رادیوCBS Montreal Canada- ناداستان "شهر من کو"

منتخب مخاطبان و رتبه ی اول

بخشی از نانفیکشن "شهر من کو" - این بخش کامل نمی باشد

 

شهر من کو؟

  

 آدم اهل کجاست؟ شهری که در آن به دنیا آمده است؟ شهری که در آن بزرگ شده یا شهری که در آن زندگی می کند؟ چطور می شود به آن لحظه ای رسید که در ذهن مان" اهل بودن" از شهری به شهری دیگر جا به جا می شود؟

اهل کجایی؟ ور آر یو فرام؟

برای من، مهاجرت به آمریکا با یک سوال همیشگی همراه بوده است. بعد از سلام و احوال پرسی، به سرعت این سوال پرسیده می شود. " اهل کجا هستید؟ ور آر یوفرام؟"  این سوال همه چیز را آسان می کند. مثل یک کاتالیزورِ موثر عمل کرده و پرسشگر را به وضعیت آسوده ای می رساند. او می تواند ذهنش را نسبت به شما مرتب کند زیرا با خودش به این نتیجه می رسد که شما متعلق به کدام گروه نژادی هستید، به چه چیزی فکر می کنید؟ نماینده ی کدام جریان فکری هستید و...  تقریبا اهمیتی ندارد اینکه تحصیلات شما چیست؟ حقیقتا به چه چیزی فکر می کنید؟ چه تجربه هایی در زندگی دارید و دوست دارید در جهان چه کنید؟

همه ی اینها هرگز نمی توانند بر اسلوب های نژادی تان فائق آیند یا از آن ها عبور کند. تقریبا هیچ کدام از این ها اهمیتی ندارند. زیرا شما در شهرتان، در ریشه هایتان، در "ورآریو فرام" تان گیر افتاده اید.

" اهل ایران. تهران"

به عبارتی شهرها خواسته و ناخواسته شما را معنا می بخشند. چون آن ها زنده اند. نفس می کشند و گاهی به جای شما حرف می زنند. در جایی خواندم که نویسنده، جنگ را در شهرش چنین توصیف کرده بود. " جنگ که شروع شده بود مردم هنوز فکر می کردند یک جوری پیش از آنکه دندانِ جنگ به تن شهر برسد، جنگ متوقف خواهد شد."

به " تن شهر" یک بار دیگر نگاه کنید. به فرو رفتن دندان جنگ در تن شهر یک بار دیگر بیاندیشید. شهر، تن دارد. شهر تنش زخمی می شود. تنش می لرزد. تنش مضطرب می شود. تنش اندوهگین می شود. تنش بی جان می شود. تنش جان می گیرد و دوباره به پا می خیزد.

ما هر روز در تن شهر راه می رویم. "در فضایی که شهرها در اختیارمان می گذارند زندگی می کنیم. فضایی که ما را از خود بیرون می آورد. فضایی که در آن فرسایش زندگی مان، تاریخ و لحظه لحظه ی زیستن مان روی می دهد." 2

شهرها با در اختیار گذاشتن فضایی نامتناهی ، هر روز هزاران هزار غریبه را جلوی چشمانمان قرار می دهند، امری عادی و روزمره. رد شدن از کنار هم، اتفاقی که امروز به یاری زندگی شهری برای ما بسیار بی اهمیت و تکراری ست تا قرون وسطا اصلا وجود نداشته است. بدین شکل که تا قرون وسطا مواجهه با غریبه ها، فقط در ساحت جنگ یا در سفرهای بسیار طولانی رخ می داده است.

من برای یافتن شهرم، شهری که هم مشتاق و هم هراسان از یافتنش بودم باید در دل شهر راه می رفتم. باید به لایه های زیرین شهر دسترسی پیدا می کردم. باید در اعماق تن شهر می پریدم و شیرجه می زدم. مهمترین و ساده ترین راه برای رسیدن به همه ی اینها راه رفتن در خیابان بود. گذر از کنار غریبه ها،  قدم زدن درخیابان و  گوش دادن به صداهای گوناگون، تماشای رنگ ها و نورها، شنیدن زبان های مختلف و دیدن جنگ تن به تن انسان و ماشین و.... همه و همه فقط در خیابان جمع شده بودند.

خیابان در همه ی شهرها، محل برخورد ایده ها و تشکیل سنتزهاست. محل به هم رسیدن تزها و آنتی تزها. خیابان به مثابه رحمی که نطفه ی خام و بی شکل قصه ها را در خود می پروراند و منتظر است. در انتظاری همیشگی با آغوشی نه چندان گرم و گیرا.

در خیابان به شهرم فکر می کنم. به شهرهایم. به رد شدن و گذر کردن شهرها از خودم. به اینکه شهرها چگونه وارد ما می شوند و در ما خانه می کنند. به شهرهایی فکر می کنم که در آن ها زندگی کرده ام و شهر من نیستند و شهرهایی که در آن ها زندگی نکرده ام و شهر من هستند. اینکه یک شهر چنان در ما آشیانه می کند که گاهی بی هیچ دلیل مشخصی دلمان برایش می تپد و شهری دیگر با همه ی اغواگری هایش در وضعیتی باقی می ماند که می توانیم به راحتی رهایش کنیم.

 

  • نوستالژیا- یوتوپیا

" نوستالژی به گفته ی هوفر نوعی بیماری ست که خودش را با نشانه ای خاص بروز می دهد: درد(آلرژیا) برای خانه(نوستوس)"  نوستالژی هم خوشایند است و هم دردناک. مثل زخم روی زانو که آنقدر می کنیم تا خون می آید. دندان لقی که آنقدر با نوک زبان باهاش بازی می کنیم تا بیفتد."3

" ولی نوستالژی همیشه نوستالژی گذشته نیست. بعضی چیزها از قبل نوستالژی ایجاد می کنند. فضاهایی که به محض یافتن شان می دانیم از دست خواهند رفت. جاهایی که می دانیم در آن ها خوشحال تر از هر زمانی در آینده خواهیم بود. در این مواقع روح به دور خودش می چرخد، انگار بخواهد تماشای زمان حالِ خودش از آینده را بازنمایی کند. شبیه چشمی که در جایی در آینده به خودش نگاه می کند، حال دوردستش را می بیند و مشتاقش است."3

اینچنین نوستالژی ای، این نوع از چرخیدن روح به دور خودش در دو شهر ایران برایم اتفاق افتاده است. جاهایی که به محض وارد شدن در آن ها مطمئن بودم که تجربه ای یگانه و تکرارناپذیر خواهند بود. دو شهر لاهیجان و شیراز.

شهرهایی که در آن ها زندگی نکرده ام اما شهرهای من هستند. شهرهایی که مدت اقامتم در آن ها کمتر از یک هفته بوده است و به سادگی، اعتباری و نسبی بودن زمان را به من آموخته اند. بعد از زیستن کوتاه در هر دوی این شهرها آن ها خودشان را در هزارتوی ذهنم جاری کردند تا آنجا که حتی به شیوه ی زندگی کردن از بام تا شام، در این دو شهر بسیار فکر کرده ام.

مثلا در شیراز به خودم قول داده ام هر روز حوالی ظهر که شهر در آستانه ی قیلوله ی روزانه به سر می برد به مسجد وکیل بروم. در خلوت و سکوت مسجد، بی هیچ صدایی زیر سایه ی یکی از ستون ها بنشینم و کتاب بخوانم. برای خودم برنامه ریزی کرده ام که هفته ای دو بار با زیراندازی کوچک به باغ ارم بروم. روی چمن ها دراز بکشم و هیچ کاری نکنم. هیچ کاری نکردن را یاد بگیرم، به درستی و با دقت. در شیراز که قدم می زدم محل زندگی ام را هم انتخاب کردم. خیابانی بود پر از سروهای بلند، آنقدر بلند که فکر می کردی حتما حافظ این سروها را خطاب شعرهایش قرار داده است. سروهایی با این اعتبار...  بعدها یک بار قیمت حدودی خانه ها در آن خیابان و آن محله را چک کردم که با خانه های منهتن نیویورک کاملا برابری می کرد. در زندگیِ لاهیجانم به خودم قول داده ام که هفته ای یکبار به مقبره ی شیخ زاهد بروم و بعد هم به مزار بیژن نجدی سر بزنم. به هرحال برنامه ی هفتگی و روزانه ی این دو شهر هر روز دقیق تر و جزئی تر می شود در ذهنم.

نکته ای که وجود دارد این است که در هر دوی این شهرها یک خلا وجود دارد. "یک غیاب، جایی که تخیل می تواند تسخیرش کند و جنون های خیالی مان در آن ساکن شود. شهرها به این زمین های خالی نیاز دارند. به این شکاف های ساکتی که ذهن می تواند آزادانه در آن ها پرسه بزند."4 هر دوی این شهرها این فضای خالی را در اختیار من قرار می دهند، فضایی برای پرسه زدن و پر کردن خلا با جزئیات زندگی روزانه. این فضا و این اختیار را مقایسه کنید با شهرهای بزرگی مثل تهران. روی هر صندلی، قبل از شما چند نفر نشسته اند و شما به سختی می تواند جایی برای لحظه ای نشستن پیدا کنید.

یک غیاب پررنگ دیگر هم در هر دوی این شهرها حضور دارد. غیابی که از انسان و سرنوشت ابدی ازلی اش نشات می گیرد. غیابی که حتی در اولین قصه ی مکتوب بشر نیز به آن اشاره می شود. گیل گمش، هزار دره و صحرا را طی می کند تا از اوتناپیشتم، راز حیات ابدی و زندگی بدون مرگ را بپرسد اما اوتناپیشتم به او می گوید بیشتر از این نگرد. چاره ای نیست و نمی توانی عاقبت خودت را تغییر بدهی. سرنوشت انسانی را جای تغییر نیست. مرگ را هیچ گریزی نیست.

 در این شهرها هنوز مرگ جاری ست. مرگ را هنوز به دورترین نقطه ی شهر تبعید نکرده اند. مرگ را هنوز در جایی دور و ناپیدا محو نکرده اند. در تهران و سایر شهرهای بزرگ دنیا مرگ دیده نمی شود. مرگ به یکباره است، حادثه ایست غیرمترقبه. شهرها جای مرگ نیستند. شهرها فقط زندگی می خواهند، وحشی و پرسرعت.

در لاهیجان و شیراز هنوز زندگی و مرگ به شیوه ای جاندار در هم تنیده اند. شیراز شهر مقبره هاست. شهر با مرده هایش که زنده ترین مرده گانند، جان می گیرد. با حافظ، با سعدی، با خواجوی کرمانی، با کوروش. گویی مرده ها شهر را زنده نگاه داشته اند و شاید همین در هم آمیختگی مرگ و زندگی، به کندی و آهستگی شهر کمک می کند. آن سرعت روان پریشانه و عبث شهرهای بزرگ را می گیرد و اجازه می دهد در کنار خاموشی مردگان، لحظه ای، دمی را به کندی و آرامی گذراندن. جغرافیای شهر شیراز، حدود و ثغورش با مقبره هایش تعیین می شود. مرده هایی که زنده های جاری و سیال شهر هستند.

لاهیجان در برابر شیراز بسیار بسیار کوچک تر است اما این درهم تنیدگی را در خودش دارد. مرگ، امری هولناک نیست. چسبیده به زندگی ست. مقبره ی شیخ زاهد بر فراز شهر و قبرستان کوچک در کنارش که مزار نویسنده بیژن نجدی در آن قرار دارد.

 دلیل دیگری که برای من تعیین کننده است در انتخاب این دو شهر، نزدیک بودن قصه هاست. در این دو شهر به دلیل حضور مرگ و مقبره ها در بطن شهر که منشا نوعی فقدان و غیاب می باشند، سکوتی در سطح شهر پراکنده است که شنیدن قصه ها را بسیار راحت تر می کند. قصه ها در دسترس اند، در چند قدمی، مثل این است که در حوالیِ قصه ها قدم می زنی. در برابر شهرهای بزرگ که باید از میان صداهای گوناگون ماشین و موتور و آمبولانس و همهمه ی مردم، با صبر و حوصله قصه های شنیدنی را با قلاب بیرون کشید و غربال کرد، دریافت داستان های شنیدنی بسیار ساده تر است.

دلیل دیگر مربوط می شود به تجربه ای بسیار شخصی که شاید هیچ عنصر معقول و منطقی را نمی توان در آن دخیل دانست و آن، اینکه من از باران و تمام جنبه های رمانتیک و عاشقانه ی مربوط به آن متنفرم. اما در هر دوی این شهرها وقتی بر مزار حافظ و بیژن نجدی بودم باران بارید.  بوی خاک بلند شد و انگار بوی خاکِ مزار باران خورده فرق دارد با بوی خاک باران خورده در حالت معمولش. در این میان در وضعیت آونگ گونه ای بودم که بی هیچ دلتنگی و حسرت و افسوسی، حس یگانه شدنِ تن خاکی با خاک آغشته به تن را داشتم. به نوعی باران، نقش و نگار زندگی و مرگِ همیشه به هم پیوندخورده را زلال و شیشه ای کرده بود.

" نوستالژی بچه ای با چشم های لوچ است: با یک چشم به جلو نگاه می کند و با چشم دیگر به عقب. چشم راست تشویق می کند به جلو و چشم چپ ترغیبش می کند به عقب. برای همین هم تا ابد سرجای خودش ساکن می ماند و تنها قدم هایی که می تواند بردارد قدم های روح است به دور خودش."5

 من فکر می کنم نهایت قدم های ر

وح به دور خودش را اگر دنبال کنیم به آرمان شهر می رسیم. به یوتوپیا. آرمان شهر، جایی ست برای دور بودن. جایی برای نرسیدن. یک بار، با چند تن از دوستانم که هر کدام از گوشه ای از دنیا آمده بودند دور هم نشسته بودیم و از شهرها و کشورهای مورد علاقه مان حرف می زدیم.

فندی که اهل نیس فرانسه بود رو به زینای آلمانی کرد و گفت: من شش ماه برلین زندگی کردم. به نظرم بهترین شهر برای زندگی ست. تمیزترین شهری که تا به حال دیدم. زینا دستی به گردن سفید و کک مک دارش کشید و گفت: به نظر من که از برلین بهتر، زوریخه. از نظر بیمه ی درمانی هم خیلی عالیه.

یوریکو موهای صافش را مرتب کرد و رو به فندی گفت: من تا به حال نیس فرانسه نبودم اما باید خیلی شهر خوبی باشد. هم طبیعت و هم غذاهاش. از نظر شلوغی هم مثل پاریس نیست که کثیف باشد.

نوبت مارلین رسید که در نیویورک به دنیا آمده بود و احتمالا هیچ شهر دیگری برای آرمان شهر در ذهنش نبود اما با حرارت از توکیو گفت. از اینکه همه ی کارهایش را برای یک مهاجرت چندساله به این شهر انجام داده است. یک جزیره‌‌ی آرام و دوست داشتنی با آدم‌های مهربان و فروتن. "من نیمی از دنیارو گشتم و مطمئنم بهتر از ژاپن وجود ندارد." مارلین آنقدر از ژاپن تعریف کرد که نزدیک بود به یوریکو چپ چپ نگاه کنیم که چرا شهر زیبایشان را به این نیویورک پر از موش و زباله ترجیح داده است؟

وقتی نوبت من شد، فکر کردم بگویم یونان. یونان را تا به حال ندیده‌ بودم اما فکر می کردم باید جای خوبی باشد برای مدینه‌‌ی  فاضله بودن. می‌گویم یونان و می‌روم دنبال سقراط در کوچه پس کوچه‌های آتن تا برایم از اتوپیا تعریف کند. سفره‌‌ی دلش را باز می‌کند و غرغرکنان می‌گوید: «به افلاطون گفته بودم که درددل‌هایم را ننویس. حرف‌های من را ننویس پسرجان. گوشش بدهکار نبود. جوان بود و سرش باد جوانی داشت. نوشت و در آکادمیا هم همان‌‌‌‌ها را تکرار کرد. جوانکی هم سر کلاس‌هایش می‌نشست. هر روز می‌آمد. شلوار خاکستری می‌پوشید و تیشرتی یقه هفت. هیچ‌وقت موهایش را شانه نمی‌زد اما هندسه خوب می‌دانست. من ندیده بودمش. افلاطون برایم گفت. اسمش ارسطو بود. همان جوانک رفت و همه جا را پر کرد از مدینه‌‌ی فاضله. بعد هم آن سر دنیا، فارابی تار را زمین گذاشت و حرف‌هایش را ترجمه کرد. شیخ‌الرئیس هم بی قرار شده بود که کو؟ کجاست؟ این مدینه‌‌ی فاضله را کجا بجوییم؟»

سقراط روی پله‌‌ی خاکی بازار می‌نشیند. آهی می‌کشد و پره‌های بینی بزرگش تکان می‌خورد: «می‌دانی، من فقط آرزو کردم. آرزویم بود مدینه‌‌ی فاضله اما از آن آرزوها نبود که باید روزی، جایی درموقعیتی مناسب به آن‌‌‌‌ها جامه‌‌ی عمل پوشاند و شاد شد. فقط آرزو بود. چیزی که بودنش لذت بخش بود. راستش، اصلا دوست ندارم حتی برآورده شود. اگر برآورده شود چه آرزویی شیرین‌تر و دلنشین‌تر از آن دارم که جای خالیِ بزرگش را میان آرزوها پر کند؟»

وقتی به سقراط و آرمان شهرش به این شیوه فکر می کنم احساسم نسبت به دو شهر شیراز و لاهیجان روشن تر می شود. شهرهای آرمانی ام که همراه با نوستالژی در من ادامه پیدا می کنند و هر روز بیشتر و بیشتر به شهر درونی من تبدیل می شوند.

" جامعه شناسان مدام این نکته را یادآوری می کنند که شهر، انسان را به روابط خالی شده از گرما می کشاند. همین دیدگاه نقطه ی عزیمتی ست برای فرورفتن در نوستالژی یک اجتماع ارگانیک که در نقطه ای نامعلوم از گذشته قرار دارد." 6 برای من این نقطه ی نامعلوم در گذشته نیست بلکه در آینده است. دو شهر پویا که هر روز بخشی، گوشه ای، ذره ای از آن ها در خیالاتم جان می گیرند و برای آینده ای دور و نامعلوم آماده می شوند.

 

  • مجمع دیوانگان_ اتحادیه ی ابلهان
  • تهران_ نیویورک

نوشتن دیدگاه