دیروز حمید در اتاق را باز کرد و گفت بیا جشن بگیریم مدیر شدم. و من روی مبل پهن شده بودم و داشتم گریه می کردم. چون سومین ریجکت را در طول یک ماه اخیر دریافت کرده بودم. برای نوشتن چقدر افتاده ام؟! زیاد. توقع م بیهوده و عبث بود پس چرا این همه امیدوارانه منتظر جواب فیلیپ راث بودم. نور توی قلبم خاموش شد. روشنایی که در دوردست ها سوسو می زد. تمام روز، بی خیال برنامه م شدم. فقط خواندم و ترجمه کردم. یکی از نان فیکشن ها ترجمه ی اولیه اش تمام شد و خواندم. چیزی را خواندم که نیاز این روزهایم بود. یک عاشقانه ی پر انتظار. نامه های کامو و ماریا.

 روی دیگر کامو که در بیگانه سرد و خشک و بی احساس می نویسد،یک عاشقانه ی جان دار و در تب و تاب است. عاشقانه ای که در کلمه ها زنده و جاوید مانمده است. عاشقانه ای برای هر روز صبح از خواب بیدار شدن. یک عاشقانه تند و تیز که کلیدواژه اش انتظار بود. در تک تک نامه های ماریا و کامو انتظار و تمنای دیدن و در کنار هم بودن است. انتظار و انتظار و انتظار. منتظر بودن که ابتدا و انتهای عشق است. که جان مایه ی عشق است.

نامه هایش کاغذی بودند و گاهی برای همدیگر چیزی در ان می گذاشتند. این جسمی بودن همه چیز در این روزگار قرنطینه و این روزگار غیرملموس چقدر خوب بود. در یکی از نامه ها کامو برای ماریا چند اویشن گذاشته است و نوشته این عطر هوایی ست که هر روز تنفس می کنم.

نامه هایشان قلبم را می لرزاند. دوست داشتم باز هم برگردم به ان جهان تند و آتشین و پر تب و تاب نوشتن نامه ها. نامه هایی به او که دور است و دوری زیبایی ست. دو.ر بودن و انتظار برای دوباره به هم پیوستن و دیدن... تمام روز در حال و هوای نامه های عاشقانه غرق شدم. رفتم حمام و لباس هایم را هم بردم و مثل زن های قدیمی با آب و صابون شسام. یک کاری که با دست انجام شود و دست و تن ادمی درگیر شود که فراموش کنم ماجرای فیلیپ راث را. که یادم برود ناتوانی را- باید یک کتاب بنویسم در تاریخچه ی شکست هایم. در حوالی شکست ها-

یکی از زیبایی های رایطه ماریاست. دختر کوچکی که بیست و دو سال سن دارد و باهوش است. کتاب های تولستوی و بالزاک می خواند و بازیگر است و اصرار ندارد که کامو زندگی خانواد گی اش را به هم بزند تا با او باشد. به همین رابطه امیدوار و شادمان است. من از او اموختم. از این رابطه. از این نامه ها. از این شیوه ی با هم بودن که چهارده سال به طول انجامیده.

عشقی که یک بار آغاز شده. دوباره فراموش شده و دو سال با هم نبوده اند و جهان ان ها را در خیابانی کنار هم قرار داده و تا مرگ کامو- چیزی که دخت بارها در نامه اش نوشته بوده که چقر می ترسیده از اینکه مرگ ان ها را از هم جدا کند- و جدا می کند. با بلیطی در جیب کامو که شاید به سوی او بوده برای تا ابد با هم بودن اما او تصادف می کند و تمام...

.

" در قلبم حرارتی ایجاد شد. تا امروز مثل یک تبعیدی، دور از جهان مانده بود."

.

رابطه شان زمانی شورع می شود که کامو سی ساله بوده- هم سن حالای منف اگر از من بپرسید سی سالگی سن عاشق شدن های دوباره است. بازیافتن خویش و عاشقی برای بار دوم- و دختر بیست و یک ساله بوده- سنی که من در کتابخانه ی دانشگاه عاشق شدم-

در بلوار سن ژرمنف چهار سال بعد از اولین دیدار و آشنایی به یکدیگر برمی خورند و دیگر از هم جدا نمی شوند- در کنارش نوشته ام در کدام بلوار دوباره به تو برمی خورم؟-

.

 باید کنار من می بودی

.

طعم با تو بودن طعمی ست بین اضطراب و خوشبختی ( من این طعم را چشیده ام. زندگی عبث و توخالی ست اگر یک بار و فقط برای یک بار در این میانه ی اضطراب شور و خوشبختی شیرین گیر نیفتاده باشید.

.

زمان، زمان ماست که عاشق شویم و عشق را انچنان نیرومند و مستدام بخواهیم تا از فراز همه چیز عبور کنی.

.

حسادت کامو جان من را شیرین می کند. حسودی های عاشقانه اش قلبم را به لرزه در می اورد- نوشته تو در میان یک عالمه ادم بودی و من کلافه شدم. فقط تو را می خواستم. راه من، خوشبخت بودن با توست. سعی می کنم تصور کنم چه کار می کنی. بهت زده از خودم می پرسم چرا اینجا نیستی.

.

 امیدم به توست که میایی.

.

ساعت کلیسا شش بار نواخت. این ساعتی ست که همیشه دوستش داشته ام و دیروز با تو دوستش داشتم.

.

اما به کدام عشق می توان همیشه مطمین بود. کافی ست یگ نفر به تو لبخند بزند و تو از او خوشت بیاد. ان وقت دست کم یک هفته در قلب من حسود عشقی باقی نمی ماند.

.

" فکر کن. خیلی به من فکر کن. همینطور تند و وحشی که من دوستت دارم من را دوست بدار."

(تمناهای کامو و تهدیدهایشف این اشتایق به دوست داشته شدن کامو...)

.

گوشه یا از نامه ی یازدهم ژانویه 1944 نوشته ام- او ماریا جاودان می شود نه به خاطر بازیگری و نه به خاطر نمایشنامه هایش. یک عشق است که او را جاودان می کند. نویسنده ای که عاشق او شده است و هرگاه نویسنده ای عاشق شما شود شما در کلمه های او جان می گیرید و نفس می کشید و تا ابد انجا ماندگار خواهید شد. این است راز کلمه و عشق وقتی در هم گره می خورند. جاودانگی و اکسیرش که ساده نیست.)

.

کامو می نویسد نامه هایت را خواندم وبا دیدن اسم هر مردی دهانم خشک می شد.

(وقتی با هم بودیم بعد از ده سال به صورت ناخودآگاه هر دویمان اسم پارتنرهایمان را گفتیم. من دلم می خواست او نشنیده باشد و او گفت به جون... و تلخی در ذهن و دهان و فضای میان مان پیچید. اسم های ساده ی کوچک که می گفتند چیز بوده است که دیگر نیست.)

.

این زندگی که هیچ چیزی را بی زحمت و بی ایثار به من نبخشیده است.

.

فقدا کامل احساس بهتر از احساسات نصفه نیمه است. اما من به احساسات کامل و زندگی های مطلق هم ایمان ندارم.

.

 چرا این نامه را به تو می نویسم؟ چه چیز درست خواهد شد؟ البته که هیچ. در واقع زندگی ات مرا از خود رانده و درو ریخته و به تمامی انکارم می کند. امروز در تیاتر فهمیدم که جایی در زندگی ات ندارم. تو مرا کاملا فراموش کرده ای. من اما نمی توانم تو را فراموش کنم. باید دوست داشتنت را با قلبی شرحه شرحه ادامه دهم در حالیکه دلم می خواست در شور و شادی و حرارت دوستت بدارم. تمامش می کنم عزیرم. این نامه بیهوده است.

.

از هر طرف که می روم شب است. با تو یا بدون تو همه چیز از دست رفته است. بدون تو دیگر رمق ندارم. انگار هوای مردن دارم.

.

واقعی ترین و غریزی ترین آرزویم این است که هیچ مردی بعد از من دیشت به تو نخورد. می دانم که ممکن نیست.

روزی از ته قلبم تمام انچه داشته ام را به تو بخشیده ام. تو قلبم را با خود خواهی داشت تا وقتی که من این جهان غریب را ترک بگویم. جهانی که دارد خسته ام می کند. تنها امیدم این است که روزی بفهمی چقدر دوستت داشته ام.

تو را به ازای تمام سال های بی تو می بوسم.

.

شب بود که تازه فهمیدم تا چه حد ندارمت. چیز وحشتناکی در وجودم گره خورد. به تو گفتم دلم می خواست کنار من زندگی کنی. می دانم که این حرف چقدر پوچ است.

.

دو سال نامه نگاری شان قطع می شود تا اینکه مادر ماریا می میرد-

تو این حق را برای من قایل نیستی که شریک لحظات شادی ات باشم. اما به نظرم هنوز حق شریک بودن در غم ها و رنج هایت را دارم. شده از راه دور. خیلی خوب می فهمم که چقدر این غم برایت بزرگ و تسکین ناپذیر است. اتفاقی که افتاده به نظرم عادلانه نیستو هولناک است. امروز بیشتر از همیشه حاضرم بهترین داشته هایم را بدهم تا بتوانم تو را با تمام غمم ببوسم.

.

شش روز است که اینجا هستم و هنوز به نبودنت عادت نکرده ام. انگار هفته هایی سرسام اور کنار تو زندگی کرده باشم.

.

آن موقع ها که من بیدار می شدم و تو هنوز خواب بودی و من مدتی طولانی نگاهت می کردم. چشم انتظار بیداری ت بودم. عشقم این خود خوشبختی بود. و این چیزی ست که باز انتظاش را می کشم- ( این نگاه کردن به چشم ها و مژه ها در روزهایی که یکی زودتر از دیگری بیدار می شود.)

.

. با توقع زیاد از زندگی آن را خبرا نکینم. زندگی ای که شاید پوچ است. نیست؟

.

زندگی زاهدانه ی من

آب

ده سیگار در روز

بیداری صبح

خواب نیمه شب

مراقبت از پدرم.

تمام کردن جنگ و صلح (چه کتابی!)

شیاطین که مرا جذب نکرد- ماریا این نامه را نوشته

.

امروز اما روز استثنایی بود. دورازده سیگار کشیدم.( مثل روزهای قرنطنیه ی ما که دیدن یک ماه و یا حمام رفتن خودش یک تغییر خوشایند و بزرگ است. حالا این روز هم دو سیگار بیشتر جان داده به زندگی و ان را از خمودگی دراورده)

.

نمی توانم به تو بگویم خداحاف. این کار جدایی می آورد و من نمی خواهم هیچ وقت این اتفاق بیفتد.

.

 اخر یکی از نامه های کامو

 این ها هم اویشن هایی ست که از کوه کنده ام. این عطر هوایی ست که من تمام روز در ان نفس می کشم-

قصه ی عشق است این

.

دوستت دارم با تمام ژرفای هستی. مصمم و مطمین منتظرت هستم. – اینگونه دور دوستت دارم-

.

تو فقط مرا در شهر دیده ای. من ادم زندگی دخمه ای نیستم. من مزارع پرت افتاده را دوست دارم. اتاق های خالی را. خلوت دورن را. کار واقعی.

.

 ماریا برایش می نویسد. وقتی با تو آشنا شدم خیلی جوان بودم. طوری که واقعا نمی توانسیتم آنچه ما بودیم را درک کنم. شاید باید رد زندگی با خودم مواجه می شدم تا با عطشی بی انتها به سوی تو برگردم.

.

چقدر کامو نامه هایش را فیلسوفانه می نوشته . در کنار التماس برای دوست داشته شدن و اینکه بیا بیا منظترت هستم اما نقطه ی روشن فکرهای قدرتمندش در همه ی نامه ها دیده می شود.

" وظیفه ی ما این است که اراده مان را بی وقفه تقویت کنیم. تا هیچ چیز فراموش نشود و چشم ها همیشه باز نگه داشته شوند به وقایع بزرگی که دیده ایم و به تیره بختی هایی که مستیقیم و غیرمستیقم شاهدش بوده یام- علیه فراموشی ست این جمله. وظیقه ی هر انسان همین است.

.

" من هرگز خودم را اینقدر سرشار از نیرو و زندگی احساس نکرده ام. لذت بزرگی ست که مرا لبریز کرده می تواند جهانی را زیرورو کند. تو بی آنکه بدانی مرا یاری می دهی.

.

معنایش این است که من با تو سرچشمه ای از زندگی را یافته ام که گمش کرده بودم.(هر کس عشق می روزد برنده است. او قلب خودش را، وسعت خیال و هستی اش را بزرگ و عمیق تر می کند. و این چیزی ست که در مدرنتیه و پست مدرن حذف شده است. داشتن احساس و عاشق بودن به مثابه لوزر بودن تلقی می شود. یک تلخی ناتمام است اینگونه انسان را ساختن-

.

" داشتم برمی گشتم که یک خرگوش دیدم. یک موجود زنده"  حسی که مینا یک بار برایمان گفت. در جزیره ی دورافتاده اش یک گربه به خانه اورده بود و غذا داده بود. حس یک موجود زنده بعد از مدت ها

.

کشیش دهکده و چمنزارهای بهتش اشتاین بک را خوانده ماریا

.

هرگز اینگونه به این اندازه وحشی دوستت نداشته ام.

.

تو درونی ترین احساس منی. با توست که به خودم می رسم.

عشق من ما به نقطه ای رسیده ایم که دیگر هیچ چیز نخواهد توانست هرگز ما را از هم دا کند. به نقطه ی رضایت و رهای متقابل

.

 دیگر زندگی کردن بلد نیستم( دقیقا وقت هایی هست که ادم زندگی کردن را فراموش می کند. من دلم تنگ شده است برای ایران. بعد از یک ماه به لوجان زنگ زدم. شمال است و با کارگرهایش خانه را درست می کند. از کرونا نجات یافته و کار می کند در خانه ی روستایی اش

.

تنت... بعضی اوقات از شدت هوس خودخوری می کنم. البته این هومس فقط از سر لذت نیست. از زمان های دور می آید با کششی مرموز به مرموزترین و عظیم ترین چیزی در وجود تو که من به ان عطشی ابدی دارم.

.

 خودت را برای خوشبختی آماده کن. این یگانه وظیفه ای ست که ما داریم.

.

 گوشه ی کتاب در یادداشت هایم نوشته ام یاکاموز است. در این لحظه دمنوش هل و گل سرخ دم کرده ام و به ماه و نورهای لرزانش روی رودخانه خیره شده ام  و در حال خواندن عاشقانه تری نامه های دنیا هستم. نوشته ام شاید دوری  و خیال و فکر کردن به عشق شیرین است تا در عشق باشی و میانه ی تلخی های زمینی. خیال است که انسان را خدا می کد. این است آنجایی که انسان راهش را از بقیه ی موجودات طبیعت جدا می کند.)

.

شب فرو می افتد. عشق من امروز که تمام شود آخرین روزی ست که هنوز می توانم در همان هوایی نفس بکشم که تو می کشی.

.

من یک کابین خشک و خالی دارم. از این اتاقک ها خوشم می آید و از این تهی بودنشان. تصورم از دزندگی همین است.

انتظار، کلیدوازه ی عشق است.

.

 

هتل به سیک آمریکایی را نپذیرفتم و اینجا یک اتاق دارم و یک سرویس حمام و بالکنی که رو به خلیج است. اما آارمشی شاهانه دارم که اینجا احتیاج ش دارم.-

ارامش شاخانه ی ساده یا که کامو از ان حرف می زند چقدر زیباست

.

انتظارت را می کشم همانطور که انتظار استراحت و وطن را می شکم.

.

از وقتی شناختمت فهمیدم می توانم دوستت بدام. خامی و جوانی من باعث جدایی مان شد.

.

" امشب دقیقا در این لحظه چه می کنی؟ ماه اینجا زا پشت کاج ها بالا امده و شب سرد و شگرف است.

.

 کاش می دانستی چقدر داشتنت خوب است.

.

 من بهترین و ساکت ترین روزهایی را که آدم می تواند رد این سیاره ی بی رحم بیابد مدیون تو هستم.

.

 هیچ کاری نکردم. جلو پنجره ی باز رو به پاریس فقط به تو فکر کردم. به ما. به عشق مان

.

( کامو وقتی بیگانه را می نویسد یکی دیگر است و وقتی این نامه های عاشقانه را می نویسد خودش است. ادم ها وقت نوشتن یکی دیگرند. کتاب ها هستند که نویسنده گانشان را شکل می دهند. همین است که بسیار سفت و سخت معتقدم نویسنده ای که دوست شماست لبه ی مرز است باید به شدت تفکیک کنید اینکه کتابش را دوست دارید و شیفته ی نوشتارش هستنید نباید توقع تان را از دوستی بالا ببرد و از طرف دیگر ممکن است سبک نوشتاری اش با سلیقه ی شما جور نباشد اما دوستی باشد که در برابرش رها هستید و بی قضاوت می توانید از خودتا حرف بزنید.

 

نوشتن دیدگاه