این روزها فیلم می بینم و اسم این دوره را باید بگذارم دوره ی بازگشت به روزهای بیست و پنج سالگی و شب های بیدار ماندن در اتاق آبی. وقتی میم و ر می خوابیدند و من بالای سرشان با نورضعیف لپ تاپ، فیلم تماشا می کردم و عاشق ترنس مالیک می شدم و فکر می کردم چقدر خوب است که بتوانم یک بار به بوستون سفر کنم و او را ببینم.

الان فکر می کنم خوب ببینمش که چه بشود؟ من ادم های زیادی را در این شهر دیده ام. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده. دیدن، امر جذابی ست اما معنایی آنچنان پشت آن نمی توان پیدا کرد. نگاه کردن است که می تواند شما را وارد جهان دیگری کند. تماشا کردن، پنجره ای ست به عالم صغیر یک ادم دیگر که شاید خیلی هم کبیر باشد و بی انتها... نگاه کردن و تماشا کردن، همین خواندن فکرهای اوست. همین دیدن فیلم ها. همین دقت در چگونگی فریم کردن جهان از نظرگاه او.

 من اسکورسیزی را دیده ام در فاصله ی یک آسانسور. یا کاپولا را در یک جشن باشکوه دیده ام. پیر و فروتن بود و خم می شد برای آدم های خیلی زیادی که برایش دست می زدند. در یک سالن قرمز و بزرگ و نورانی او را دیده بودم بعد از سه ساعت فیلمی که شاد بود و موزیکال و رقص داشت. اولین فیلمی بود که یک کارگردان سفید برای سیاه ها ساخته بود. یک نگاه انسانی و شجاعانه در زمانه ی خودش.

یا آن پسری را که ان سال جایزه ی اسکار بهترین بازیگر مرد را برد و تولدش با ح در یک روز بود و همین باعث حسادت و به فکر فرو رفتن ح شد- او را هم دیده ام. همان که در تئوری آو اوری سینگ، بازی می کرد. او را در پله های لینکن سنتر دیده ام. و دیدن های دیگر در این شهر که همه ارواح اند و زندگان شان، مرده گان و مرده گانش، پرنفس و سرحال...

اما دیدن، مهم نیست. این را فهمیده ام که دیدن اگر با ظرافت نباشد و حواسمان نباشد و اشتباهش بگیریم با تماشا کردن و فکر کنیم این تماشا کردن است که دارد عمیق می شود، به همه چیز گند می زند. من این اشتباه را بارها تکرار کرده ام و شاید اصلا هم متوجه نشده ام که در دیدن است که در حال غرق شدن هستم.

 

 

از فیلم ها می خواستم بنویسم. کاری که از انجام دادن آن می ترسم و شاید به همین دلیل است که برای فرار از این هراس، اینجا از چیزهای بی ربط می نویسم و هی چند دقیقه یکبار می روم سراغ گروه سرخوشا و گروه های واتس اپ و گروه روشنی و من و آبی و گیاه... می روم.

چون دیگر آن آدمی که برای روزنامه ها و سایت دانشگاه هنر نقد سینمایی می نوشت و سردبیر مجله ی فیلموسوفی بود نیستم. چون دیگر ایده های پیوند فلسفه و فیلم را ندارم. چون انقدر شیفته و واله ی هانکه نیستم.

چون فیلم را فراموش کرده بودم در این سال ها و شده بودند حضوری اندک آفتابی و گرم در هوای مه آلود و زمستانی نیویورک که سوار اتوبوس می شدیم و خودمان را به سینماهای تجاری ای ام سی یا سینماهای قدیمی و  هنری نیویوک میرساندم تا جشنوراه ی فیلم های کوتاه را ببینیم یا فیلم های روز و..

مدت ها بود تنهایی ام را سریال ها و کتاب ها و خواندن و خواندن و نوشتن و نوشتن پر کرده بودند. کتاب ها فرق داشتند با فیلم ها. من را هم وارد بازی می کردند- مثل قسمت آخر بلک میرور که دیشب، دیدیم و هی انتخاب می کردیم. اینتراکشن مووی، ایده ی نو و جذاب اما انقدرها هم ما به عنوان مخاطب داخل بازی سریال نبودیم. بیشتر یک شوخی دوستانه بود. یک تعاریف که شما هم بفرمایید از خودتان پذیرایی کنید. بین دو گزینه که شخصیت اول چه فیلمی بیبند و چه انتخاب کند و چه اهنگی گوش بدهد انتخاب می کردیم و جلو می رفتیم. این نهایت دخالت ما در فیلم و سریال ها بود- اما کتاب ها و داستان، فرقشان این است که می خوانی و بعد شخصیت خودت را می سازی، حتی می توانی داستان خودت را از لا به لای آن داستان بیرون بکشی. می توانی شهر خودت را بسازی، می توانی خودت را بسازی. کتاب ها تماشا کردند. فیلم ها هم می توانند تماشا کردن باشند اما مسیرشان دشوارتر است. کتاب ها به خاطر آهستگی و در اختیار داشتن زمان ذهنی و بدنی و زمان خواندن این فرصت را بیشتر فراهم می کنندو. ادبیات گرداب شد.

فیلم ها را فقط جهت یاداوری می نویسم.

 

  • Room

فیلمی که دوست داشتم و توصیه می کنم. مینیمال با دو شخصیت اصلی. یک مادر و دختر محبوس در یک اتاق  .

تخیل، وسیله ای بود که مادر تا پنج سالگی بچه اش را با آن زنده نگه داشته بود. اما کم کم دنیای واقعی را به او معرفی می کند تا با هم از زندانشان آزاد شوند. بچه در برابر دینای واقعی می استد. مقاومت می کند و دوست دارد به تخلیش برگردد. مثل همه ی ما که خیلی وقت "زندان هایی که برای خودمان ساخته ایم." را ترجیه می دهمی. این عنوان کتابی ست نان فیکشن نوشته ی دوریس لسینگ- یک چیز خیلی جالب راجع به نویسنده ی این کتاب، اینکه در کرمانشاه ایران به دنیا آمده است و چند سال کودکی اش را در آنجا بوده. برنده ی نوبل است و اصالتا بیریتش

 

.

  • Talluha

سه زن و دغدغه های هریک در سنین مختلف. زن هایی که در خودشان و رویاها و شخصیت شان گیر کرده اند. زنی که بچه دارد دنیال عشق است و بچه اش را نمی خواهد تا دختری که هیچهایکر است و رویای رفتن به هند را دارد، بچه را از او می دزد. مادر، دوباره یادش می آید بچه را می خواهد- شبیه ایده ی فایت کلاب که زندگی را می گیرند و وقتی دوباره به آن ها جان و نفس تازه می دهند آدم های یادشان می افتد زندگی چه موهبتی ست.- فقدان و غیاب، که یاداور جنبه های ناپیدای ادمی ست.

زن دیگری ست که نویسنده ست و استاد داشنگاه نیویورک، عادت کرده به شیوه ی زیست سکوت و تنهایی. او من را یاد شخصیت یکی از داستان های بهرام صادقی می اندازد. شخصیتی که شیفته ی تنهایی اش بود و با حضور دیگری رنج می دید و نمی توانست دیگری را تحمل کند اما کم کم از خودش و از تنهایی اش رهایی پیدا می کند و سرخوش می شود در برابر زندگیف نوعی آری به پیش امده ها. وقتی مهمان می رود او دوباره تنها می شود. این بار معنای تنهایی برایش متفاوت شده است. آرامش و دلخواه همیشگی اش نیست بلکه انزواست و بی کسی.

در کل فیلمی بود که این دوست داشتم

 

  • Big sick

فیلم انتخابی ح بود که به خاطر رنکینگ های بالا انتخابش کرده که با هم ببینم. فیلم کمدی ست. کمدین یک پاکستانی آمریکایی ست. بامزه اما غیرقابل تویه از طرف من

 

 

  • Grain

فیلم دانه ی گندم از کارگردان ترکیه ی سمیح اوغلو. که شباهت هایی بصری به کارهای نوری بیلگه جیلان و دشت گریان داشت. فیلم را به زغم تمام جوایزی که در جشنواره های مطرح دنیا گرفته است دوست نداشتم. متکلفانه فلسفی بود و زرنگ بازی های قصه گویی داشت.

فیلم پیرنگ مشخصی ندارد اما مسیله ی من پیرنگ نیست. مشکیلی که با فیلم دارم تلفیق همه چیز است و عمیق نشدن در یکی از ان ها. در فیلم داستان خضر و موسی- ایده ی ما از خاکیم و به خاک برمی گردیم.- ایده های محیط زیستی خاک و گیاهان و تلفیق جهان تکنولوژی زده و پست مدرن با قصه های قدیمی ارائه می شود اما در میدیوم فیلم شاید نمی گنجد. طولانی و بی قصه و بی کشش برای ادامه

 

 

Handmaiden 

از کارگردان شگقتی آفرین اولد بوی- ایده ی اصلی پارازیت از این فیلم گرفاته شده است. فیلم زیباست به لحاظ بصری. قصه گوست و زاویه دیدهای مختلف دارد. عشق دختر به دختر است

 

  • Horse girl

یکی از فیلم هایی که رنک بالایی در نتفیلکیس داشتند. ماجرای یک دختر پارانویا که فکر می کند کولون مادربزرگش می باشد. فیلم معمولی و اوکی بود ولی نه آنقدرها

 

  • In cold Blood

فیلم رتومن کاپوتی که اول کتابش را شروع کردم به خواندن. یکی از اولین نانفیکشن هایی ست که در این ژانر نوشته شده است. چون صرف تخیل نیست و یک قتل اتفاق افتاده است و ترومن کاپوتی برای نوشتن کتابش به کانزاس سفر می کند و هشت سال زمان می گذارد برای تخقیقات پیرامون قتل و کتابش میلیون دلارر می شود در اآن زمان-

یک نکته ی جالب راجع به کاپوتی که با شاعر رابرت فراس در مجله ی نیویوکر فحش می دهد و او را بیرون می کنند و او خودش بدون پشتیبان و کار کردن در مجلات مختلف و.. شروع می کند به نوشتن و کتاب های ژانر جنایی اش پرفروش ترین های تاریخ امریکا می شوند. البته این کتاب و این فیلم و این ژانر اصلا زانر من نیستند و دوست نداشتم نه فیلم را و نه کتاب را...

 

  • Midsommar

تعریف کارگردان سی و سه ساله ی نیویوکر فیلم را زیاد شنیده بودم که دو فیلمش تاریخچه ی ژانر وحشت را تکان داده است و به طریق غیر معمول در فیلم هایش از صحنه های خونین و جن و پری استفاده نمی کند. فیلم زیبا بود. زیبایی بصری. زن هایی با لیاس های سفید گلدوزی شده و رسومات یک قوم روستایی در سوید. ایده هایی داشت فیلم . مثل بنی آدم اعضای همدیگرند و رنج و لذت دیگری از ان ماست که این را با صدا و رفتارهای دیگران دراورده بود. و رویاهایی که دختر دچار ان می شد و ایده ی 72 سالگی که زن و مرد باید خودشان را از کوه پایین بیندازند. اما واقعا دو ساعت و نیم زمان برای این فیلم بسیار زیاد بود و صحنه های بیهوده ی فراوان و سرعت کند فیلم بی دلیل بود. فیلم در زمان یک ساعت و نیم می تواند مفاهیم پریشان ش را برساند. به نظرم کارگردان جوان بی اندازه خومش شانس است.

 

 

  • Cabiria night

فیلم را مدت های بود که می خواستم ببینم. فلیم محبوب نجمه است. اما همه جا در امازون و نتفیلیکس پولی اش را داشت و سایت های ایرانی هم نمی توانستم دانلود کنم. دیشب 5 دلار دادم و فیلم را رنت کردم. یعنی حتی فیلم مال خودم هم نشد.

شب شروع کردم به دیدنش و صبح بی خوای شدم و ادامه اش را دیدم. کابیریا با سبک زندگی اش سفر می کند به فضاهای گوناگون. به خانه دی بازیگر پولدار و معروف. به مراسم مدونای مقدس، به تئاتر و صحنه ای که هیپنوتیزم می شود. او سرخوش است و ساده کمی شبیه فیبی ست. او می رقصد و از اینکه خانه ای دارد که در ان آب و برق و گاز وجود دارد شاد است و قلبش ارام است.

من جاده ی فلینی را بیشتر دو.ست دارم و مسیله م با این فیلم نبودن علت معلول است. دقیقا اتفاقی که در ابتدای فیلم برای دختر می افتد- عاشق می شود و پسر میفش را می درد و او را در آب می اندازد.- در انتهای فیلم هم برایش به فاجعه ترین شکل ممگکن می افتد.

کابیریا اگر زنی ست که به واسطه ی شغلش با ادم های خیلی خیلی زیادی در ارتباطش است می تواند شاد و سرخوش باشد اما.... مغز نمی توند باشد. 

نوشتن دیدگاه