مرا شگفت زده کرد و با هم مهربان تر شده ایم. کتاب صوتی اش  را گوش می دادم و لباس ها را تا می کردم و لذت می بردم که او چطور به دویدن کار هر روزه اش نگاه می کند و حین دویدن به چه چیزهایی فکر می کند. داستان خیلی خوبی هم از او خواندم " کجا احتمال دارد پیدایش کنم." شاید اولین داستان کوتاهی بود از او که دوست داشتم.

 

 

. یک کتاب بامزه ی دیگر برای کشف مینا خواندم. بهترین کتاب زندگی اش به اسم درخت زیبای من

پسربچه ای که با درخت پرتقالش حرف می زد و او بهترین دوستش است. ایده هایی دارد گکه باعث می شود همه او را تنبیه کنند. کتاب برای ن بسیار شبیه به مینا بود. و راجع به این شباهت و چرایی اش هم حرف زدیم. یک بار زمان دانشجویی هم گفته وبدم کتابی می خوانکم از کریستن بوبن که در ان شخصت اول داستان بچه ای ست که قویت چشم هایش را باز می کند یک بچه گرگ را می بیند که دوست اوست. این شخصیت هم من را یاد مینا می انداخت.

زه زه نام شخصیت اصلی این کتاب است. نویسنده ی کتاب از مادری سرخ پوست و پدری پرتغالی متولد می شود و این شخصیت بسیار شبیه به اوست. در ابیتدای کتاب، ان را به خواهر برادرش تقدیم می کند که هر دو در بیست و بیست و چهار سالگی خودکشی کرده اند.

 

" پرنده ای که درونم اواز می خواند پر زد و رفت."

 

 سوال های ابتدایی زه زه که کمی شبیه – ک...شردومن من که ریحانه این اسم را نام گذاری کرده است.- مثلا زه زه برایش عجیب است که چطور همه الفبا بلدند و از کجا باید شروع کرد و... مصلا من برایم خیلی عجیب بود و گاها هست که چطور همه رانندگی بلدند یا اوایل که آمریکا امده بودم برایم عجیب وبد که چطور همه انگلیسی بلدند- خاطره ای از ناصرالدین شاه که می گفت تی بچه ها هم در فرانسه می توانند فرانسوی حرف بزنند.-

 

مامان گفت فعلا نمی توانی حکایت یوسف مصر را بفهمی. وقتی بزرگ شدی برایت تعریف می کنم.

زه زه می پرسد: فکر می کندی هفته ی آینده به اندازه ی کافی بزرگ شده باشم؟

 

 امسال امید پنهانی داشتم که مسیح در من متولد شود- یک مجموعه داستان خوانده وبدم از حافظ خیاوی که خیلی از شخصیت کودک استفاده کرده بود. کودکی که آرزو دارد پیامبر شود. خیلی دوست داشتم.- من هم از این امیدها داشتم. مثلا هیمشه فکر می کردم که حساب خدا با من کاملا از بقیه جداست وقتی بچه بودم اینطور فکر می کردم.

 

 با بچه های محل دعوا می کند و می گوید: حالا چیزی بهتان نمی گویم. بعدا که بزرگ شدم می کشمتان.

فعلا تا صفحه ی 100 خوانده ام

.

نوشتن دیدگاه