شب هول را یک بار حدود 6 ماه پیش شاید هم بیشتر بود که شروع کردم. پی دی اف بی رنگ و رویی ست که باید در تب لت بخوانم. چراه چیست؟ بعد تا نیمه هایش رسیده بودم که رها کردم. نه به خاطر جذاب نوبد. کتاب های کاغذی با تن و بدن های اماده ی خط کشی از راه رسیده بودند و پی دی اف ها چشم هایم را خشک کرده بودند. پس این کتاب از یاد رفت تا اینکه دوباره مصمم شد قدیمی های ایرانی را در یک نشست یک ماهه بخوانم- شب هول و سفر شب و طوبا و معنای شب و روزگار دوزخی آقای ایاز و حن نامه و...- همه را خواندم.

شب هول شروع بسیار تکان دهنده ای دارد. تا یانجا شزروع کردم به سرچ رکدن هرمز شهداد و دیدم پیش در نیویورک است و خودش در بوستون و هول و هوا برم داشته بود که با خودش یک قراری بگذارم و بروم بوستون از کتاب حرف بزنیم. در حال حاضر وکالت کمی کند و مدتی هم استاد دانشگاه بوده در بوستون و نیویورک و ... افتاده بودم عین کارآگاه های خصوصی دنبالش و چند شماره تلفن و آدرس خانه در اینترنت از او پیدا کردم. داشتن چنین خوانندگان مریضی هم نوبر است واقعا...

.

شب هول بی نظیر شورع می شود. پر است از فضای دانشگاه تهران و اسماعیل و... یک سفر درونی دارد که گذر در خاطرات است و یک سفر بیرونی که در تاکسی ست از اصفهان به سوی تهران.

در میانه های داستان دچار پرگویی و توضیخ زیاد نایین و اصفهان و ماجراهای تاریخی حوصله سر بر و گم شدن خط روایی می شویم. و من اصلا دیگر نمی فهمیدم کی به کی ست.

در پایان کمی روشن تر می شود که با دو شخصیت و کنش زمانی حال و آینده رو به رو هستیم که هر دوی این شخصیت ها در تاکسی نشسته اند و نامشان ابراهیم و اسماعیل است و از زبان ان دو ماجراهایشان را می شنویم.

لحن و نثر براهنی را رد اینجا نیز می توان دید. ان قسمت های خیلی خوب داستان را انگار براهنی دارد روایت می کند برایمان.

.

" اصفهان همچنان در ذهن باقی می ماند. شهری بزرگ. زنی باستانی در جاییف در پهنه ی دشت، در دامنه ی کوه ها و بر کناره ی زاینده رود."

.

" اکنون صبح است و راه مدرسه شکنجه ای مداوم است. من همه ی کوچه ها را می گردم. همه ی خیابان ها را طی می کنم. به دنبال ان دخترک سیاه چشمی می گردم که عصرها هنگام غروب در آستانه ی خانه می ایستاد و به من و به همه ی آفرینش نگاه می کرد."

.

" اسماعیل خطابم کنید یا چیزی شبیه به این. موبی دیک با این جمله شروع می شود."

.

یکی از اولین نمونه های درخشان پست مدرن ایرانی ست. یکی از نشانه هایش گفت وگوی درونی ست در جریان زندگی روزمره

.

" ایران موطلایی"

.

دوستی با هادی که از یک جایی به بعد عمل گرا می شود و کتاب خواندن را فعالیتی بورژوایی می شمرد.

به خانه اش رسیدم. اتاقی اجازه ای انباشته از کتاب های اغلب انگلیسی،چراغ نفتی و کاسه و لحاف و بشقاب و ماهی تابه.

همینطور که ان ها از سبک همینگوی حرف می زنند همسایه ها شروع به دعوا و کتک کاری می کنند و آقای قربانی زنش را محکم می زند.

.

" گفت الیوت نباید مذهبی می شد. هرچند مذهبی شدن وسوسه ی هر هنرمندی ست. اما الیوت که در برابر زندگی آشفته ی صنعتی طغیان کرده بود نباید مذهبی می شد."

..

" میل یه آزار تبدیل به شهوت کشتن شده بود. کشتنی که خدا هم در آن شریک بود. اینجا کذهب دیگر سلسله ی اداب و دستورهای اخلاقی نیست. مذهب شوقی جادویی می شود که افسون کشتن را به متعالی شدن از طریق ارتکاب جنایت تبدیل می کند."

.

" خدا با جانور درون جسم در هم می آمیزد و کشتن و جذبه ای الهی پیدا می کند."

.

انگار مسیله ی همیم امروز باشد در حالیکه کتاب 35 سال پیش نوشته شده است

" ادبیات ما به صورت رمز درامده است و آسان نیست که کسی بدون دانستن زبان رمز حرف های شاعران و نویسنده گان را بفهمد. و خوب طبیعی ست. شاعران و نویسندگاه ما رد موقعیت های دشواری گیر کرده اند. از یک طرف بای با مشکلات چاپ دست و پنجه نرم کنند و از طرف دیگر فکر می کنند کارشان باید نوآوری های هنر و ادبیات کشورهای دیگر همطراز باشد" زندگی روزمره ی مردم هم انقدر دشوار است که فرصت یادگیری این زبان هنرمندانه را ندارند.

.

در صفحه ی 66 نوشته ام- پرداخت روانکاوانه ی شخصیت ها

.

ماجرای ابراهیم شبیه به ماجرای اسماعیل و مونس در طوبا و معنای شب می شود کمی

.

" ای اصفهانف ای شهر من ای بانوی خاطرات وقتی که عصر می شود تو شکنجه آور می شوی. ناگهان چهارباغ از عابر خالی می شود. ناگهان پیاده رو کنار رودخانه را سکوت فرا می گیرد و باد در شاخه های درختان پیجان اعماق روح مرا می کاود. رودخانه رمز اساطیری توست. رودخانه روح توست که سرگردان و جاری و به خاک و خون آلوده است. رودخانه رازی را و تاریخی را بازگو می کند که زبان آدمیان جزئت گفتن ش را ندارد.

.

در حاشیه ی صفحه ی 135 کتاب نوشته ام که اولین بار خواندنش تا نیمه می خواستم 5 ستاره بدهم اما بعدتر که کارهای احمدمجمود و براهنی را خواندم باعث شد ستاره ها بیفتند. اینچنیند این دو بزرگ پیامبران ادبیات

.

" معاشرت مدام جنبه ی رازآلود و مبهم وجود هر یک را برای دیگری نابود می کند. هر دو در چشم یکدیگر نابود و نامریی می شوند. "

.

" دهانی را لبی را چشمانی را در کاسه ی سر من نهاد و گریخت. به گمانم هرکس در ذهن خود قالب های اساطیری دارد. قالب هایی که ذهن از وجود انها بی خبر است. ناگهان به تصادف زنی یا مردی را در قالب اساطیری خویش می یابیم. حضور حفته اش در ذهن ما بیدار می شو.د. و از ان لحظه به بعد حس می کنیم او را سالهاست که می شناسیم. سالهاست او را دوست می داریم. و سالهاست او همدم ذهنی ماست.

.

 ماجراهای سکسی ایرانه خانوم و بند کردن به زن آیستن نثر تند و تیز براهنی در روزگار دوزخی را به یاد می اورد.

.

پایان

" راننده پیچ رادیو را باز می کند. اسماعیل برمی گردد و به ابراهیم نگاه می کند. نشسته بر پتو. پلکها بسته. دست ها حایل تن. تن فرورفته میان بالشها. ناگهان صدای زنی از رادیو به گوش می رسد. صدایی قدیمی. صدای رادیو. صدای تار.

 بازگشت به صحنه ی اول که صدای موسیقی می آید.ز

نوشتن دیدگاه