مفید در برابر باد شمالی برای من یک آینه بود در زمانی که به آن محتاج بودم. ادبیات گاهی اینچنین من را حیرت زده می کند. گاهی خود را در مقابل خود قرار می دهد و این خاصیت بی بدیل ادبیات است. قصه ها روح دارند. و هعمین باعث می شود آن ها را گاها از آدم ها بیشتر دوست داشته باشم.

مفید در برابر باد شمالی را که شروع کردم یکشنبه بود. گند و ابری و بارانی. وسط هایش از آیکیا زنگ زدند و گفتند کتابخانه تان رسیده. کتابخانه ی بیست دلاری را 60 تاخریدیم. یعنی دو برابر پول خودش، پول آوردنش شد.

ح با ذوق و شوق رفت نصبش کند. من هم می خواستم کمکش کنم اما کتاب نمی گذاشت. کتاب را که شروع کردم گفتم از این تییجری های لوس که فرم اس ام اس بازی اش کم مد نیست و... اما کم کمبه زیرلایه های روانی شخصیت ها رفت. رفت به انتهای روان و پیچیدگی های آدمی- جایی که این روزها من در آن زیست می کنم. جایی برای بی تابی و بی قراری. مفری برای جدا شدن از زندگی هر روزه- همین شد که در برپایی کتابخانه هیچ کمکی نکردم. ح را اما زیر نظر داشتم که با شوق بسیار کتاب هایش را می چید. بعضی ها را باز می کرد. بو می کرد. بعضی ها را به دور از چشم من می بوسید. دیدم چندتا از قطورها را گذاشته زیر تخت. گفتم اینارو هم بذار خوب.

گفت نه از آن ها انتقام گرفته و پایه ی تخت را که شل بود به این شیوه محکم کرده.

-بله آن ها کتاب های نامردی بودند که ح از ان ها به شیوه ی خودش انتقام گرفته بود. ح واقعا روانی ست.-

اما کتاب همینطور می خواندم و تند تند اماده می شدم که به میهمانی بروکلین برسم. در راه هم خواندم.در اتوبوس. در مترو. حتی وقتی رسیدم توی مترو کنار یک خانوم چینی که دو بچه داشت و منتظر قطار بود نشستم وباز هم خواندم.- یکی از بچه ها توی کالاسکه بود. رویش را کامل با کاپشن پوشانده بود. پاها و کفش هایش فقط معلوم بود. وضعیت گرم خوشایندی داشت.- همینطور می خواندم تا رسیدم به میهمانی. بعد از میهمانی هم در راه بازگشت وقتی توی اتوبوس بودم خواندم. سرپا ایستاده بودم. جایم را به یک آقای پیر ترکیه ای دادم و خودم ایستادم. در ایستگاه های آخر که می خواستم پیاده شوم کنار یک آقای دیگر که او هم داشت کتاب می خواند نشستم. او به انگلیسی میخواند. کتاب من ترجمه ی فارسی زبان آلمانی بود. وضعیت جالبی بود.دوست داشتم یکی از ما دو نفر و کتاب های باز و در حال خواندن مان عکس بگیرد. دقیقا پیاده که شدم کتاب تمام شد. یک روز کامل، سرخوشی و مستی ذره به ذره. نامه نگاری و...

 دقیقا در برهه ای که نیازش داشتم این کتاب ظاهر شد. شاید همه ی معجزه اش به این بخش باشد. به این همزمانی.

.

"خوب شما مردی هستید که یک زن برایش فقط در ابتدا و در انتها جالب است.وقتی می خواهد او را به دست بیاورد و کمی قبل از آنکه آخرین بار او را از دست بدهد."

.

"شما با وجود شوهر و خوشبختی دنبال یک ماجراجویی هستید."

.

"من دنبال یک جزیره ی کوچک هستم که در آن به تنهایی به سر ببرم."

.

"بعد از اولین ملاقات مان دیگر برای همیشه افسانه از بین رفته است. تصویر مایوس کننده ی دیگریکه از پشت خیال خارج شده است و در مقابل چشم قرار گرفته."

.

"میا می گوید من به طور غریبی، به شکل کتبی عاشق شما شده ام. در حالیکه من شوهرم را هم دوست دارم. او هرگز مرا مایوس نکرده. مردی ست با مطالعه و آرام ومیتن. ما همدیگر را کاملا می شناسم. دیگر رازی وجود ندارد."

.

این از بین رفتن رازها...

.

نوشتن دیدگاه