جشنواره ی مادرم زمین- جایزه ی اول بخش محیط زیست- داستان هجدهم مهر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  یخشی از داستان   هیجدهم مهرماه

بابا که پشت تلفن می گوید نفس های آخر است، شبانه، گران ترین بلیط را می خرم و راه می افتم. دروغ چرا؟ موقع گشتن و پیدا کردن بلیط، به این چهار سال فرصت مطالعاتی و آینده ی کاری و وضعیت شغلی ام که با این سفر، روی هوا خواهد ماند هم فکر می کنم. حتی لحظه ای، استخراج هرچه بیشتر سنگ های اپال هم از ذهنم می گذرد اما هیچ کدام، به اندازه ی مامان و چشم هایی که به گفته ی بابا بیش از اندازه بزرگ شده اند، مهم نیستند.

چمدان را که می بندم به لباس هایم که بیشتر از همه تیشرت و پیراهن های خنک و نخی هستند، نگاهی می اندازم. وضعیت چمدان تابستانی ام، من را یاد عقیق اصل می اندازد که طبیعتی متضاد با فصل دارد.زمستان ها گرم وتابستان ها خنک اند. نگاهم را از چمدان برمی دارم و کشمیر گرمم را می پوشم. کاپشنم را در دست می گیرم تا از میان همه ی این فصل های در هم تنیده ی زمستان و تابستان، خودم را به پاییز و بهارم برسانم.  بهارم دارد می میرد و من باید هرچه سریع تر از میان این زمستان سفید خودم را به او برسانم.

بابا چطور با این همه خزان زدگی و بی حوصلگی اش، این دو سال را تاب آورده و هیچ چیزی به من نگفته؟ فقط دیشب بود که مثل آتش فشان،کلمه های قاطی شده با اشک، از دهانش فواره زد. گفت مادرت عین یک بچه شده است.گفت از گم شدن و پیدا شدن وسط میدان نقش جهان شروع شد. گفت شب ها قبل از اینکه کار به قفل کردن در و پنجره های خانه برسد باید کنار زاینده رود پیدایش می کرده اند. اما کم کم حتی همه ی این هارا هم فراموش کرده. بعد از مدتی، حتی گم شدن و پیدا شدن در مکان های مانوس را هم از یاد برده.

 گفت تا همین چندوقت پیش، مثل یک بچه ی معصوم از صبح تا شب به پنجره ی حیاط خیره می شده و گاهی که سرحال بوده شعری می خوانده و می رقصیده. گاهی هم از تخت بالا می رفته و خودش را به بالاترین افق پنجره می رسانده که بتواند آن طرف دیوار را ببیند. بابا می گفت همین چند ماه پیش بود که توانسته بود پشت پنجره و آن سوی دیوار، چیزی را ببیند که به وجدش آورده بود. مثل بچه ها از تخت پایین آمد و شروع کرد به رقصیدن و بعد هم همه ی انگشترها و گوشواره های عقیق و رنگ به رنگش را از سرخ و سیاه و زرد، از عقیقِ سلیمان تا شجره را روی هم، توی گردن و دستش انداخته بود و هی دور اتاق و خانه با خوشحالی، چرخیده بود.

تمام مسیرِ گذر از نیمکره ی زمین را در تاریکیِ اقیانوس ها به حرف های بابا فکر می کردم. سعی می کردم با جزئیاتی که بابا از مامان برایم تعریف کرده بود، مامان را دوباره توی ذهنم بسازم. یعنی همه ی اینها در این چهار سال که نبودم رخ داده بود؟ کاش بیشتر تصویری حرف می زدیم. چرا در این دو سال آخر، هیچ وقت از بابا نخواسته بودم مامان را بیاورد کنار خودش پای لپ تاپ بنشاند؟ به شنیدن صدایش و خنده هایش که از دور می آمد راضی شده بودم. خیالم جمع می شد وقتی که بابا می گفت اینترنت، به خاطر گرد و غبار در هوا، قطع و وصل می شود و به همین دلیل، بیشتر از این نمی توانند تصویری حرف بزنند. ساده دلانه باورم شده بود که همه اش تاثیر طوفان و گردریزه هاست.

کاش حداقل برایشان سوغاتی ای، هدیه ای، چیزی از سرزمین کانگوروها می آوردم. مثلا آن گران ترین سنگ جهان را که همین چندوقت پیش در جنوب استرالیا پیدایش کردند. کاش می شد مادر میتوانست آن سنگ را ببنید. اسمش را گذاشته اند رنگین کمان خالص و یک میلیون دلار هم رویش قمیت گذاشتند. یک سنگ عقیق بود با هزار لایه ی رنگی داخلش. از آن عقیق های هزارداستان. از آن هایی که از دل زمین همراه با گل و لای و فسیل دایناسورهای مدفون در طول میلیون ها سال بیرون می آیند و پس و پشت شان، هزار افسانه دارند.

مامان اگر آن سنگ را می دید زنده می شد. دوباره جان می گرفت. مثل آن قدیم ها که شور و شوقش، هردوی من و بابا را به وجد می آورد. همین شعفش بود که بابا را سال ها پایبندِ حجره ی عقیق تراشی کرد و من را تا اینجا کشاند. تا این طرف کره ی زمین. تا کعبه ی موعود مهندس های معدن و سنگ شناس ها و پرتولوژیست ها. من را رساند به شهر زیرزمینی ای که آن اوایل، مامان با شنیدن ماجراهایش سر ذوق می آمد. زنگ می زدیم به یکدیگر و ساعت ها در سکوتِ شهرهایمان به قصه های شهر "کوپر بدی"1 گوش می دادیم. می گفتم اینجا طبیعی ست که هیچ صدایی نباشد. شهر را زیرِ زمین در تونل های بزرگ ساخته اند. از کلیسا و مدرسه و هتل و رستوران تا خانه های عادی و لاکچری، همه اش زیرِ زمین ساخته شده اند. اما اصفهان چی؟ آنجا چرا این همه ساکت و بی سر و صداست؟

همیشه موقع این سوال، دوربین موبایلش را به سمت زاینده رود که از دوردستِ پشت پنجره پیدا بود، می گرفت و می گفت: تقصیر اینه. هی می میره. هی زنده می شه. روزهایی که آب نداره، شهر و همه ی  آدم ها و همه ی صداها با هم خفه می شن. همه ی شهر، باهاش می میره و زنده می شه.

آن موقع هر دویمان خندیده بودیم و من برای اینکه بحث را عوض کنم به دروغ گفته بودم که امروز در تحقیقاتم به یک عقیق یمانی برخورده ام. گفته بودم حتی یک عقیق چشم بلبلی هم در دیواره های تونل دیده ام. می دانست حرف بیخودی می زنم. خودش همه ی اصل و نسب عقیق ها و محل پیدایششان را حفظ بود. خندیده بود و گفته بود: ولی می دونی که هیچی عقیق شجره نمی شه.

شجره، برایش نخل بود. جنوب بود. برایش شهر کودکی اش، خوزستان بود. زلف های آشفته و تنه ی ریش ریش نخل را در عقیق شجره پیدا می کرد و دلش آرام می شد.

توی همین فکرها هستم که مهماندار هواپیما، نوشیدنی می آورد و من، از بین آبمیوه  و نوشابه و انواع نوشیدنی ها، آب ساده را انتخاب می کنم. صدای پایین رفتن آب را از گلویم که می شنوم، یاد حرف های آن شبِ بابا می افتم که می گفت کسی نمی داند بیماری اش چیست که همیشه تشنه است. همیشه آب می خواهد و سیراب نمی شود.  از صبح تا شب می گوید آب. دکترها هم درست و حسابی نمی توانند بیماری اش را تشخیص بدهند. یکی گفته به خاطر پیری ست و کهنسالی. دیگری گفته آلزایمر است. دکتر دیگر گفته طبیعی ست و دوریِ پسرش برایش استرس و هذیان به وجود آورده. یک دکتر طب سنتی هم اسم بیماری اش را استسقاء گفته. از دکتر طب سنتی که می گوید یاد حرف های مامان می افتم که چقدر به خواص معجزه آسای عقیق، ایمان داشت. می گفت عقیق، تشنگی را کاهش می دهد و تب را پایین می آورد. بیماری های معده را کم می کند و...

من که در آن زمان به شکل دانشگاهی و اکادمیک، زمین شناسی و آشنایی با کانی های سنگ ها را دنبال می کردم به این همه خاصیت و معجزاتی که عقیق باید به تنهایی به دوش بکشد لبخند می زدم اما مامان باور داشت. می خواستم همین ها را به بابا پیشنهاد بدهم که خودش گفت دیگر حتی عقیق هم فایده ای ندارد. گفت تا همین چند ماه پیش، تنها دلخوشی اش این بود که از خواب بیدار می شد و سنگ های عقیق و گردنبندها و گوشواره ها را دانه دانه جمع می کرد و توی ظرف ها و تشت های پر از آب و نمک می گذاشت. همه را یکی یکی بلند می کرد و می برد توی حیاط، زیر آفتاب می گذاشت. بعد هم هر پنج دقیقه یک بار می رفت توی حیاط و ظرف ها را از زیر آفتاب می آورد توی خانه. می گفت "عقیق ها دارند می میرند. نمی بینی چطوری سبز لجنیِ کمرنگ شدند؟" اما تازگی ها یادش میرود ظرف ها و سنگ ها را از توی حیاط بیارود داخل خانه. من هم که یادش میاورم غصه می خورد و با دیدن ظرف های توی حیاط و سنگ های داخلش که ساعت هاست زیر آفتاب مانده اند شروع می کند به گریه کردن.

هفده ساعت را برای گذر از زمستان و رسیدن به تابستان طی کرده ام تا به این تلفیق بی بهار و پر از پاییزِ خانه برسم. مامان که چشمش به من می افتد لبخند می زند. همانطور که روی تخت دراز کشیده و با خس خس، نفس می کشد، بی حرف و بی صدا به دیوار اشاره می کند. دیوارِ اتاق مادر را نگاه می کنم که مثل همیشه، پر شده از قلم های عقیق تراشی، سنگ های ریز و درشت و گردن بندهای لاجوردیِ میخ شده به دیوار.

مامان، با اشاره ی انگشت همانطور بی صدا به دیوار اشاره می کند. نمی فهمم چه می گوید. می خواهم از بابا کمک بگیرم که حال خوش چای دارچین خوردن همراه با پولکی اش را که می بینم منصرف می شوم. دوباره به مامان نگاه می کنم و تلاش می کنم تا حرفش را بفهمم. از سرانگشت لرزانش به صورتش می رسم. همانطور که بابا گفته بود چشم هایش خشک شده اند و بیش از انداره بزرگ.

می پرسم: مامان آب می خواهی؟

مثل یک بچه ی بدون کلمه، لبخند می زند. شاید اگر اشک چشمش خشک نمی شد گریه می کرد اما دندان های سالمش را نشانم می دهد. از نو می خندند و با تلاش بیشتر به دیوار اشاره می کند.

با دقت به مسیر انگشتش نگاه می کنم. به یکی از عقیق های شجره می رسم. عقیقِ کبودی که رگه های قهوه ای اش به شکل درخت است. مامان همیشه معتقد بود به خاطر رعد و برق است که این طرح های بی نظم روی سنگ ایجاد می شوند.

با دقت به عزیزترین عقیقش خیره می شوم. همان سنگی ست که در دوران دانشجویی ام وقتی فهمید، مرکز زمین شناسی دانشگاه تهران برای سنگ ها و جواهرات، شناسنامه ی اصالت سنگ تهیه می کند، تا تهران همراهم آمد.

دستم را روی اولین سنگ با اصل و نسب و سجل دارش می گذارم و می گویم: این را می گویی؟

سرش را با لبخند، به نشانه ی تائید تکان می دهد. سنگ را برمی دارم و کنار تختش می نشینم. موهای مرطوب اش را از پیشانی عرق کرده اش کنار می زنم و با خنده می گویم: ای بابا باز هم که این سنگ. از صدتا خواهر برادر کوچک تر و شیر به شیر، بیشتر به این حسودیم می شود.

نگاهش می کنم و مطمئن نیستم که معنی حرف هایم را می فهمد یا نه. اصلا نمی دانم من را می شناسد یا نه؟

دهانش را تا نیمه به سختی باز می کند. می خواهد چیزی بگوید. نمی تواند. از دهانش بوی بد بلند می شود. از بی آبی ست. سنگ را به طرفم می گیرد. عقیق شجره ی عزیرتر از جانش را به من می دهد. پس هنوز من را می شناسد. هنوز سنگ ها را به یاد دارد. هنوز می داند که چقدر میان من و او، حرف از عقیق بود و سنگ و جهان زیرزمینی. لحظه ای می ترسم که نکند شوق آن جهان را داشته باشد؟ رفتن از روی زمین به زیر زمین. بلند می شوم و از اتاق خارج می شوم.

  

نوشتن دیدگاه