کتاب "فقط روزهایی که می نویسم را در فرودگاه خواندم. از تهران تا استانبول و جا ماندن از پرواز و رسیدن به فرودگاه تازه تاسیس استانبول که بی نظیر بود و فوق العاده و بسیار بزرگ. مبله و جای خواب داشت. همانجا در اتاق های مخصوص نشستم و بخش بیشترش را خواندم. بقیه را هم در پرواز نیویورک خواندم. کنار خانوم مراکشی ای که کنار نشسته بود و یک بچه ی کوچک نوزاد داشت. بوی شیر می داد شدید. بوی شیر حالم را بد می کرد. خانوم مراکشی مسلمان بود. نیمه حجابی داشت. بچه را خیلی راحت شیر می داد در حالیکه بعل دستی ام یک آقای سفید آمریکایی بود. به هر حال کتاب را در چنین شرایطی میان آسمان و زمین خواندم.

فقط روزهایی که می نویسم. فقط روزهایی که پرواز می کنم.

.

" جستار، جست و جوگری ست. از این منظر، جستار، کنشی ست که خواننده را با تکاپوی نویسنده در درک و تحیلیل رخدادهای واقعی و مفاهیم مختلف، همراه می کند."

.

"آرتور کریستال را یکی از خدایان جستار روایی می نامند."

کریستال هیچ وقت رمان نویس نشده اما نقد و ریویو روی کتاب های مختلف می نوشته. گزاره ی ناهنجاری که خلاف رویات غالب است اما حداقل یک بار از ذهن همه گذشته بر می دارد و تصمیم می گیرد آن را در چند هزار کلمه به نرمی و شیوایی تمام" اثبات" کند. اسنادش؟ انبوه کتاب هایی که خوانده و البته روایت های شخصی اش. ابزارش؟ چشمی که بارها و بارها دور سوژه می چرخد و آن را از زاویه ها و فاصله های مختلف ، در امتداد تاریخ و جغرافیا نگاه میکند و "ان قلت" ها و واکنش های احتمالی خواننده را حدس می زند و جواب می دهد."

جستار روایی، همین معنا دادن به تجربه ها و ایده ها و فکرهای پراکنده هستند با نشاندن شان روی نخ روایت.

.

.

سخن گوهای تنبل- فصل یک

.

اینطور نبود که خودم را جای مالرو، بایرون و رمبو و پوشکین ببینم ولی سرمشق شان باعث می شد احساس کنم پیروی از الگوی عادی و آدم وار زندگی، خیانت به رویاهای سوزان آن هاست.

ولی از آن طرف، چیز دیگری هم نمی خواستم بشوم. این سوال آزاردهنده ی دوران کودکی- وقتی بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی؟ همهیشه مرا در بهت و حیرت فرو می برد.

رمان نوشتن، انگیزه و تعهد " ترولوپ"وار می خواهد.

.

" آدم ها بدون کار پژمرده می شوند. از ان طرف بعضی از آدم های هستند که از اسا پژمرده و افسرده اند. بچه های کوچک را در نظر بگیرید. همه شان مثل کارتون ها در زمین بازی ورجه وورجه نمی کنند. یکی دوتایی هم هستند که برای خودشان می نشینند و در بحر ده تا انگشت شان فرو می روند."

.

" با آنکه تنبلی در ساده ترین تعریفش، بی رغبتی به کار است اما چیزی نیست که بشود به یک فرمول ساده تقلیلش داد."

.

"رابرت برتون پرتلاش نوشت" من از اندوه می نویسم که مشغول باشم و از اندوه بر حذر باشم."

.

"نخستین مقاله نویس ما مونتنی هم اعتراف کرده که دارای مقادیر معتنابهی از تنبلی بوده."

.

"چخوف می گوید چون به ایستایی ابدی محکوم بودم در زندگی هیچ نکردم. ساعت ها از پشت پنجره به آسمان و پرندگان و خیابان ها خیره شدم. هرچه از پست برایم آمد خواندم و خوابیدم. گاهی از خانه بیرون رفتم و تا نیمه شب در خیابان پرسه زدم.

.

"تنبلی مثل کک و مک و کوررنگی صرفا هست. وقتی دنیا جوان تر بود عقلا اعتقاد داشتند که خوب و بدن بودن، فعال و منفعل بودن اختیاری نیست.".

.

ساموئل بکت می گوید: نه چیزی هست که بگویی. نه چیزی که با آن بگویی، نه چیزی که از آن بگویی. نه توانی برای گفتن و نه میلی به گفتن اما باید گفت."

به عنوان عضو قدرتمندی از رده ی لمیدگان می توانم بگویم که بار این باید، چندان هم سنگین نیست. با این حال من خودم آن را دارم. لحظاتی که می خواهم درخشش رو به زوال پوستم را دریابم."

.

فصل دوم- لذت های گناه آلود

.

درباره ی کتاب هایی که دوست دارید اما خجالت می کشید که دیگری در دست تان ان ها را ببنید.

.

" از دید او داستان ادبی به خودش اجازه می دهد که روی لذت های حاشیه ای مکث کند حتی اگر این کار، ریسک گم کردن راه را با خودش داشته باشد."

.

"نویسنده ای که می تواند با قتل و خشونت و هراس و در یک کلام با عناصر تراژیک زندگی دست و پنجه نرم کند در مقایسه با نویسنده ای که تلاش هایش هرگز  او را از قدم زدن های خوش خوشان زندگی روزمره فراتر نمی برد، هنرمند بزرگتری ست."

.

" شاید نویسنده ها هیچ کدام شان دنبال کشف راز طبیعت نبوده اند. فقط دلشان می خواست یک صدای آشنا و صمیمی، داستانی را قبلا نشینده اند برایشان تعریف کنند."

.

فصل 3- وقتی نویسنده حرف می زند.

.

" یک سری کارت ها را زیر و رو می کند. یادداشت هایش را. حرف هایش را از رو می خواند. به سه زبان مسلط است اما برای حرف زدن درباره ی کتابی که نوشته به پاسخ های آماده احتیاج دارد. – ناباکوف- را می گوید. توی ذوقم می خورد؟ اولش بله. ولی بعدش فکر می کنم نویسنده ها مجبور نیستند آدم های خوش صحبتی باشند. تیزهوشی جز وظابف شان نیست البته به جز زمان هایی که می نویسند."

.

"نویسنده ناگریز از نوشتن است. خوش یا ناخوش. خردمندانه یا ابلهانه اما فکرنمی کنم ناگزیر باشد بهتر از بقیه حرف بزند. همانطور که لازم نیست بهتر از بقیه برقصد یا اسب سواری و شمشیر بازی کند. مطالعه، تحقیق و سکوت و تفکر، مقدمات خوبی برای پرگویی نیسیتند."

.

" شرمنده ام که نمیتوانم انقدر خوب حرف بزنم در جمع.  چیزی که این روزها هم معنی مصاحبه با رسانه است. این روزها نویسنده فقط نمی نویسند بلکه اگر ناشرش جفت وجور کند باید آماده باشد روی آنتن تلوِیزیون و... اماده شود. و خوب من صدایم آنقدر خوب نیست و..."

.

" چیزی که بیشتر شرکت کنندگان در این جلسات مصاحبه ی رادیویی متوجهش نمی شوند ان است که نویسنده ها هیچ دلیلی برای حرف زدن درباره ی کارشان ندارند. ما همان موقعی که متن را نوشته ایم حرف هایمان را زده ایم. کار، انجام شده است."

.

"دیوید فاستر والاس که در حوالی درس دادن و سینما و تنیس و نوشتن پروسه می زنند. مثل آیدا دقیقا.

.

" معذب بودن، بهایی ست که از بابت کرم کتاب بودن باید پرداخت.  نوشتن برای انتشار چیز غریبی ست. چون تکه ای از تو که یک بچه مثبت کتابخوان است و تکه ای دیگر، ضایع ترین هنرپیشه ی تاریخ. یک تکه می خواهد توی کتابخانه بماند و تکه ی دیگر از ته دل دوست دارد مشهور و محبوب باشد."

.

"جان آپدایک فقید چنین نویسنده ای بود. که گاهی کلمات شفاهی اش شیوایی فرح بخش کلمات مکتوبش را داشت."

.

" به نظر پروست، کتاب محصول خرد دیگری ست متفاوت با خودی که در عادت ها، ضعف ها و زندگی اجتماعی مان نمود پیدا می کند.". " در واقع موقع نوشتن آدم باهوش تری هستم."

.

" مردم درباره ی فکر کردن حرف می زنند. من به جز وقت هایی که می نشینم سر نوشتن، فکر نمی کنم." علتش هم این نیست که نوشتن به مرتب شدن فکرهایم کمک می کند یا احساساتم را درباره ی چیزی برملا می کند. علتش این است که نوشتن واقعا فکر می آفریند یا حداقل ظرفی برای پیدایش آن فراهم می آورد. و به همین دلیل است که اگر موقع نوشتن باهوش تر به نظر می آییم علتش این است که عامدانه در مسیر وضوح و دقت قدم می گذاریم."

.

" نوشتن یعنی خود را نویسنده در نظر گرفتن چیزی دارد که ناگزیر بر نحوه ی بیان مان تاثیر می گذارد و بر نحوه ی فکر کردن مان."

.

" ممکن است مبنای تجربی و علمی نداشته باشد اما اگر همانطور که دانشمندان می گویند استفاده از قلم به جای تایپ کامیپوتری بخش های متفاوتی از مغز را فعال می کند چرا نباید تفاوت معناداری بین فعالیت مغز در نوشتن و حرف زدن وجود داشته باشد؟"

.

" وقتی ساز متفاوتی می نوازیم ذهن هم جور متفاوتی فکر می کند. در مورد نوشتن هم شاید ماجرا این است که وقتی می نویسیم جریان فکر، تغییر می کند و باعث آزاد شدن جملاتی می شود که در کرانه های آگاهی، پنهان بوده اند. انگار ریتمی در نوشتن است که نت های ناشینده را به چنگ می آورد."

.

زندگی و نویسندگی – فصل 4

  • از سامورایی می خواندم که نویسندگی یک سبک زندگی ست نه لزوما کتابی منتشر کردن یا نکردن.

.

" بنابراین با سطرهایی که روی کاغذ می آید از بودن و هستن خود باخبر می شوید. برای این ادم ها هر اتفاقی فقط به دلیلی رخ می دهد که روی کاغذ بیاید." و اعتقاد راسخ برای این ها این است که تجربه فقط با نوشته شدن به انجام می رسد.- یاد سنگی بر گوری می افتم وحرفی که یکی از دوستان جلال به او زده بود که تو زندگی می کنی که بنویسی ملت فقط زندگی می کنند. هیچ کارشان از روی فکر نیست حتی بچه دار شدن شان."

.

" هنر مانند خون آشامی زندگی هنرمند را می مکد."

.

" کسی که همیشه دارد فکر می کند تجربه را چطور می شود به هنر تبدیل کرد ممکن است نتواند تجربه را به معنای واقعی و با تمام وجود درک کند.انگار که آگاه بودن از زندگی وقتی از حد بگذرد زندگی را مختل می کند. هنری جیمز که عقیده داشت نویسنده باید کسی باشد که چیزی از دستش در نرود این را هم می دانست کخ این حرفه نمی گذارد صاحبش در تجربه غرق شود. و این بلاتکلیفی... " قوه ی ادراک انسان مجبور است یکی ار انتخاب کند . کمال زندگی یا کمال اثر."

.

" احتمالا این نوستالژی برای دنیایی که یا از دست رفته یا هیچوقت در اختیار نبوده ، پس زمینه ی همه ی آثار ادبی جدی ست چون خود عمل آفریتش بر حدی از حس فقدان یا ناکامی آفریننده در جهان دلالت می کند."

.

" همه ی فلسفه در کنه ش " خشم نهانی ست علیه پیش شرط های زندگی." اگر بخواهیم تعدیلش کنیم وجود یک راز است. مهمیزی برای ان ها که محکوم به کشف و استنتاج اند. قلقلکی که به قلم فرسایی می انجامد."

 

.

" مرگ تعقیب مان می کند و همزمان ما را می آفریند و پندار و رفتارمان را شکل می دهد."

.

" فلسفه بافی می کنیم چون هیچ وقت نمیتوانیم مطمئن باشیم که دانش مترادف با حقیقت است؟"

.

" لوی خودش را کشت نه به خاطر اینکه هنرمند یا استاد رنج بود چون لحظه ای فرا رسید که هنر دیگر نمی توانست نجات ش دهد. ان لحظه بود که لوی تصمیم گرفت به جای چیزی بودن هیچ باشد."

.

" نیازِ تبدیل زندگی احساسی شان به هنر است و دریافتن اینکه اختیار و انتخاب انندکی در ماجرا دارند. کسی تقاضای شاعر یا رمان نویس بودن نمی کند. آدم می نویسد چون نمی تواند جلوی خودش را بگیرد چون واقعا چاره و اختیاری ندارد."

.

" زندگی کردن و نوشتن درباره ی زندگی، وجوه متقابل بودن اند. کسی که می نویسد و کسی که زندگی می کند مکمل یکدیگرند. هر کدام دیگری را تغذیه می کنند."

.

" جان کیتس در نامه هایش آگاهی کسی را که برای شناختن خود تقلا می کند به تفضیل و مهارت توصیف کرده است."

.

" این شاید بیشترین دریافت ما از زندگی نویسندگی ست. زندگی ای با هدف تحصیل هویت هم به عنوان هنرمند و هم به عنوان فرد."

.

والت ویتمن وعده داده هرکسی کتابی را لمس می کند انگار انسانی را لمس کرده باشد.

این ها ارواحی اند که امیدواریم همچنان بر ما ظهور کنند."

.

فص 5- دیگر کتاب نمیخوانم.

.

" ادبیات دیگربرایم اهمیت چندانی ندارد. مطمئنا زندگی ادبی از آن هم کم اهمیت تر است."

.

به یک عبارت هویت پیشین مان، کسی که سابقا بودیم حالا دیگر وجود ندارد. من سابقا یک ادم ادبی بودم.

.

" اینطور بود که ما نمی دانسیتم مرز میان ما و کتاب ها کجاست. کتاب ها، آب وهوای ما بودند. پوشش و پوشاک ما بودند. ما فقط کتاب ها را نمی خواندیم. ما به آن ها تبدیل می شدیم. ما کتاب ها را به درون مان می بردیم و ان ها را به سرگذشت خودمان بدل می کردیم. کتاب ها متعادل مان می کردند. آرام مان می کردند. به ما وزن می دادند."

.

" کمتر کسی درباه ی ارتباط بین سن و تجربه ی خواندن صحبت کرده است. اسمش را بگذارید بیولوژی ذائقه چون ممکن است رابطه ای بین تعادل های هورمونی و حوصله ی لازم برای خواندن رمان وشعر جدیف وجود داشته باشد."

.

" زمانی که کتاب ها به خصوص رمان ها واقعا توانستند شیوه ی نگاه و احساس من نسبت به دنیا را تغییر بدهند اما این ظرفیت و امکان- امکان به شوق امدن و شکل گرفتن با کتاب ها- حداقل درمورد من موقتی از آب درآمد."

اما بی علاقگی به تولستوی و جورج البوت را کجاب دلم بگذارم؟

حقیقت تلخ این است که نمی توانم به هیچ نویسنده ای ، جدی فکر کنم. به جایش به همه ی ان چیزهایی فکر می کنم که هر آدم غیرادبی میان سالی فکر می کند. خانواده و سلامتی و پول و دارایی و گذر عمر و ...

.

قبول. من اما می گویم زمانی می رسد که آدم از رمان ها بزرگ تر می شوند و آن ها را پشت سر می گذارند. لااقل از آن جهت که کلمات، دیگر ژرفاهای تازه ای را درباره ی یک تجربه ی زیسته، بر ادم عیان نمی کنند."

.

"آناکارنینای امروز، خودش را جلوی قطار نمی اندازد بلکه به طرف نزدیک ترین کلوپ مرکز شهر راه می افتد."

.

" همه ی ما به نوعی برای سرک کشیدن در زندگی بقیه چیز می خوانیم. خواه مثل آبلوموف تمام روز را در رختخواب دراز کشیده باشد یا مثل مادام بواری جور دیگری ماجرا را برگزار کند.

علتش جوهره و حجم گفتمان عمومی ماست که متاع احساسات را – که زمانی شخصی و پرقدرت و ارزشمند بود- همه جایی و بی قدر و بی بها کرده است.

.

من از خواندن کتاب های جدید بیزارم.

می خواهم بگویم شاعران و رمان نویسان در اعماق وجودشان می دانند که دیگر کارشان اهمیت و طنین سابق را ندارد و مسلما مسئولیت آثار معمولی و میان مایه ای را که این روزها به عنوان هنر ادبی پذیرفته می شود تا حدی به عهده ی همین دانستن است. خلاصه اینکه نویسنده ها دیگر رشک برانگیز نیستند. آن ها می دانند که توان رقابت با زمانه را ندارند اما چون نویسنده اند می دانند که نمی توانند عقب نشینی کنند یا انصراف بدهند. خواننده ها اما می توانند.

.

 

نوشتن دیدگاه