.در خبرگزاری ایسنا و دویچه وله آلمان، اسامی برگزیدگان و برندگان این جایزه اعلام شد

 

برگزیدگان مرحله ی نیمه نهایی- داستان های مرحله ی پایانی

خبرگزاری ایرنا- هجدهمین جشنواره ی ادبی صادق هدایت

 

یخشی از داستان"زندگی جای دیگری ست."

 

مادرم گردن مرغ را با تبر می زند. خون گرم، فواره وار بیرون می جهد. می پاشد به همه ی سر و صورت مادرم. همه جا قرمز شده است. مادرم لحظه ای از سر تا پا می لرزد و از آن لحظه به بعد، دیگر آن آدم سابق نمی شود. توی خواب هم می دانم که مادرم سال هاست ما را ترک کرده است. سال هاست در یک جای دور و نزدیک گم شده است.

بیدار می شوم. نور آفتاب از لابه لای برج های بلند و شیشه ای به طبقه ی چهل و پنج ساختمان ما و پنجره ی اتاق کوچک من رسیده است. به پارکت چوبی پر شده از آفتاب صبح نگاهی می اندازم و یادم می آید امروز از آن روزهاست که وقتی برای چک کردن اپلیکیشن های موبایلم و بالا و پایین کردن سایت ها ندارم. بلند می شوم و بدون شستن دست و صورت، موکت کوچکم را پهن می کنم رو به روی آینه ی قدی. سعی می کنم درست تنظیمش کنم و قبل از پوشیدن کفش های پوینتم، حرکات نرمش پا و تاپ دادن دست ها را انجام بدهم. شانه را به پایین می اندازم و کمر را راست می کنم. یک دو سه... بیست و پنج... سی و پنج... به ساق پا و کشیدگی رانم در آینه دقت می کنم. نگاهم به انگشت های پا می رسد. می لرزند. همه ی انگشت های پا می لرزند و کف پاهایم دچار رعشه می شوند.

چند نفس عمیق می کشم. شکمم را داخل می دهم و دوباره شروع می کنم. پاشنه ی پا را به اندازه ی چهار سانتی متر بلند می کنم. یک دستم را روی آینه می گذارم تا تعادلم را بهتر حفظ کنم. دوباره انگشت های پا شروع به لرزیدن می کنند. می دانم که از تاثیرات این خواب لعنتی ست که گاه و بی گاه به سراغم می آید. از لرزش تن اوست در خواب که به پاهای من منتقل می شود.

روی موکت دراز می کشم. پاهایم را یکی در میان بالا می آورم. می دانم که بی فایده است. بلند می شوم و کفش پوینت و کتاب "فارسی بخوانیم" را در کوله ام می گذارم. سوزن را برمی دارم و شروع می کنم به ترکاندن آبسه های کوچک و بزرگ انگشت های پا که بابا  سر می رسد و در اتاق را می زند.

  • بیا املت درست کردم. شیر و سیریال هم داریم. امروز بی خیال این رژیم غذایی شو. یک لیوان آب گوجه فرنگی و فرنی گندم سوخته و دو قاشق غذاخوری میوه های خشک و.... امروز از خونه کار می کنم. ظهر می ریم با هم رستوران ایرانی که نزدیکی های بروکلین بیریج تازه باز شده، کباب کوبیده می خوریم و سالاد شیرازی.
  • بابا امروز خیلی کار دارم. هم کلاس دارم. هم باید تمرین کنم. تازه مشق های فارسیم هم مونده. کمکم کن دیگه. خواهش می کنم.
  • گفتم که سرمشقت رو عوض کن، من پایه ام.
  • نمیشه. سرمشق همونه. دوست دارم خودم بخونم و از روش بنویسم.
  • این همه کتاب شعر فارسی. به جای از روی حافظ و سعدی و رومی نوشتن ببین چه چیز بی معنی ای انتخاب کردی برای نوشتن به فارسی.
  • دوست دارم خودم همه رو بدونم و بفهمم.
  • یه دقیقه انگولک نکن اون انگشت های پاتو. بگو چی می خوای بدونی. همه چیزو هزار بار برات تعریف کردم که. هیچی یکی بود لنگه ی خودت. سر به هوا و گیج و بی قرار. یه زمانی شیمی خونده بود. همون ایران که بود. بدبختی اینجا بود هر کاری می کردیم می خواست بگه اثرات شیماییش در بدن فلانه و... بهش می گفتم دوستت دارم می گفت وقتی عاشق می شیم دقیقا همون قسمت مغز فعال می شه که موقع اعتیاد به مخدر. ترشح دوپامین دقیقا همون چیزیه که هم عاشق و هم معتاد بیشتر و بیشتر می خوان. به خاطر همین هم شکست عشقی مثل ترک اعتیاد می مونه. یه همچین مریضی بود. یه دوره ای هم گیر داده بود و می خواست نویسنده بشه. یه مدتی هم نوشت بعد دید هیچی از توش درنمیاد ول کرد. آخرش یه دوسالی آمار خوند و از همون طریق هم تو یه شرکت بیمه تونست کار پیدا کنه که کاش پیدا نمی کرد. اینارو ولش کن. خداکنه تو با این بازی هات، آخر عاقبتت شبیه اون نشه.
  • عاقبت یعنی چی؟
  • یعنی ته ماجرا، یعنی آخرش که هم خودش غیب شد هم اون رفیق آوازه خونش. تو نذاری گم و گور شی بری بورکینافاسو لا به لای مزرعه های پنبه و...
  • نه من می خوام برم ایران. می دونی که...

بابا با خنده و تمسخر زیر لب چند کلمه ی نامفهوم گفت که معنی شان را نمی دانستم. انگار گفت رابعه ی رامشگر. بعد هم در اتاق را بست و از پشت در صدایش می آمد که دور می شد و اصرار داشت صبحانه بخورم به جای مسخره بازی باله و لجن بازی آبسه ترکاندن در اول صبح.

از وقتی چشم باز کرده بودم من بودم و بابا و دوست دخترهایی که هر کدام بیشتر از شش ماه دوام نمی آوردند. هیچ وقت هم آنقدرها حرف مامان نبود تا همین شش ماه پیش که به خاطر کار بابا از ساحل غربی به سمت ساحل شرقی آمریکا کوچ کرده بودیم.

بابا می گوید از تاثیرات خاک است که در این شش ماه این همه از او پرس و جو می کنم. چون من در این شهر آمریکا متولد شده ام. مادرم من را در این شهر به دنیا آورده بود و بعد از یک ماه گذاشته بود و رفته بود. بابا می گوید همین باعث شده فکر و خیال اضافی کنی و وقت و بی وقت یاد مادرت بیفتی. همین خاک آشنا که تو را یاد مادرت می اندازد حتی اگر واقعا هیچ چیز به یاد نیاوری.

اما من فکر می کنم دلیل این همه حضور مامان در خواب و بیداری ام پیدا کردن صفحه ی اینستاگرام اش است. در عکس ها به همراه دوستش پیراهن های شاد و گل دار می پوشد. سرمه های تیره داخل چشم هایش می کشد. موهایش را می بافد و از وسط فرق باز می کند. لوکیشن عکس ها یک روز کاناداست. یک روز نیوزلند. یک روز بورکینافاسو و کنیا و...

 

نوشتن دیدگاه